بتی عزیزم 

پاییز نم نمک قدرتش را بیشتر به رخم می‌کشد

هرجه فرسوده تر میشود،هرچی شاخه هاش بر تنش سنگینی می‌کنند

هرچه بیشتر بغض می‌کند و نمی‌بارد

انگار قدرتمند تر میشود

من و پاییز شبیه به هم نیستیم،مطلقا

اما این پاییز را مانند هم گذراندیم

هردو پر میشویم،بغض میکنیم

اما نمی شکنیم

اشکی در حلقه چشم های ابر هایمان نیست

آسمانمان با زمین قهر کرده

برگ هایمان زیر پای عابران دیگر شعی نمی نوازند

مانند پاییزم

نه دانستم مهر چیست

نه آبان را خندیدم

حالا وقتش رسیده تا آذر را پر شوم و نشکنم.

نمیدانم چه خواهد شد

خدارا چه دیدی

شاید زمستان رئوف تر بود!

شاید در دامانش بخوایم

لالایی بخواند..

تا آن موقع اما همه چیز خوب است بتی عزیزم

اما تو باور نکن

نقطه سر خط.

🍁

+قالب رو زودتر درست میکنم..این افتضاح قرار نیست موندنی باشه.تحملش کنید