سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

چون ما،ما بودیم!

جمعه, ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ۰۲:۱۵ ق.ظ

حالا جالب این بود که مارا می‌ترساندند.

مایی که از دستان زخمی بهم گره خورده‌مان ریسمانی بلند ساختیم و تا آسمان رفتیم،روی کبودی هایمان ستاره کاشتیم و کهکشان شدیم.

مایی که از کوه های پیش رو نردبان هایی ساختیم و روی گل ماه را بوسیدیم.

جماعتی که اشک چشمشان را قطره قطره در کوزه ای گلی جمع کردند و وقت بی آبی آن را سر کشیدند و هیچکس دم هم نزد که شور است و بی مزه؛اشک های ما برای خودمان شیرین تر از عسل بود!

کسانی که درد را بر بَندی زرد رنگ می آویختند،رنگش می‌زدند و به سقف سیاه و تاریک اتاق هایشان می آویختند.شب که میشد شیفته می‌شدند از تماشای سقف و هیچکس هرگز نمیفهمید که آن آویز های ستاره ای چشم نواز که در تاریکی شب می‌درخشند همان درد های زمخت و زشتی هستند که نمیشد حتی گوشه چشمی برایشان نازک کرد.

ما،ما بودیم.انسان هایی که اگر دریا خشک میشد در کویر بی آب و علف پارو می‌زدند و بر روی صورت های رنگ پریده و خشکیده شان شاخه های سبز نقاشی می‌کردند.

رویای چنگ زدن قلب خورشید را در سر می‌خواندند و شب ها از صدای زوزه سرد گرگ ها آواز هایی حماسه وارانه و روح انگیز میساختند.زوزه و سرما و گرگ مسئله ای نبود،ما ساز خودمان را می‌زدیم!

سوار بر باد میشدیم،با نهنگ ها زیر موج های سنگین اقیانوس نشنیدنی ترین سکوت را اختیار میکردیم،با بهار سخن میگفتیم و خبر میگرفتیم از دل تنگش برای زمستان و زیر آفتاب داغ بالای پشت بام کاهگلی ساده خانه‌ی مادربزرگ در پشه بند هایمان یه انتظار ستاره دنباله داری مینشستیم؛اگر می آمد به او میگفتیم،

همه چیز را به او میگفتیم.از استخوان هایمان که بوی رنگ و قلم و جوهر می‌دادند میگفتیم و قصه را با میلیون ها کهکشان بنفش رنگ در گودی ترقوه هایمان خلاصه میکردیم.

تابستان که تمام میشد با غم سنگین پاییز چراغ کم سوی خانه را زودتر خاموش میکردیم و بعد در تاریکی چشم های اشک آلودمان را به سکوت دعوت میکردیم.

فرقی نمیکرد ماجرای چشم های هرکس چه بود،پاییز که میشد همه برای گمشده ای میگریستیم.

در زمستان با چکمه های نه چندان گرممان در برف فرو میرفتیم و آرزو میکردیم که ای کاش میشد برف هارا رنگ زد،مثلا آبی ای پاشید بر دامنشان یا زردی در قلبشان.روی تکه چوب های درخت گردو ماهی را نقاشی میکردیم که پشت ابر های تیره نورش را هنوز که هنوز است بر عالم و آدم می‌تاباند و میگوید:این من هستم،هنوز هم یگانه و نقره فام.

بعد نقاشی را در طاقچه های خانه هایمان می‌گذاشتیم و گویی با ماهِ آن نقاشی همزاد پنداری عجیبی میکردیم.

نه در سوز استخوان خرد کن زمستان،نه در باران های گلی بهار،نه با آفتاب بی ملایمت تابستان و نه زبر آسمان پر کینه پاییز؛نور ما لحظه ای تاریک نشد.

چون ما ما بودیم،انگشت در خونمان هم که شده میکردیم و رز سرخی شاداب می‌کشیدیم.

مارا از چیزی نمی‌شود ترساند،جز خودمان. 

null

 

  • Astral

نظرات (۲۷)

  • 私の救いの天使✨🤍
  • هیچکس:

    من ساعت ۲ شب:اوه خب نصفه شبه،چطوره همین الان بزنه ب سرم پست بزارم؟

    من:دو دقیقه بعد درحال نوشتن

  • 私の救いの天使✨🤍
  • نخواستم پی نوشت بزارم برا این و خراب کنم وایب مثبتشو ولییی...

