سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

صرفا خواستم قشنگی قالب جدید رو ببینیدTT

نگاه کنید توروخدا چقدر نازهTT همههه چیزش کار مهتابک منه:(

انقدر ملیح و نازه که دوست دارم صفحه گوشی رو لیس بزنمD:

به این لایک‌های پاپیونی هم توجه کنید لطفاT-----T

  • Astral

من دیگه نمی‌خوام از خون هیچ جوانی توی این وطن لاله بدمه

وطن ما تبدیل به دشتی پر از لاله شده

دیگه هیچ لاله‌ای نمی‌خوام، از لاله نفرت دارم.

  • Astral

توی همه این مدت یه لیست بلند بالا از چیزهایی ساختم که همیشه دوست داشتم وقتی انجامشون دادم تورو هم با خبر کنم و بهت بگم که بلاخره انجام شد. حالا هرگز قرار نیست بهت بگمشون، اما توی ذهنم کنارشون علامت می‌زنم و بهت می‌گم که انجامش دادم.

  • Astral

با این وجود که آخرین پستم توی این وبلاگ یه پست خداحافظی بوده، اما الان دوباره برگشتم بهش و خب این حس عجیبی داره.. انگار که آدم کسی رو رها کنه که می‌دونه یه روز دوباره وقتی که هیچی نداره بهش بر می‌گرده.

نوشتنم توی این صفحه سفید توی این وقت از شب نه از روی دل تنگی برای اینجاست و نه از روی زنده کردن حس بامزه وبلاگ نویسی.

صرفا یک آن به خودم اومدم و دیدم دارم فرو می‌رم توی تاریکی ذهنم، دارم میرم اون ته ته ته.

اینطور مواقع حرف‌های لحظه‌ایم رو توی دیلی تلگرامم می‌نویسم و بعد پاکشون می‌کنم، اما حالا نه تلگرامی وجود داره و نه شاید حرفی برای زدن.

چشم‌هام رو که می‌بندم هیچی جز یه تاریکی زمخت زشت و غلیظ نمی‌بینم، نه از اون رویا های جسورانه رنگارنگ خبری هست، نه از هیچ نوری و نه هیچ مَنی. من توی این قیر سیاه فرو رفتم و چرک تر و سیاه تر از چیزی‌ام که بشه دیدش. 

این چند روز زیاد گریه می‌کنم، خیلی زیاد. این بار با همیشه فرق داره، این بار غمم خیلی عمیق تر از همیشه‌ست.

و با خودم می‌گم که ای‌ کاش پایان این اشک‌های تلخ و داغ و این غم سنگین، یه اشک شوق و یه خوشحالی بزرگ باشه.

خسته تر از چیزی هستم که حتی بتونم آرزو کنم، آرزو برای اینکه دیگه هیج درختی با خون آبیاری نشه و رشد نکنه، آرزو برای اینکه خورشید در بیاد و بتابه به این استخوان‌های منجمد شده کبود، آرزو برای اینکه یه روز صبح همه چشم باز کنیم و ببینم همه اینا یه خواب دست جمعی بوده، و آخ که چه خواب طولانی‌ای..

نمی‌دونم حتی می‌تونم آرزویی کنم یا نه، مغزم حتی برای آرزو کردن هم کار نمی‌کنه. دلم می‌خواد بتونم همه ناامیدی ها، ترس‌ها و نگرانی‌هام رو بدم زیر فرش. 

این روزا تنها چیزی که دوست ندارم بهش فکر کنم و درواقع نمی‌تونم بهش فکر کنم امتحانات دانشگاهه. هربار می‌خوام این جسم سنگین بی هدف رو از جاش بلند کنم تا بره پشت سیستم، تا اره و چِفت و فندک دستش بگیره بیشتر متوجه میشم که چقدر سنگینم و چقدر هر لحظه دارم بیشتر فرو می‌رم.

توی انجام هر کاری عملا ناتوان شدم چون نمی‌تونم تصاویری که دیدم رو فراموش کنم، چون آدم وقتی اونجا باشه دیگه اون آدم سابق بیرون نمیاد. هیچکدوم از اون لحظات از جلوی چشم‌هام تکون نمی‌خورن و گلوم رو سفت می‌چسبن و نمی‌ذارن تکون بخورم.

