سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

۱۲ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

زل زدم به قالب..به بکش

به رنگ زردش

به هدر هاش

و به این نتیجه میرسم که یه طوریه=/

یه طوری نیست؟!

خوبه؟زردش دلو نمیزنه؟

هوففف روانی شدم..

  • Astral

"شاید فکر کنی توی مسیر زندگیت تنهاترینی اما من آخر تموم مسیر هایی که میری با چتر خیسم منتظرت ایستادم."

جئون جونگکوک،۲ مارس ۱۹۹۱ 

باران هر لحظه سردی و خشونت خودش را بیشتر به رخ تنم میکشید.بی رحمانه خودش را به تنم می‌کوبید و هر لحظه بیشتر میخواست سردی هوای اطراف را به قلبم انتقال دهد..

دست هایم را  ضربدری کردم و بازو های خیسم را بغل گرفتم.یخ زده بودن و بی حرکت شده بودند!

به پاهای برهنه‌ام که داشتن خودشان را روی آسفالت سرد و خیس خیابان می‌کشیدند خیره ماندم؛نیم ساعتی بود که بی هدف و تنها فقط بین کوچه ها،خیابان ها،چهارراه ها و پیاده رو ها پرسه میزدم.به دنبال چه بودم؟

بی شک ساعت ۲:۱۱ دقیقه‌ی شب به دنبال چیزی نمیتوانستم باشم

حتی یادم نیست چرا و چگونه تصمیم گرفتم پای پیاده راهی خیابان ها بشوم. 

قطره‌های آب از روی موهایم سر میخوردند و کل صورتم را  پر کرده بودن،باد سردی خودش را  به تنم کوبید و بار دیگه تنهایی نا مطلوبم را به ذهنم یادآور شد..

چرا حتی این باد هم تصمیم نداشت کمی..فقط کمی با قلبم یاری کند؟

چرا حتی این زمین هم کمی دلش به حال رهگذر پا برهنه‌ای که در تاریک ترین زمان‌شب بین خیابان ها پرسه میزد نمیسوخت و با او نرم‌ تر رفتار نمیکرد؟چرا انقدر سرد بود؟!چرا انقدر سخت بود؟!

کم کم سرما داشت با جانم پیوند میشد که صدای قدم های سریع کسی را از نزدیکی شنیدم.سرم را بلند کردم و سایه‌ی بلند قامتی که به سمتم می آمد را بین شرشر باران دیدم..

سایه نزدیک و نزدیک تر میشد..

نزدیک شد

نزدیک شد

نزدیک تر..

حالا کاملا پیش چشمان حیرانم ایستاده بود،چتری خیس و آبی دستش بود و با چشمانی غرق در اشک نگاهم میکرد.

لب های خیس و حیرانم میلرزیدند و حتی توان‌ پرسیدن یک سوال کوچک را از او نداشتند!

_دیوونه شدی نه؟

چقدر صدایش پر از بغض بود..و چقدر سخت بود تصور اینکه این همه راه را به دنبال دیوانه‌ای چون من طی کرده بود!

با دو قدم بلند خودش را به من رساند و چتر را بالای سرم گرفت و به پیشانی ام دست کشید،موهای خیسم را کنار داد و با بغضی آشکار به پایین پایش خیره ماند..

لب از لب باز کردم و با بغضی که دست کمی از مال او نداشت زمزمه وار گفتم:

_سردت میشه..

با دلخوری و حرص نگاهش را به چشمانم برگرداند و با صدایی تقریبا بلند گفت:

_ساعت ۲ شب داری توی خیابون ها مثل یه احمق تنهایی راه میری و بین سوز و سرما و بارون قدم میزنی از این کوچه به اون کوچه..تاحالا فکر کردی چقدر خودخواه و احمقی؟!

لبخند محوی زدم و با آهی به آسمان و ماهی که پرنور تر از هر وقتی بود چشم دوختم.