    واقعا ترس و نفرت من از گربه ها داره از کنترل خارج میشه و خسته شدم حقیقتا

    آرامش ندارم هیچ جااا 

    شنیدین میگن مار از پونه بدش میاد دم لونه‌اش سبز میشه؟

    امروز اومدم دیدم یه بچه گربه بسیاررر زشت با چشمای خیلی وحشتناک شیطانی پایین پله های ساختمونمون نشسته بر و بر منو نگاه میکنه و مثل اینکه ساختمون مارو برای سکونت برگزیده!!!^^

    حالا من هی هرچی به مامانم میگم اینو کیشت بده اونور تا من بیام رد شم مگه گوش میده؟میگه نه این کاری به تو نداره:)

    امروزم تو پارک دوتا گربه هی دورمون میپلکیدن من مجبور شدم داداشمو ب عنوان محافظ شخصی استخدام کنم ک اگه نزدیک شدن دورشون کنه قرار شد وقتی رسیدیم خونه هم ده تومن بهش بدم دیگه بدونید وضع چقدر خرابه...

    حالا گربه وقتی داره میاد نزدیکمون شه-

    من:*کتونیم رو برداشته و به حالت تهدیدوار نشونه گرفتنش

    من:به امام زمان نزدیک شی میزنمت گمشو اونور پدرسگگگ 

    داداشم:پدرش گربه بوده ها..

    من:حالا هر کوفتی.

    اصن آرامش بمن نیووووومدهههه😭😭😭😭😂😂😂

  • 私の救いの天使✨🤍
  • بعد من واقعا نمیدونم این گربه ها دقیقا چی از جون آدما میخوان بخدا:/

    میدوعن میان تو حلق آدم دقیقا

    سگ بیچاره ولی اینطوری نیست سرشو میندازه پایین بدون نگاه کردن رد میشه میره خیلی مودب و عالی

    حالا گربه..ولش کنیم میاد میشینه تو سفره آدم با آدم غذا میخوره"/////

    بدم میاد ازشونننننننسنسنسنثنثننسنثمثنتسثثث!!!!!

    پاسخ:
    ولی کاش میتونستم مثل خیلیاتون دوسشون داشته باشه هعی..
  • 私の救いの天使✨🤍
  • و بدیش میدونید چیه؟اینکه هیچکس درکم نمیکنه همه خیلی عادی از بغل گربه ها رد میشن میرن زندگیشونو میکنن تازه دوسشون هم دارنTT

    بعد من کافیه از ده متر اونور ترم گربه ببینم...

    همه میگن کاریت نداره

    بابا جانننن،من خودم میدونم کاری نداره لولو ک نیست

    چندشم میشههههههTTTTT

  • 私の救いの天使✨🤍
  • اه نصفه شبی هم نشستم پست گذاشتم چرت و پرت هم میگم تازه=-=

    شب خوش~

  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • من هستم صثتصخثها

    پاسخ:
    امیدوارم هنوزم باشی چون خوابم نمیبره-
    یعنی خوابم میاد ها..ولی نمیتونم بخوابم:"
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • الان میرم میخونم صخثبهصثبصب

    پاسخ:
    بخون بخون عرT-T
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • زشته که الان خودت نیستی

    پاسخ:
    نههه هستممم
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • واقعا زشته

  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • باید مسئولیت پست 2 نصف شبی تو قبول کنی

    پاسخ:
    حالا ۲ نصف شبی بودنش باعث شد چرت و پرت بشه یا قابل قبول بود..؟">
  • 私の救いの天使✨🤍
  • چومی می‌رود

    آلا می آید

    آلا می‌رود

    چومی می آید

    امان از درد و رنج روزگار.

  • 私の救いの天使✨🤍
  • آلا می‌رود و با خود روزنه امید چومیون برای این شب تیره و تار را می‌بندد

    حالا چومیون می‌ماند و بالشتی که بغل گرفته و هوای گرم و چشم درد.

  • 私の救いの天使✨🤍
  • ای چومیون

    تکرار شخماتیک روزهایت چگونه گذشت

    وقتی که همه خواب بودند و تو بالشت در بغل میگرفتی و به ناکجا آبادی سیاه زل میزدی

    با من بگو از شکم گرسنه‌ات در نصفه شب و گشادی هایت که به تو مجال رفتن تا آشپزخانه را هم ندادند

    آه ای چومیون

    بدبختی از سر و هیکلت میبارد

    خاک بر سرت کنند چومیون.

  • 私の救いの天使✨🤍
  • آیا میدانی در هجوم گرمای نفس گیر اتاقت

    عینکت هم به گریه افتاد؟

    چومیون

    اکنون نه کسی هست که آبی دستت بدهد،نه فرشته نجاتی که کلید کولر را بزند و تورا از جهنمت نجات دهد

    و نه رهگذری که رد شود و با تبسمی که میگوید:چقدر بدبختی چومیون

    به تو نگاه کند و دستان شخمی‌ات را بگیرد و تف روی صورتت بی‌اندازد. 

    باز هم خاک بر سرت کنند چومیون

  • 私の救いの天使✨🤍
  • و اینک،نیم پز شدن از گرما و فردا را تا لنگ ظهر خسبیدن در انتظار توست.

    باز هم می‌گویم خاک بر سرت چومیون💙

    پاسخ:
    برو بخواب چومیون
    کپه مرگت را بزار و حیا کن
    ساعت سه و نیم شب است
    خدا لعنتت نکند.
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • عاشقت هستم چومیون

    آلا آمد

    آیا هم چنان چومی هست...؟

    پاسخ:
    متقابل است سی
    خیر،احتمالا وقتی شما این کامنت را دادید چومی تازه خسبیده بود..
    انقدر منتظر شما ماند که خوابش بردxD
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • شب ها از صدای زوزه سرد گرگ ها آواز هایی میساختند حماسه وارانه و روح انگیز.

    اینو ب نظرم اینجوری بنویس :

    شب ها از صدای زوزه سرد گرگ ها آواز هایی حماسه وارانه و روح انگیز میساختند

    پاسخ:
    موافقم. بنظرم اینطوری بهترهD:
    عوضش میکنم ممنوننن=>
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • در تاریکی چشم های اشک آلودمان را با سکوت دعوت میکردیم.

    فک کنم "به" رو اشتباهی "با" نوشتی

    پاسخ:
    وای آره اشتباه تایپیه این😂🤦‍♀️
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • توصیفات واقعا قشنگی داشت. مخصوصا پاراگرافای اولش که ف کنم اکثرشو برا خودم کپی کردم *-*

    و نکته دوست داشتنی بودن درد برای خودمون، واقعا خوب بود. اصن نمیدونم در توصیفش چی بگم. یهو باهاش خیلی ارتباط برقرار کردم

    کاشتن ستاره رو کبودی ها...وای...چقدر قشنگ درداتو دوست داری

    دوباره که خوندمش مفهوم کلی شو فهمیدم. میخوای بگی چ دریا خشک باشه، چ درد از پا درمون بیاره، چ شدت آفتاب و سوز زمستان آزارمون بده، ما با نهایت امیدمون حرکت می کنیم

    تک تک جملاتت همین هدف رو داشت و واقعا زیبا بود :) 

    چون ما، امیدوار بودیم...

     

    + دارم برای بار هزارم شهرزاد می بینم. شهرزاد تو سیر اتفاقات سال 32 روایت میشه که کشور رو هوا بوده. دولت دو بار حداقل سرنگون میشه و هیچی تو کشور وضعیت ثابتی نداشته. از زندگی مردم بگیر تا قانون ملی کشور

    یه جا فرهاد می گفت از هر شعری میشه روایت تاریخ زمان زندگی شاعر رو حس کرد. مثلا اشعار نیما و شاملو سرشار از نشونه های آشفتگی کشورن

    این منو خیلی یاد اون زمان انداخت. زمانی که همه دریاها خشک بود و آفتاب چشم رو می زد. ولی مردم هم چنان امیدوار بودن

    و تو اگه این متن رو تو اون زمان نوشته بودی، کاملا وضعیت خودت و کشورت رو مشخص می کردی

    هر چند که الانم تو مرداب زندگی دست و پا می زنیم و دست امیدمون هم چنان بالاست...

    پاسخ:
    نمیدونی کامنت هات چقدر خوشحالم میکنن آلا..واقعا دوسشون دارم:_)))
    میدونی..خیلی یهویی این مسئله ب سرم زد.داشتم فکر میکردم برخورد ما،اصن برخورد نسل ما با درد چطوریه،چیکارش میکنیم،داریم چیکار میکنیم اصن؟!بعد از کلی فکر فهمیدم که ما با درد هامون چیزای زیبایی گاهی ساختیم")
    یا اونارو قصه کردیم،یا موسیقی،یا طرح و رنگ..و این خیلی زیباست!
    دقیق منظورم همین بود و چقدر خوشحالم میبینم منظورم رو به این قشنگی متوجه شدی:))
    امید صلاح بزرگ ماعه..

    +وای سی،چی میگی اگه بهت بگم من شهرزاد رو ندیدم هنوز؟TTباید ببینمش ندیده مطمئنم که زیباست..اصن ترانه تو فیلمی بازی کنه و بد باشه؟استغفرالله!
    چقدر حق..کاملا درسته.اگه بشینیم شاعر ها تو زمان های مختلف رو بررسی کنیم کامل میشه وضعیتی که توش بودن رو هم فهمید:")
    الان هم واقعا تو مرداب بزرگی هستیم،ولی تا وقتی دست امیدمون باهامونه ترسی نیست،نه؟
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • اینو پیوند میکنم =")

    پاسخ:
    واییی!*ذوق بی اندازه
    میدونم که هر پستی تو پیوند های سلین نمیره
    باعث افتخار بزرگیه")
  • ✰🩰!My pink star
  • من دیشب تا ۵ بیدار بودم و داشتم انیمه نگا میکردم

    انقد گریه کردم هنوز سرم کیپه"-"😂

    پاسخ:
    با انیمهه گریه کردی..؟:"
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • حالا اینقدر هم بزرگش نکن ولی خب من به پیوندهام عشق میورزم و دستچین شدن برام:") پس میشه گفت آره توی انتخابشون وسواس به خرج میدم"^"

    پاسخ:
    خب دیگه برا همینه ذوق کردم:"]].
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • ولی جدن خیلی دوسش داشتم این متنو... یه طور خیلی خیلی قشنگی بود..

    انگیزشی بود ولی نمیگفت "پاشو!" یا "قوی باش!"

    هندونه گذاشته بود زیر بغلت و به جات حرف میزد... میگفت "این لعنتی خیلی قویه، از چی داری میترسونیش؟"

    و تو با ترس و گیجی پشتش قایم شده بودی و با خودت میگفتی "ای کاش واقعا اینطور بودم..." و برای اینکه حرفش دو تا نشه و کسی نیاد بهش بگه "دیدی اشتباه میکردی؟ اون خیلی ضعیف بود." دوباره بلند میشی و سعی میکنی دووم بیاری :")

    این نقطه قوت محتوای این پسته :")

    پاسخ:
    چقدر خوشحال کنندست برام که دوسش داشتی")
    راستش اول میخواستم از این موضوع یه متن منفی در بیارم.ینی یچی مخالف مخالف دقیقا
    ولی یهو گفتم آخه چرا منفی..؟بیا مثبتشو امتحان کنیم شاید یچی خوب در اومد¿
    و خب آره این سبک انگیزی بودنش ب خودمم حس خوبی میده:"]
    چقدر توصیفت زیبا و هیجان انگیز بود..آره خب دقیقا همینطوره">>>
    امیدوارم هممون بتونیم ثابت کنیم که کسی نمیتونه بترسونتمون!
  • 🎼 کالیستا
  • نیمسنسمسمشمش و این نکته که جواب جمله ی اولو با جمله ی آخر داده بودی.:"

    پاسخ:
    درسته:_)
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • جز‌خودمان . :)

    پاسخ:
    هیچکس جز خودمان..
  • روحِ نآرنجی ‌‌‌‌
  • چجوری انقدر قشنگ نوشتی ..

    پاسخ:
    نمیدونم ولی میدونم تو قشنگتر خوندی♡
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • یکی دو روز بعد این پستت که داشتم شهرزاد می دیدم، یه جایی فرهاد گفت :

    "دلم میخواد یه مقاله بنویسم با عنوان (درد از بین نمی رود ، بلکه از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود)"

    و من همونجا یهو برام جرقه زد که عه ! کاپوچینی !

    پاسخ:
    وای")))وای که چقدر حق..درد ب هیچ وجه از بین نمیره نه آلایی؟
    فقط تغیر میکنه،تغیر شکل میده،جهش پیدا میکنه..
    و جدی یاد من افتادی؟TT

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    محبوب ترین مطالب
    آخرین نظرات
    نویسندگان