هیچ حرف جدید و خاصی ندارم جز اینکه مغزم از غم و غصه فلج شده، قلبم از خشم پاره شده و نفسم از اضطراب سنگین شده.

اما هنوز توی امن ترین نقطه قلبم، که هیچ ناامیدی و ترسی رو توان نفوذ کردن بهش نیست، آرزو دارم که ما یک روز جوانه بزنیم و سبز بشیم و ریشه هیچ درختی رو خون آبیاری نکنه.

  • Astral

وقتی خوب بهش فکر میکنم میبینم ما آدم ها موجودات خیلی عجیبی هستیم.

یعنی منظورم اینه که خیلی پیچیده تر از اونچه که توی قصه ها و فیلم ها نشون داده میشیم هستیم.

ما شبیه یه هزارتوی بی پایانیم و وقتی عجیب بودنمون شروع میشه که خودمون هم نمیدونیم با چه چیزی طرف هستیم و خیال میکنیم همه چیز رو میدونیم.

  • Astral

تصور کنید میخواید آخرین حرفتونو بهم بزنید

یا..نمیدونم،یه چیزی که همیشه دوست داشتید بگید یا چیزی که دوست دارید بگید و هی نشد و فرصت نبود

نه اینکه چیزی شده،فقط میخوام بدونم.

  • Astral

دالی*دست تکون دادن

خیلی مقدمه چینی‌نمیکنم میرم سراغ اصل مطلب

بنده از زمستون یه دیلی کوچولو و نه چندان باحالی دارم که اول فقط به دوستان دادمش و ۱۶ نفر بیشتر ندارنش.

اصلا هم قصد نداشتم به کس دیگه ای بدمش و عمومی باشه

ولی بعد از مدت ها یه دفعه ای دلم خواست یه کوچولو بزرگتر شه"]

هرچند که واقعا چیز خاصی نیست و توش غر غر زیاد میکنم:"

پس..حالا خوشحال میشم شماهارم توش ببینم:>>

بزن روم

واقعا هم مثل دیلی خیلیاتون زیبا و با نظم و ترتیب و خوش وایب نیستㅠㅠ

ولی خب..حس میکنم اگه آدمای بیشتری داشته باشنش کمتر به پاک کردنش فکر میکنم تا ۱۶ نفر.

  • ۲۴ خرداد ۰۲ ، ۱۸:۱۳
  • Astral

تو شبیه آفتابی بودی که به زخم عفونت کرده ام تابید.

فکر میکنی‌چون یه روز تاخیر داشتم به این معنیه که یادم رفته بود؟!خیر،از این فکرا نکن خانمم.

بر هیچکس نهان نیست ک من چقدرررر افتضاحم توی به خاطر سپردن تاریخ ها ولی خیلی تلاش کردم یادم بمونه و استرس زیادی هم داشتم و شکر خدا موفق شدم با اینکه یه روز بخاطر امتحانم عقب افتاد)

خب..مقدمه چینی کافیه.

اول باید بگم که باورم نمیشه که این دومین سالیه که دارم تولدت و بهت تبریک میگم..حس میکنم این زمان لعنتی اونقدر داره چهار نعل میتازه و حرکت میکنه که هممونو گیج کرده و  تو بهت و سردرگمی گذاشته.

اما بیخیال اینا..میخوام امروز شاد باشم چون یکی از بهترین آدمای زندگیم زمینی شده! بلوف نمیزنم،وقتی کسی رو "بهترین" صدا میکنم میخوام بدونه که از ته قلبم میگمش و از اینکه توش شکی داشته باشه بیزارم!

میدونم کسی نیستم که بتونه خوب عشق و محبتش رو به دیگران نشون بده و ثابت کنه و همیشه کنار عزیزانم نیستم و کم میزارم براشون اما..خدا میدونه که تو این قلب نه چندان بزرگم اسمشون و هرموقع که احساس میکنم داره کمرنگ میشه دوباره با لبخندی که روز اول که اسمشونو مینوشتم دارم،با یه جوهر طلایی پررنگ میکنم !