_من همیشه تنهام..حتی وقتی این خیابون ها پر از آدم باشه!

با بغضی شدید تر نگاهم کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد و با عجز نالید:

_تو تنها نیستی!من آخر تموم مسیر هات با چتر خیسم منتظرت وایسادم!

باران خود را به چتر،زمین و تن هایمان می‌کوبید و صدای زیبایی ایجاد می‌کرد.. 

صدای جیرجیرک ها در تاریکی می‌پیچید..

چشم هایمان از خیره ماندن بهم خسته نشده بودند؛او هنوز هم با چتر خیسش کنارم ایستاده بود و خیسی این باران را به جان خریده بود!

_اگه یه روز..چتری نداشتی چی؟منتظر میمونی؟

در چشمانش ستاره های نقره ای رنگ می‌رقصیدند و هلهله ای برپا کرده بودند..

_بدون چتر هم میشه منتظر بود!

_اگه بارون قطع نشد چی؟

_با بارون هم میشه منتظر بود!

_اگه سردت شد چی؟

_اونوقت وقتی پیدات کردم،میتونم با بغل کردن تو و ماه و ستاره ها گرم بشم

_اگه..اگه هرگز پیدا نشدم چی؟!

کمی سکوت کرد..

_اونوقت..باهم تا ابد پیدا نمیشیم 

لبخند غمگینی زدم و خودش را هم زیر چتر آبی اش کشاندم

سردش بود،میلرزید،میترسید،اما هنوز آنجا..کنار من ایستاده بود و چترش را حصار تنم کرده بود. 

همیشه می‌ترسید و برایش سخت بود،اما دم نمیزد و آخر هر مسیر با چتر خیسش می ایستاد به انتظار..

شاید او پریزادی بود در چهره‌ی انسان

شاید چهره‌اش انعکاس دریاچه‌ی نقره ای رنگ و جادویی سرزمین خودش بود

شاید در چشمانش همیشه ستاره هایی رقصان می‌رقصیدند و نور را تا ابد در آن دریچه‌ی مقدس روشن نگه می‌داشتند

شاید در دست هایش آرامش گم شده‌ی دنیا جریان داشت

شاید هم در کلماتش سحر و جادویی بی مانند وجود داشت 

کسی چه میدانست؟

شاید این یک خواب بود

خوابی که میان ابر های شیری رنگ دنیای خوشی هایم میدیدم

یا شاید توهمی که در میان دشت های سر سبز ذهنم می‌ساختم

می‌توانست یک رویا از همان کهکشان بغلی هم باشد!

کسی چه می‌دانست؟!بعد از آن شب های بارانی..صبح که میرسید آرزو میکردم که ای کاش پریزاد چتر به دست هرگز یک رویا نباشد!

 

 

  • Astral

*توجه،این پست فاقد هرگونه ارزش ادبی و نوشتاری است و صرفا جهت خالی کردن افکار و روزمرگی نوشته شده است پس اجباری به خواندن آن نیست..*

  • ۱ نظر
  • ۲۶ شهریور ۰۰ ، ۱۳:۳۹
  • Astral

اینو همه گذاشتن گفتم منم بزارم دیگه..

بله..این کهکشان به ظاهر کوچولو با اون دمش ک از جنس گرد و خاک فضاییه عکس روز تولد منه:)

در 16 ژوئیه 2006 تلسکوپ هابل تصویر کهکشان ESO 239_2  را ثبت کرد.

ESO 239_2 نتیجه برخورد کیهانی بین کهکشان ها است که در نهایت منجر به یک کهکشان بزرگتر "بیضوی" میشود.مرحله میانی که در اینجا گرفته شده است یک کهکشان با دم های بلند گرد و غبار و گاز را نشان میدهد که هسته کهکشان را در  بر گرفته است.

بلهه این کهکشان زیبا با اون دم بزرگش مال منه:") (یه طور میگم انگار به نامم زدنش/:😂)

زیباست میدونم..مخصوصا اون ستارهه:"""

منو ببرید همونجا زندگی کنم جام اینجا نیست!

حس میکنم این کهکشان منه..که درست توی تاریخ 25 تیر 1385 تصمیم گرفت خودشو به لنز دوربین هابل نشون بده و هابل ازش این عکس رو ثبت کرد..

از کجا معلوم..شاید یه ستاره توی همین کهکشان دارم که همراه من متولد شده و همونیه که هرشب بهم چشمک میزنه و منتظره که برم پیشش؟:)

*شت منبع یادم رفت:|

منبع

  • ۳ نظر
  • ۲۵ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۳۳
  • Astral

1_ستاره ها چه حسی بهت میدن؟

من کلا سرم زیاد توی آسمون و کهکشان و کلا دنیای اون بالاست و یه مدت هم میخواستم نجوم شناس شم و هنوزم عاشقشم..!

ستاره هارو که میبینم حس آرامش خاصی رو توی وجودم حس میکنم،یه آرامش به شدت نایاب:)و یاد یه آدم خاص هم میوفتم..

2_پنج تا از خوشگلای بیان اونایی رو که عکسشونو دیدی بگو/:

ودف؟/=

اینجانب عکس هیچ بنی بشری را تا به حال در بیان ندیده است پس خودمو میگم یاع یاع|:✌(خودشیفته ذهنته فرزندم!)

3_رنگی که توصیفت میکنه؟

بلو:)

آدمای زیادی رو دیدم گفتن آبی و برای تقلید از اونا نیستااا

کلا از وجودم حس آبی رو میگیرم..

حس میکنم یه اقیانوس به شدت عمیق و بزرگ وسط وجودمه

اقیانوسی که گاهی تصمیم میگیره ببلعتم و ذره ذره جونمو تصرف کنه و گاهی تصمیم میگیره تموم وجودمو خنک کنه:)

اقیانوسی که توش آدمای زیادی تصمیم گرفتن خشکش کنن ولی خب نتونستن..

من آبی ام:)!

*آهنگ Colors هالزی پلی می‌شود.

اوری تینگ ایز بلوووو😂💙

4_اگه میخواستی به بچه ات از بین منطق و احساس چیزی یاد بدی،کدومو بش یاد میدادی؟

منطق خوبه،خیلی هم خوبه

منطق نجاتت میده گاهی

منطق از ب فنا رفتنت جلوگیری میکنه

ولی من به بچم احساس رو یاد میدادم.خیلی هارو دیدم که از احساس به عنوان یه ضعف بزرگ یاد میکنن اما به نظر من احساس چیزیه که تورو میتونه تا عرش برسونه!

و اگه برای هر آدمی حرومش کنی هم میتونه تورو از همون عرش محکم بکوبونه به زمین.من بهش یاد میدم با احساس ترین موجود این دنیا باشه تا بتونه هم بهتر درک کنه زیبایی های این دنیارو و هم به انسان کامل تری تبدیل بشه

و اینم بهش یاد میدم که احساساتش رو خرج هر کسی نکنه!

5_دوست داشتی قاتل باشی یا مقتول؟:/

مقتول/:

چون من نمیتونم کسیو بکشم!'-'

6_بویی که بهت آرامش میده

بوی نم بارون:)

7_منو دوست داری؟D:

از روزی ک اومدی وبم کمکم کردی تورا دوست میدارم مهربونه کیوت:")

8_یه سوال از خودم میتونی بپرسی:"/

آمممم..

چرا...فقط میخوام بدونم چرا حرف مردم انقدر برات مهمه؟!

..Finish..

منبع:آنیما*-*

دعوت شده توسط:سلین*-*

 

  • ۱ نظر
  • ۲۳ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۴۸
  • Astral

𝚈𝚘𝚞'𝚛𝚎 𝚍𝚛𝚒𝚙𝚙𝚒𝚗𝚐 𝚕𝚒𝚔𝚎 𝚊 𝚜𝚊𝚝𝚞𝚛𝚎𝚝𝚎𝚍 𝚜𝚞𝚗𝚛𝚒𝚜𝚎

تو مثل یه آفتاب اشباع شده میچکی

𝚈𝚘𝚞'𝚛𝚎 𝚜𝚙𝚒𝚕𝚕𝚒𝚗𝚐 𝚕𝚒𝚔𝚎 𝚊𝚗 𝚘𝚟𝚎𝚛𝚏𝚕𝚘𝚠𝚒𝚗𝚐𝚜 𝚜𝚒𝚗𝚔

تو داری مثل یه سینک لبریز شده ریزش میکنی

𝚈𝚘𝚞'𝚛𝚎 𝚛𝚒𝚙𝚙𝚎𝚍 𝚊𝚝 𝚎𝚟𝚛𝚢 𝚎𝚍𝚐𝚎 𝚋𝚞𝚝 𝚢𝚘𝚞'𝚛𝚎 𝚊 𝚖𝚊𝚜𝚝𝚎𝚛𝚙𝚒𝚎𝚌𝚎

همه‌ جات زخمی شده اما تو هنوز یه اثر هنری هستی!

⁂𝙲𝚘𝚕𝚘𝚛𝚜_

بر روی زخم هایم دست میکشم،

و به این فکر میکنم که آنها بی نظیر ترین اثر هنری ای هستند که دیدم!

شاید زخم هایم به چشم عده‌ای ننگین بیایند

اما من هرروز آنهارا نوازش میکنم و با خود میگویم:گاهی برای زیبا بودن باید نقص هایی داشت!..نقص هایی که متفاوت تر باشند.و داستانی‌ متفاوت تر از آن پشتشان!

  • ۲ نظر
  • ۱۸ شهریور ۰۰ ، ۱۶:۱۴
  • Astral
تو خیلی بلند گریه میکنی
اشکهات یکی پس از دیگری سرازیر میشن
چشمات سرخ شدن
دستات میلرزن
صدات گرفته!
وقتی حرف میزنی،وقتی از سیاهی ای که اطرافت رو فرا گرفته بود و ممکنه بازم بگیره حرف میزنی من میترسم
چیکار میتونستم بکنم؟تو هیچوقت چیزی نمیگفتی
هرروز میومدی و همون جای همیشگی میشستی و آب‌پاش قرمز رنگمو ازم میگرفتی و خواهش میکردی که اجازه بدم تو به گل های گل فروشیم آب بدی.
وقتی ذوق و برق توی چشماتو میدیدم نمیتونستم نه بگم
آب پاش و بهت میدادم و تو دقیقه ها غرق آب دادن به گل های رنگارنگ گل فروشی میشدی.
و من پشت پیشخون می‌ایستادم و درحالی که لیوان شیر کاکائوم و توی دستم می‌فشردم و به صدای ملودی بارون گوش میدادم،نگاهت میکردم.
نمیدونم و هرگز نفهمیدم که چرا وقتی داشتی گل هارو آب میدادی یواش و آروم اشک میریختی..
فکر میکردی من نمیبینمت ولی اشکهات زیاد تر از این حرفا بودن.
خودمو به ندیدن میزدم و مشغول تمیز کردن قفسه‌ی کتابخونه میشدم؛چند دقیقه بعدش میومدی و کنار می‌ایستادی و به کتاب ها نگاه میکردی
به یه کتاب با جلد قهوه‌ای اشاره کردی و پرسیدی اون چیه؟
بهت گفتم دزیرس 
دزیره..
پرسیدی میتونم ببرم و بخونمش؟
سر تکون دادم و کتاب رو از توی قفسه برداشتم و به دستت دادم.
کتابو گرفتی و رفتی روی یه میز صندلی گوشه‌ی کافه نشستی و مشغول خوندن شدی.
درحالی که داشتم برای مشتری ها گل هارو میپیچیدم زیر چشمی نگاهت میکردم
بازم داشتی گریه میکردی!
اشکهات روی صفحه های کتاب میریختن و رد خودشونو به جا میزاشتن.
مغازه که تعطیل میشد کتابو روی میز میزاشتی و بعد از خداحافظی گرمی بیرون میرفتی..
وقتی میرفتی کتابو باز میکردم و به رد اشکهات روی صفحات خیره میشدم.
تو هرروز به مغازه‌ی ساده‌ی من میومدی و باز هم مثل هرروز ازم میخواستی اجازه بدم گل هارو آب بدی،کتابخونه رو تمیز کنی 
میز صندلی هارو مرتب کنی
و گوشه‌ی کافه دزیره رو بخونی 
و من مثل روز های دیگه فقط به تماشا کردنت میشستم.
یک روز اما با روز های دیگه فرق داشت
یک روز درحالی که داشتی دزیره رو میخوندی صدای شکستن بغض عمیقت توی مغازه پخش شد و با صدای شر شر بارون مخلوط شد.
متعجب و سردرگم به تویی که روی زمین افتاده بودی و داشتی هق هق میکردی خیره شدم و نمیدونستم باید چیکار کنم!
به سمتت اومدم و دستات و توی دستام گرفتم.
دستات سرد بود،زخم های کوچیک و بزرگی روش بود 
گونه هات قرمز شده بودن
چشمات هم سرخ بودن
و میلرزیدی 
بارونی خودمو روی شونه هات انداختم و لیوان شیر کاکائوم رو به تو دادم تا بخوری و آروم تر شی.
اما تو خیلی سخت گریه میکردی
از روزهایی برام گفتی که توشون خط لبخندت کمتر دیده می‌شد و برق چشمهات ناپدید شده بودن
از لحظه هایی میگفتی که برای فرار از دست افکارت ذهنت رو دفن کرده بودی.
بهم گفتی میترسی که باز هم اون روزا برسن
گفتی از تیرگی ای که دورت پیچیده شده میترسی 
دستامو به صورت خیست کشیدم و اشکهاتو پاک کردم
بهت گفتم شاید بتونی از این به بعد بیشتر به مغازم بیای
و شاید بتونیم بیشتر باهم کتاب بخونیم
گفتم اون جای همیشگی رو تا ابد برای تو نگه میدارم
لیوان شیر کاکائوی گرم همیشه برات روی پیشخوان آمادست 
همیشه همون آب پاش قرمز کنار گلدون ها و گل ها منتظرته
کتابخونه رو تمیز نمیکنم تا وقتی که تو برسی
دزیره روی میز میمونه تا بیای و ادامش رو برام بخونی
به چشمات نگاه کردم،حالا چقدر آروم تر شده بودن
یه گل نیلوفر از بر میدارم و روی دستات میزارمش 
زخم هاتو دست میکشم و لبخند میزنم
و بهت میگم که همیشه یکی اینجا منتظرته!
تو سخت گریه میکردی و من میترسیدم ولی حالا شاید بشه فقط با بغل کردنت قلبت رو آروم کرد..

+همیشه آرزو داشتم یه گل فروشی داشته باشم که توش یه کتابخونه‌ام باشه و اون طرفش یه کافه‌ی نقلی که کلش دکور چوبی داره:))))فاک لایف..
+لطفا درحال خوندن متن موزیک پلی شود:')~

  • ۳ نظر
  • ۱۷ شهریور ۰۰ ، ۱۴:۰۵
  • Astral

صدای گریه هایش در سرم می‌پیچید و مویرگ های مغزم را آزار میداد

مدت ها بود که به این اتاق تنگ و تاریک می آمد و مثل یک کودک بی دفاع گریه میکرد.

گریه میکرد..گریه میکرد و گریه میکرد 

انگار که تنها کاری که می‌توانست بکند همین بود.

دیگر تحملم تمام شده بود؛

از روی صندلی چوبی بلند شدم و کُلت روی میز رو برداشتم،

رویش را به سمت خودم برگرداندم و در چشمان خیس و پر از عجزش نگاه کردم..

دستانش میلرزید و قلبش درحال انفجار بود!

او زاده شده بود تا درد بکشد.

کلت مشکی رنگ را روی پیشانی اش گذاشتم و برای آخرین بار به چشمانش نگاه کردم

ماشه را کشیدم.

و دیگر صدای گریه ای نمی‌آمد

آن روز خودم را کشتم؛

دردناک به نظر می‌رسید ولی نه!

آن روز من انسانی را کشتم که چاره‌ای جز گریه کردن نداشت.

گریه هایش ضعفش را فریاد می‌زد!

ماشه را که کشیدم،پیکر بی‌جانش روی زمین افتاد و دیگر نه صدای گریه ای شنیده می‌شد

و نه آن منِ ضعیف و ناتوان وجود داشت

من خودم را کشتم تا آزاد شوم:)

  • ۵ نظر
  • ۱۵ شهریور ۰۰ ، ۱۱:۱۵
  • Astral


ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ؛ ﻣﺸﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﺑﻪ انگشت‌های ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩاﻡ ، ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ، ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ!

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ ؛ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻮﺩ می‌خواهم ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ !

ﻭقﺘﯽ ﻣﯽﺷﮑﻨﺪ ﭼﻨﮓ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ؛ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ میخواهد ﻭ نمی‌تواند ﻣﻮﺝ ﻣﻮﺝ ﺍﺷﮏ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ ﺳﺮﺍﻍ چشم‌هایم.

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ...


_احمد شاملو 

  • ۰ نظر
  • ۱۳ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۴۲
  • Astral

یادم است کی بود

دقیق یادم است چه زمانی بود

زمانی که در میان بیشه زار هایی با گل های زرد رنگ خشکیده میدویدم

و پژواک باد در راهرو های تنگ و تاریک ذهنم قدم میزد

زمانی که هر ریشه‌ی خشک و تازه‌ای در عمق جانم رسوخ میکرد

وقتی که پشت پلک هایم اقیانوس خشکیده ای طغیان میکرد

همان زمان بود که فهمیدم پاهایم همانجا متوقف شدند

بلاخره تمام شد؛

تا به این روز تنها پاهایم بودند که میل یاری با مرا داشتند

حال این همسفران قدیمی هم در همینجا،همین لحظه و 

در این بیشه‌ی خشکیده،همراهی با پیکر نیمه جانم را پایان بخشیدند.

دیگر توان حرکت دادنشان را نداشتم.کاش میشد همینجا تمامش میکردم

روز های زیادی بود که نیمه شب ها پشت پنجره می‌ایستادم

و خودم را روی ماه تصور می‌کردم.

به اطرافیان نیم نگاهی می‌انداختم و در دلم آرزو میکردم که کاش

کمی فرق داشتند

مثل من!

شاید مشکل از خودم بود

از عمیق ترین جای قلب و ذهنم

از سطحی ترین مکان مردمک هایم

از سیاه ترین روز های انتظار کشیدنم

مغز استخوانم میسوخت از فرط دردی که تنها آزارش بی حسی مطلق بود

بازوهایم میلرزیدند از سوز سردی که از قلب انسان های دورم میرسید

شاید این بار در همین بیشه زار بمانم 

شاید بمانم تا این بیشه زار دوباره سبز شود 

فنجان قهوه‌ی تلخم را پر میکنم

سرریز می‌شود

داستان این قهوه

این بار داستان سرریز شدن ذره ذره‌ی جان من است..

  • ۰ نظر
  • ۱۲ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۰۷
  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان