سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

کسی خونه‌است؟

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۳:۳۹ ب.ظ

وقتی به وبلاگ نویسی فکر میکنم خاطرات و دانسته های محوی توی ذهنم شکل میگیره به طوری که سعی میکنم یادم بیارم که چطور میشد انجامش داد اما هربار به در بسته میخورم.

به قدری انجام این کار که زمانی برام جزو روتینم بود و بهش عادت داشتم و اگه به مدت دو سه روز انجامش نمی‌دادم متعجب میشد از خودم،برام دور شده که یه سری به آرشیو اینجا زدم و باورم نشد که تاریخ آخرین پستم واقعا برای اونموقه است و چطور یه زمانی از کوچیکترین حرف هام و احساساتم اینجا مینوشتم و چطور یه زمانی حتی میتونستم بنویسم !

از نوشتن گفتم..قلمم رو به نابودی رفته

البته قلمی که نداشتم،هرگز یه نویسنده نبودم،هرگز هم نتونستم چیزی بنویسم که خودم رو به وجد بیاره؛اما راهی که برای تخلیه افکارم سراغ داشتم رو از دست دادم و حتی تاریخ آخرین باری که چیزی خلق کردم رو به یاد ندارم.

با کسایی که یه زمانی اینجا هرروز حرف میزدم غریب و دور شدم و هرچقدر دستمو دراز میکنم اینارو نمیبینم و لمس نمیکنم و مطمئنم که توی دید اونا هم کمرنگ ترین رنگ سفیدی ام که میتونه وجود داشته باشه.

دایره ارتباطیم تنگ تر و افتضاح تر شده و دوست های مجازیم سایم رو با تیر میزنن.

احساس میکنم بیان،که روزی یکی از خونه های من بود و توش احساس"کسی بودن" رو داشتم حالا برام تبدیل به مکانی شده که نمیشناسمش و باید از اول راجبش بدونم. 

احساس تعلق نداشتن به اینجا و این فضای آبی و این جمع بزرگ و شگفت انگیز غمگینم میکنه.بهم حسی رو میده که ۲۶ تیر دو سال پیش داشتم.

یه زمانی خیال میکردم میتونم بدون فیلتر اینجا خودم باشم و راجب درد ها،مشکلات،دغدغه ها و افکار و شادی ها و علایقم به راحتی حرف  بزنم اما انگار تازگی ها حس قضاوت شدن حتی اینجا هم رهام نمیکنه.

البته این فقط بخشی ازشه.

شبیه کسی که میخواد فریاد بزنه اما لاله،خفه‌اس یا جلوی دهنش محکم گرفته شده میمونم.

نه حرفی برای گفتن وجود داره و نه حوصله‌ای برای تعریف کردن،حتی برای توجیح کردن خودم هم تلاشی نمیکنم و با تکونِ سر تموم حرف هارو تایید می‌کنم.

نوشتن بهم احساس اعتماد بنفس میداد و این حس رو مدت زیادیه ک نچشیدم!

حالا اعتماد به نفس بودن توی این مکان برام داره به صفر نزدیک میشه و من نمیدونم که باید چیکار کنم.

نمیدونم با مغزی که مشخص نیست چشه و کنکوری که از رگ گردن نزدیک تره چیکار کنم 

با درس های جدید تر و سنگین تر،با وظایف بزرگتر و ترسناک تر،با افکار پریشون تر و بهم ریخته تر و با دلی تنگ تر و کوچیک تر.

فقط میدونم که بخشی از من،بخشی که احساس میکنم از دستش دادم هنوز بین پست های گلکسی آرمی مدفون شده.

+امیدوارم همتون توی امتحانای خرداد و کنکورتون موفق باشید3>

از هیچی نترسید و بدونید که موفقیت حقتونه!

  • Astral

نظرات (۱۰)

  • 私の救いの天使✨🤍
  • جدیدا به هرکی که چیزی مینویسه یا میتونه حرفاشو خیلی قشنگ و دلنشین بنویسه حسودی میکنم.

  • 私の救いの天使✨🤍
  • حس میکنم بخشی از وجودم رو گم کردم 

    که نوشتن هم جزوی از اون بود

    و حالا از هر کسی که میتونه این کارو بکنه عصبانی ام

    خشم تنها حسیه که دارم

    درحالی ک نباید داشته باشم

    اما دارم 

    نمیدونم این طبیعیه یا نه

  • 私の救いの天使✨🤍
  • گاهی وقتا به پاک کردن اینجا فکر میکنم

    چون انگار دیگه به درد نمیخوره

    حس میکنم عمر عضویتم توی بیان به پایان رسیده.

  • 私の救いの天使✨🤍
  • اما خب

    من آدم وابسته و زود عادت کنی ام

    طوری که حتی هنوز اسمی که اینجا برام گذاشته شده رو عوض نکردم..

     

  • 私の救いの天使✨🤍
  • [اینجا مینویسم از سکوت کهکشان وجودم.]

    از همون اول باید میدونستم که سکوت نوشتنی نیست

    ...

    فایتینگ!

    امیدوارم بتونی راهتو پیدا کنی:"))

  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • کامنت دومت، صیم:)

    صیم.صیم.صیم...

     سه تا کامنت اول ....حق ‌! مود !

    بیان دیگه اون حال و هوای قبل رو نداره :)

    هی...

    خب از اونجایی که تو نیمه‌ی سیب منی ( میدونستی اسم دیلیم و گذاشتم نیمه‌ی سیب؟ خیلی دوستش دارم، مثل تو. )

    انگار نیاز داری یکی بهت یاد آوری کنه تو چقدر با استعدادی نه؟ 

    من و تو افکارمون خیلی مشابه همه، و مهم نیست چقدرررر بین حرف زدنمون فاصله بیوفته هر بار حرف می‌زنیم من اونیم که ۱۰۰ تا ویس میده و تو اونی که با حوصله گوش میده، همیشه بهم یادآوری میکنیم... ارزش هامون و 

    و مطمعنم که باور داری هنر هیچوقت نمیمیره نه؟ :) عکسایی که می‌گرفتی، جوری که دستات رنگی میشد، نوشته هات، مهربونی هایی که پای بقیه می‌ریختی، حرفات، هر کلمه ای که به تو مربوط می‌شد به طرز فجیعی با هنر گره خورده بود =))))). و مطمعنم هنوزم گره خورده، اون نخای قرمز روی مچ دستت گره خورده، فقط کافیه خاک ها رو تکون بدی.

    اصلا مگه نمیگی یه بخش بزرگ از توعه؟ یه بخش بزرگ جدا نشدنی، اگه چومیِ قبلی همچین فکری می کرده مطمعنم دلیل محکمی داشته و کافیه این دلیل رو خودت پیدا کنی، و دوباره به چومیِ الان یادآوری کنی.

    و البته چرته که بگم چومیِ قبلی و چومیِ الان... می‌دونی؟ تو خودت رو بکشی هم یه آدم کهکشانی ای که اونقدر استعداد داره از سکوت، هزار تا چیز میز بنویسه و چومی... باور کن من به قلمت ایمان دارم :)))) میشه حرفم و باور کنی؟ اوایل بهار پارسال تو بودی، اون جرقه که باعث شد من نوشتن و واقعا دوست داشته باشم. یادمه میومدم و نوشته هات و توی اون وبلاگ سبز میخوندم، نوشته هات همیشه بوی زندگی میده چومی :) حتی الان... حتی الان که داری از روز های بدت هم میگی نوشته هات دارن بوی دریا میدن، حس پیچیده شدن... یه زندگی ای که هممون حداقل یه بار تجربش کردیم ))

    شاید الان فقط نیاز داری به جای سرزنش خودت به خودت یادآوری کنی ارزش هات هیچوقت نمی‌میرن، به خودت زمان بدی، و دختر... تو استعدادش رو داری، همیشه داشتی و بزار صادق باشم که همیشه حسودی می‌کردم. به تو و به مهربونیات، به دید بزرگی که به زندگی داری، من هر وقت می‌دیدمت ( حتی الان! ) غبطه می‌خورم، خواهشا چومی و باور کن و دوستش داشته باش باشه؟ چون حتی اگه تا صبح هم براش دلیل بیارم و بگم حرف هاش، موهای موج دارش، بغلش، نوشته و داستان هاش، رشته ای که داخلش بود، ذوقی که توی صداش بود، جوری که از آسمون عکس می‌گرفت و هنوز اون عکسای قشنگ جلوی چشمامه، جوری که من و می‌خندوند، جوری که تولدم رو تبریک می‌گفت، عکس هایی که از خودش می‌گرفت، پلی لیست آرومش، جوری که اشکام و پاک می‌کرد... چومی هنوزم همون چومیه، آره خیلی فرق کرده خیلیییییییی شاید الان پریشونه، خیلی پریشون.

    ولی میدونی؟ دارم فکر می‌کنم اگه تو جای من بودی و من جای تو، تو به منِ پریشون چی میگفتی؟ 

    یادمه، هیچوقت اون جمله و یادم نمیره. " و تاریکی رنگِ غالب بر جهانِ نارنجی رنگَت نیست‌. " یادته چومی؟ زمانی این و برام نوشتی که زندگیم به معنای واقعی کلمه پوچ بود، تا دیر وقت گریه می‌کردم و چشمام دیگه کبود شده بود، ولی تو راست گفتی... واقعا گذشت:) 

    پس به قشنگیِ همین کلمه ها قسم میخورم همه اینا میگذره، و تو به ورژن قوی تر، نورانی تر و چومی تر خودت تبدیل میشی :) بهت قول میدم چومی، از اون قول ها که فقط نیمه‌های سیب بهم می‌دن.

    - در ضمن دوست دارم، خیلییییی زیاد... همیشه داشتم و الان حتی بیشتر. و محض رضای خدا اگه بخوای حرف بزنی من هستم بچ =-=‌. 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    محبوب ترین مطالب
    آخرین نظرات
    نویسندگان