سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

مکن ای صبح طلوع

جمعه, ۸ مهر ۱۴۰۱، ۱۰:۳۵ ب.ظ

*پست حاوی مقادیر زیادی چسناله و غر غر است.*

دیدم پست بدون عکس خیلی یه طوریه دیگه این عکس خودمو گذاشتم تنگش.خیلیم ربط داره اصن به پست.

#فتیش چشم فوراور✊🏻

چی بگم وقتی همه چیز توی عنوان هست؟^^

مودم فقط همینه الان.و بله درسته فردا باید بعد از ۳ ماه بخور بخواب برم مدرسه،شاید فکر کنید گشاد و تنبلم اما اینطور نیست من فقط اصلا حوصله مدرسه و جوش و همینطور تکالیف رو مخ معلم هارو ندارم.

از طرفی هم مشاور تحصیلی گرفتم برای کنکور و قراره از ۱۰ ام رسما کارم به عنوان یک کنکوری شروع شه*جویدن ناخن

و من میترسم واقعا،از اینکه خیلی چیزارو بخاطر این موضوع از دست بدم و وضع روحیم از اینی که هست عالی تر شه:>>>>

ولی خب میشه کنار اومد ایشالا..(شما ابن جمله رو"عین چی استرس دارم" ترجمه کنید.)

تازه میترسم الان همه تو این هفته ای ک گذشت رفته باشن مدرسه و عادت کرده باشن کلی ام درس داده باشن معلما و من شنبه که می‌خوام برم عین بز همرو نگاه کنم فقط.چون تو این هفته ما مشهد بودیم و مدرسه رو پیچوندیمش. 

حالا که گفتم مشهد اینم بگم که الله‌ و اکبر اینهمه جمعیت!!

فکر میکنم گفته باشم که کللل فامیل های پدری من(جز عمو ها و مادر بزرگ)تو مشهدن.یعتی یه ایل بزرگ ما اونجا داریم.

پدر کلا سه تا خاله و دوتا دایی دارن که همه اینا هم عیال وارن هااا ! ینی نشسته بودم بشمارم ببینم سر جمع چند تا بچه و نوه دارن،موفق نشدم:)

اونجا که بودیم به دلیل ماه صفر و شهادت امام رضا همه فامیل ها روضه داشتن. ماعم که طبق معمول خونه پسر خاله پدر بودیم.که منم با دخترش جورم‌.

وقتی می‌خواستیم حاضر شیم بریم من اینطوری بودم که نمیدونستم باید چی بپوشم واقعا چون لباس مشکی اصلااا نداشتم!بعد اون اینطوری بود که در کمدشو باز میکرد قشنگ ده بیست تا لباس مشکی مجلسی میکشید بیرون از من می‌پرسید کدومو بپوشه....

آخه میدونید؟اونا نه که خیلی زیادن،همیشه روضه و تولد و عروسی و مولودی دارن.و طبیعتا برای همه اینا نیاز به لباس های فراوان دارن.

و طرف ما،نه که خیلی کمیم،هیچی ندارم لباس مجلسی مناسب برای اینطور مهمونی هارو رسما:)آخه هیچوقت موقعیتش پیش نمیاد که بپوشم یا بخرم.بعد دیگه اینطوری شد.

و از اونجایی که اصلاااا به شلوغی و جمع های زیاد عادت ندارم واقعا دیوانه میشدم سردرد میگرفتم! ینی موقع سلام دادن اینطوری بود که طرف رو نمی‌شناختم ولی همچنان دستشو میگرفتم و با چهره بشاش سلام گرمی میدادم بهشxD

موقع خداحافظی هم که واقعا پنیک میکردم،شلوووووغ میشد بعد ده هزار بار این جمله‌ی دستتون درد نکنه خداحافظ رو باید تکرار میکردم بعد با یکی مثلا ده بار خداحافظی میکردم انقدر که قاطی میکردمxDD

ولی مهلا(دختر پسر خاله پدر)کاملا راحت و عادی بود=-=

از کل این سفر هم فقط اون شبی خیلی خوش گذشت که با دوتا دیگه از دختر های پسر خاله های بابام(قاطی کردید میدونم.)قرار شد بریم حرم بعدش اونا بیان خونه مهلا اینا بخوابیم باهم.و تا طلوع آفتاب بیدار بودیم دیگه هوا که روشن شد تازه خوابیدیم😂😂

و من تازه فهمیده بودم چقدر داشتن یه خانواده پر جمعیت کیف میده(ب شرطی که رو مخ نباشن.)و من از داشتنش واقعا محرومم"(

و در کل بخوایم از بحث مشهد و سفر فاصله بگیریم هفته مزخرفی بود.روزی نبود که از بغض گلو درد نگیرم حقیقتا.شب آخری هم که هم حال من بد بود هم مهلا،و بهم گفتیم که هروقت اون یکی زد زیر گریه کاریش نداشته باشیم بزاریم گریه کنهxD

توی راه هم که از خستگی رستم کشیده شد رسما. نمیدونم تاحالا سوار کیا ریو شدید و عقبشو دیدید یا نه،اما توصیه میکنم اگه پاهای بزرگی دارید و لنگ درازید هرگز سراغ این ماشین نرید هرچند که تولیدش تموم شده شکر خدااا.پاهام بهم گره خورده بودن رسما بعد دیگه اون آخرا واقعا داشتم وسوسه میشدم داداشمو از ماشین پرت کنم بیرون ک فضای بیشتری برای خودم بمونهxDD

هفته دلگیری بود در کل..به امید بهتر بودن هفته آینده")

همین دیگه،امیدوارم فردا مدرسه هم به من خوش بگذره(آرزو های بزرگ قسمت ۱۰۰)هم به شما*-*

+حجاب بهم اصلا نمیاد.وحشتناکه،وحشتناک!!!

++اینایی که تو حرم آدمو می‌گردن خیلی چندش دست میزنن ب آدم.

+++تختت همیشه رفیقته🤚🏻

++++این پست هم به زیبایی و چرت و پرتی به پایان رسیدD:

 

 

  • ۰۱/۰۷/۰۸
  • Astral

نظرات (۱۲)

  • 私の救いの天使✨🤍
  • مادر جان...چرا انقدر این طولانی شد؟؟xD

  • 私の救いの天使✨🤍
  • این چند وقت چقدر همش پستای چرت و پرت و بی محتوا گذاشتم خداییTT

  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • من خوندم سنوسنصوصکسوسنوشنش

    پاسخ:
    ماشالا به این سرعت عملللل
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • من اولین نفر خوندم سنستکسوسنشوشنص

    پاسخ:
    بیا این گل برا تو پس*-*:🌻
    گل برای گل:>

    تازه میترسم الان همه تو این هفته ای ک گذشت رفته باشن مدرسه و عادت کرده باشن کلی ام درس داده باشن معلما و من شنبه که می‌خوام برم عین بز همرو نگاه کنم فقط.چون تو این هفته ما مشهد بودیم و مدرسه رو پیچوندیمش.

    به جاش اینجوری فکر کن که ایول من یک هفته از مدرسه رو با یک سفر پیچوندم و خیلیا نتونستن! بخدا خاطرات این یک هفته خیلی بیشتر از درسای این یک هفته اول تو ذهنت میمونن و برات شیرین ترن

    پاسخ:
    خب..بخوایم از این نظر نگاه کنیم بهتره:")
    من قبلنا واقعا برام یه موفقیت بزرگ بود که وسط مدرسه ها یا اولش بریم مسافرت بعد بقیه برن مدرسه،احساس غرور میکردم همشxD
    و خب..امیدوارم شیرینی اون خاطرات از تلخی روز های پیش رو بیشتر باشن">
  • |𝐡𝐚𝐧𝐞𝐮𝐥| ~
  • جوون چ چشماییxD

    ماعم یه سری از فامیلامون مشهدن...و اینکع کللل فامیلای مادری یدون استثنا همههه مشهدن....(": 

    منم فقط شنبه رو رفتم مدرسه و دو روز بعدشو نرفتم و اینجور که بوش میاد همه معلما درس دادن و من قراره مث پفیوز هیچی نفهمم همن اول سالیییxDD

    لذتی که توی خوابیدن کنار بچه های فامیل هست تو هیچی نیست- مخصوصا اون قسمتش که تا صبح نمیخوابید-

    هعی چوم...منم دو یا سه هقته پیش مشهد بودم و کلا همین شکلی بودم البته بغضه شو نه ولی کلا هروزمون دعوا بید'-'

    مسافرت با ماشین واقعااا سخته*-*مخصوصا وقتی حس میکنی تو ماشین جا نمیشیی-

    +من بی حجاب اصلا بهم نمیاد...واقعا وحشتناکههه

    ++من قلقکم میاد...اونسری خندم گرفته بود مود خانومه اینجوری بود که*ودف؟*xDD

    +++و متکا وپتوت و دسشویی خونه^^

    ++++شولوللوووو

  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • احساس میکنم هانول نیمه گمشده منه. منم کل خونواده مامانم مشهدن. منم ب بی حجابی عادت ندارم. منم با بچه‌های فامیل خیلی حال میکنم. و و و ...

    سونسنشگشمسم

    مگه الان احساس غرور نمیکنی؟! والا من اگههههه میتونستم یک روز از کل عمرم رو با یک دختری تو فامیل که باهاش فازم یکیه بگذرونم (وقتی تو فامیل هیچکس باهات سازگار نیست) باید کلاهمو بندازم هوا:» تو یک هفته پیش مهلا خانوم بودی که:» 

     

    قطعا هستن، تلخ تر از روزایی که آدم مجبوره بشینه سر میز و نیمکتای خشک و چوبی وجود داره آیا؟@_@

  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • ولی عکس چشمت واقعا قشنگه. مخصوصا موهایی که جلوش ریخته...برقی که توی چشماته...

    وای وای وای..

    واقعا همیشه حس اینکه بعد سه ماه باید می رفتم مدرسه برام یه ترس همیشگی بود. آلرژی تابستونا شده بود واقعا. خیلی خوشحالم راحت شدم

    خدایا...منی که فکر می کردم داری میری یازدهم. از الان بهت تسلیت عرض می نمایم بابت سال منحوس دوازدهم

    ولی بذار چنتا چیزو بهت بگم. اول اینکه وقتی میری دوازدهم،  طوریه که انگار یازده سال قبل توهم بوده. پس جدی ش بگیر

    دوم اینکه مشاور یکی از کلیدی ترین نکات سال دوازدهمه. شبیه وقتی میمونه که مریض شدی و راه درمانت فقط پیش دکتر متخصصه. پس اصلا ازش دوری نکن و حتما به حرفاش گوش بده

    سوم اینکه از اول سال درس خوندنو شروع کن. برا دوازدهم دیگه شب امتحانی جواب نمیده. چون دیگه فقط تشریحی نیست. تست هم هست که ب نراتب از تشریحی سخت تره. پس از همون اول بخون که مدام هم برات دوره شه. اینجوری ۱۰ هیچ از خیلیا جلوتری. چون خیلیا برا نیمه دوم سال درس خوندنو میندازن

    زیارت قبول خوشگل خانم *-* وای فامیل وقتی هم سن هم باشن که فوق‌العاده ن. پس خوش گذشته بابا. شبایی گه آدم با دوستاش میگذرونه از اوناییه که دیگه تکرار نمیشن 

    وای شت...چقدر اون آخر با مهلا کراش بود😂

    مسافرت با ماشین ب اندازه خودش افتضاح هست.. ولی مشهد به تهران...خود مرگه. سنسنستنسحسحسحسحصججثتستسنسحثححثجص

  • 私の救いの天使✨🤍
  • خب دوستان من دیگه واقعنی برم بخوابم ۶ صبح برپاعهxD

    ایشالا فردا بعد از مدرسه پاسخ کامنت هاتون داده میشه~

    شبتون بخیر*^*🌛

  • 𝙇𝘶𝘯𝘢𝘭𝘪𝘯 --
  • وقتی برگشتم خونه کامل کامنت میدم

    ولی

    *کامنت قبل مدرسه ای*

  • مون چایلد (هیرای)
  • پست چرت و پرتی ولی پربار و باحالی بود xD

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    محبوب ترین مطالب
    آخرین نظرات
    نویسندگان