اسم تورم توی قلبم با یه جوهر طلایی به رنگ روح قشنگت هرروز پررنگ و پررنگ تر میکنم مامانی:"]

چرا طلایی؟!

سادس؛

تو کسی هستی که به دیگران بی قید و شرط لبخند و عشق میدی،مراقبشونی،تو اوضاع فاکداپ و سخت و پر تنش بهشون دلگرمی میدی و اونی هستی که منطقی تره،با اینکه خوب میدونم چقدر خودت زیر فشار زندگی جر‌ میخوری خیلییی وقتا!!

کسی هستی که از عشق ساخته شده و از دردی که میکشه همیشه یه اثر هنری قشنگ و عجیب و دیدنی می‌سازه.

پس طبیعیه که از سال گذشته تاحالا تورو یه پرنده طلایی زخمی اما خوش آواز ببینم نه؟!

مامانی قشنگ و بی نظیر و قوی من،یه سال دیگه بزرگتر شدی،یه سال پر قدرت تر،یه سال عاقل تر،یه سال پر تجربه تر از قبل.

زمین خوردی،زخمی شدی،به فاک رفتی،خسته شدی،بلند شدی،خاک زانو هاتو گرفتی،گفتی چیزی نیست،دوباره زمین خوردی،زدی زیر گریه،چشمات سوی ادامه داشتن نداشتن،اما دوباره پاشدی نه؟

پاشدنت رو هم بار ها به چشم دیدم..و همیشه باعث تعجبم میشی که چطور میتونی آروم باشی..با وجود تموم اینا..هرچند ک میدونم تظاهر میکنی آرومی! ولی بازم کار هر کسی نیست..

آدم شگفت انگیزی هستی مانیا،آدمی که بهم چیزای بی نظیری یاد داد

هنوز که هنوز حرفاتو با خودم مرور میکنم..کم پیش میاد من به نصیحت و حرف و حدیث و نقل قول گوش بدم.کار خودمو میکنم‌همیشه..

ولی نمیدونم چرا هنوز که هنوزه حرفای تورو یادمه..همشونو یادمه..

و خب اینم از جادو های خودته نه؟:)

خوشحالم که پست تولد فرصتیه تا حرفایی که شاید هیچوقت نگفتم رو به آدمای دورم بگم..هرچند که همیشه اونطور که میخوام نمیشه و بازم کلیییییی حرف میمونه=-=

ولی فرفری جذاب و بد بچ و خوش صحبت من،بهرحال قبول کن که داری پیر میشی😔

۱۹ سال سن کمی نیست عزیزم ! سال دیگه ۲۰ سالت میشه..شوهر میکنی به زودی..یه شوهر سیبیل کلفت و فرفری مث خودت^-^

میدونم در پیر شدنت فرزندان متعددی که اختیار کردی دخیل بودن و این غلطی بود که خودت کردی و بپذیر عواقبشو دارلینگ♡

اعتراف میکنم که در گینس میتونه نامت ثبت بشه مانیا،این حجم از کودک رو مهد کودک هاعم ندارن مادر.

به طوری که الان حتی میتسوری هم شکر خدا دخترته،جلل خالق^^

فقط مونده کوشا ساعی بشه پسرت که اونم با استفاده از قدرت های مادرانه‌ات میشه انشالله...

بهرحال از اصل مطلب دور نشیم

یک سال پیرزن تر شدنت رو بهت تبریک میگم جیگرم^^

تو پیرزن جذابی هستی مانیا..فقط یکم...یکم..وقتی حرص میخوری جذاب تر میشی🤍

ننه هات من😔🍷

و..دوستت دارم مامانی:)

ممنون که یک سال دیگه کنار ساکوی غرغرو و بد عنقت موندی..قوی باش

برات فقطططط قوی بودن آرزو دارم ! قوی که باشی..بقیش حله:")

زمینی شدنت مبارک فرشته‌ی طلایی من.

+استرس دارم که پست خوب شده یا نه چون نه آهنگ تونستن آپلود کنم نه ویدیو چون پینترستم  نمیتونم برم..ولی عکسه خیلییی وایبتو میده حداقل اونو امیدوارم دوست داشته باشی:(

بازم تولدت مبارک مامی:(♡

++وقت اصلاح کردن چص دستی هامم متاسفانه ندارم چون باید پاشم برم خونه یکی مردم انقدر صدام زدن=-=

  • ۷ نظر
  • ۰۷ خرداد ۰۲ ، ۱۸:۱۹
  • Astral

وقتی به وبلاگ نویسی فکر میکنم خاطرات و دانسته های محوی توی ذهنم شکل میگیره به طوری که سعی میکنم یادم بیارم که چطور میشد انجامش داد اما هربار به در بسته میخورم.

به قدری انجام این کار که زمانی برام جزو روتینم بود و بهش عادت داشتم و اگه به مدت دو سه روز انجامش نمی‌دادم متعجب میشد از خودم،برام دور شده که یه سری به آرشیو اینجا زدم و باورم نشد که تاریخ آخرین پستم واقعا برای اونموقه است و چطور یه زمانی از کوچیکترین حرف هام و احساساتم اینجا مینوشتم و چطور یه زمانی حتی میتونستم بنویسم !

از نوشتن گفتم..قلمم رو به نابودی رفته

البته قلمی که نداشتم،هرگز یه نویسنده نبودم،هرگز هم نتونستم چیزی بنویسم که خودم رو به وجد بیاره؛اما راهی که برای تخلیه افکارم سراغ داشتم رو از دست دادم و حتی تاریخ آخرین باری که چیزی خلق کردم رو به یاد ندارم.

با کسایی که یه زمانی اینجا هرروز حرف میزدم غریب و دور شدم و هرچقدر دستمو دراز میکنم اینارو نمیبینم و لمس نمیکنم و مطمئنم که توی دید اونا هم کمرنگ ترین رنگ سفیدی ام که میتونه وجود داشته باشه.

دایره ارتباطیم تنگ تر و افتضاح تر شده و دوست های مجازیم سایم رو با تیر میزنن.

احساس میکنم بیان،که روزی یکی از خونه های من بود و توش احساس"کسی بودن" رو داشتم حالا برام تبدیل به مکانی شده که نمیشناسمش و باید از اول راجبش بدونم. 

احساس تعلق نداشتن به اینجا و این فضای آبی و این جمع بزرگ و شگفت انگیز غمگینم میکنه.بهم حسی رو میده که ۲۶ تیر دو سال پیش داشتم.

یه زمانی خیال میکردم میتونم بدون فیلتر اینجا خودم باشم و راجب درد ها،مشکلات،دغدغه ها و افکار و شادی ها و علایقم به راحتی حرف  بزنم اما انگار تازگی ها حس قضاوت شدن حتی اینجا هم رهام نمیکنه.

البته این فقط بخشی ازشه.

شبیه کسی که میخواد فریاد بزنه اما لاله،خفه‌اس یا جلوی دهنش محکم گرفته شده میمونم.

نه حرفی برای گفتن وجود داره و نه حوصله‌ای برای تعریف کردن،حتی برای توجیح کردن خودم هم تلاشی نمیکنم و با تکونِ سر تموم حرف هارو تایید می‌کنم.

نوشتن بهم احساس اعتماد بنفس میداد و این حس رو مدت زیادیه ک نچشیدم!

حالا اعتماد به نفس بودن توی این مکان برام داره به صفر نزدیک میشه و من نمیدونم که باید چیکار کنم.

نمیدونم با مغزی که مشخص نیست چشه و کنکوری که از رگ گردن نزدیک تره چیکار کنم 

با درس های جدید تر و سنگین تر،با وظایف بزرگتر و ترسناک تر،با افکار پریشون تر و بهم ریخته تر و با دلی تنگ تر و کوچیک تر.

فقط میدونم که بخشی از من،بخشی که احساس میکنم از دستش دادم هنوز بین پست های گلکسی آرمی مدفون شده.

+امیدوارم همتون توی امتحانای خرداد و کنکورتون موفق باشید3>

از هیچی نترسید و بدونید که موفقیت حقتونه!

  • Astral

---

برایم قصه ای بگو تا باور کنم در آخر پایان مرا نخواهد بلعید.

  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان