سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

?!Why do you cry

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۰، ۱۱:۵۲ ب.ظ

تا دقایقی پیش هوا آفتابی بود،آسمان صاف بود و پرنده ها داخلش به رقص در میومدن و خورشید با تموم عشقش به ابر های سفید و پاکش خیره میشد.
اما همه‌ی اینها تا زمانی بود که اوت پاش رو بیرون از خونه بگذاره!
یادمه همیشه بهش میگفتم دختر آفتاب
همیشه آفتاب و شادی رو،با قلب گرمش به آسمون هدیه میکرد
اما این بار فرق داشت..
تنها ابر هدیه دخترِ آفتاب من بود!میتونستم گودی زیر چشم های جادوییش رو به خوبی ببینم،میتونستم رنگ پریده‌ی صورت ماهگونش رو تماشا کنم،میتونستم لب های بی رنگش رو که روزی سرخی گل رز در برابرش سر خم میکرد رو ببینم و اشک بریزم..
آسمان برای دل تنگم غرشی کرد و دختر چترش رو باز کرد،سرش رو پایین انداخته بود و از بین عابر ها می‌گذشت.
خوب میشناختمش،میتونم معترف بشم که آهسته و آروم،چشم هاش میباریدن.
با فشار دیگه ای که به قلبم وارد شد آسمان غرش عمیق تری کرد و اشک بیشتری هدیه‌ی زمین و تن دختر آفتاب کرد.
به مقصدش رسید،دست های کوچک و رنگ پریده اش رو زیر پلک هاش کشید،هیچوقت دلش نمی‌خواست جلوم گریه کنه،من از اشک های آفتابم متنفر بودم!
خم شد و چترش رو روی زمین گذاشت،دلم میخواست اعتراضی کنم و بگم که هوا سرده،آسمون بهت امون نمیده،تن کوچکت تسلیم قطره هاش میشه.
اما سکوت کردم،مثل همیشه پر از سکوت بودم.
پاهاش رو خم کرد و با زانو روی زمین نشست،چتری های زیباش روی چشم هاش اومده بودن و توانایی نگاه کردن به دو دریچه‌ی جادوییش رو ازم گرفته بودن،شاید نمی‌خواست چشم هاش رو گودال عمیقی از اشک ببینم..
سرش رو بیشتر خم کرد،نگاهم سمت دست هاش رفت که با پایین پالتوی مشکیش در جنگ بودن و بهش چنگ می‌انداختن.
دلم میخواست مثل همیشه حرف بزنه،مثل همیشه ریسمان بحث و حرف هارو داخل مشت هاش کوچکش نگه داره و برام حرف بزنه.
اما بهتر بود این آرزو رو نمیکردم تا با آهنگ پر لرزش و بغض صداش مواجه نشم!
"بارون میاد.."
و بیان همین یک جمله‌‌ی ساده برای در هم شکستن حصار بغضش کافی بود.تنش میلرزید و صدای گریه هاش بالاتر میرفتن.میون اشک های کشنده‌اش خندید و سرش رو بالا گرفت،به آسمون خیره شد و چشم هاش رو بست.
"چترم روی زمین افتاده،بیا تو بالای سرم بگیرش،من دیگه هرگز هیچ چتری رو بالای سرم نمیگیرم،چون تو باید این کارو کنی،یا چترم با دست های تو بالای سرم گرفته میشه،یا من تا ابد دختر بارون میمونم!"
لبخند کوچک،اما پر از دردی زدم؛احساس می‌کردم بارون شروع به باریدن کرده بود تا هر درون هر قطره‌اش آتیش سوزانی بِدَمه و اون رو روانه قلبم کنه.
تنش هنوز هم میلرزید و دست هاش غمش رو روی لباس سیاهش چنگ میزدن.
سرش رو به دو طرف تکونی داد و گفت:
"از آفتاب متنفرم،از بارون هم متنفرم،چون میگفتی زیر خورشید چشم هام زیباتر میشن،چون بوسیدنم رو زیر بارون بیشتر دوست داشتی.حالا حتی از هر بوسه ای متنفرم!"
میخواستم منم مثل خودش گریه کنم اما از یاد برده بودم که ریشه بغض باید درون قلب من بِدَوه و خاکسترش کنه،از یاد برده بودم که من نوشیدن اشک و درد رو به نوشیدن عشق ترجیح داده بودم.
سرم رو کج کردم و پوزخندی به تلخی تمام عاشقانه های بی پایان زدم.
"از...ازت..م..متنفرم!چون تو منو از آفتاب گرفتی و به بارون هدیه دادی.."
پوزخندم محو شد،و جاش رو به سیاهچاله‌ای مرگبار از بغضی خون آلود هدیه کرد.
سکوت آزار دهنده ام رو شکستم و جرأتی برای بیان کلمات پیدا کردم،با اینکه کلمات هرگز کافی نبودن.
"به اندازه کافی صحبت کردی پرنده کوچک من..چرا گریه میکنی؟! روی پل پون ده آر،زیر نور مهتاب و رقص کرم های شب تاب،خودم زیر گوشت زمزمه کردم که همه روزی خواهیم مرد! روی شن های نرم ساحل اسمم رو نوشتی و باد اون رو برد،دریا اون رو بلعید تا به تو بگه در هر داستانی من محکوم با ترک قلب رنج کشیده ات هستم،اما من اسمت رو روی تنه‌ی درختی که زیرش عاشق شدیم حک کردم تا به تو بگم کسی که میمونه تویی شاپرک زیبای من.بگو چی یاد گرفتی؟از عاشقانه‌ی کوتاهمون،بگو چی یاد گرفتی؟از نفس های پر از ترس و چشمان رنج دیده‌ی خودمون؟پرنده زیبای من،من هرگز قصد ترک کردن جهان آفتابیت رو نداشتم
هنوز هم تنها دیوانه‌ای هستی که مشتاق تماشا کردنش میشینم و رنج شیرینش اشک تلخ رو روی چشم هام مینشونه!"
لبخندی زد و چشم هاش بیشتر باریدن
دستش رو روی قلبش گذاشت و با صدای نسبتا بلندی فریاد زد:
"چی میتونستم بگم‌ که تورو از مرگ جدا کنه؟نجوا هاب عاشقانه‌ام کافی نبود؟نگاه پر حسرتم به دست های گرمت کافی نبود؟آغوش همیشه محیای من برای فرارت از دست سوارکار مرگ که به شتاب سمتت میتازید کافی نبود؟چیکار میتونستم بکنم تا قلبت رو از آتش رها کنم؟دست هام باید با چه چیزی جادو میشدن تا چشم هات رو از اشک شوم نجات بدن و قلبم باید تا چه حد بی تاب میشد تا قلب زخمیت رو ببوسه؟چرا هرگز کافی نبود.."
دیوانه وار سر تکون دادم و با بغض آشکاری آشفته پاسخ دادم:
"عذاب یک قلب مرده رو بیشتر نکن ستاره‌ی خاموش من،تنها یک چیز رو بهم بگو،به اندازه کافی عشق گرفتی از بوسه های تلخم؟.."
دست های سردش به زمین چنگ زدن و سنگ ریزه ها از میان انگشت هاش سرازیر شدن..
"ستاره رفتنی من..کاش قبل از خاموشی ابدیت،به خورشیدت یاد میدادی که چطور بعد از تو از تابیدن به جهان دلسرد نشه و همراهت به خاموشی کشیده نشه،یا دست کم..کاش خاطره بوسه شیرینت روی پل پون ده آر رو از ذهنم پاک میکردی!"
با کمک دست هاش،بلند شد،خم شد و دسته‌ گل بنفشه‌ای روی سنگ قبر خیسم گذاشت،قبل از اینکه بره،برگشت و لبخندی به سنگ زد و گفت:
"وقتی که نیستی..باید به ماه نگاه کنم؟"
لبخند عمیق تری زد و راهش رو پیش کشید و رفت..
نگاهم به چتر جا مونده‌‌ی خیسش رو زمین‌افتاد
دلم میخواست بنفشه هایی که روی سنگ قبرم گذاشته بود رو بو بکشم تا قلب خاموشم هوس زندگی دوباره بکنه اما حتی بوی بنفشه ها برام بوی مرگ رو تداعی میکردن.‌
چشم هام رو بستم و خنده‌ای کردم.
دستم رو روی چشم های بی حسم گذاشتم و زمزمه کردم:
"زیبای بی پایان من..همه ما روزی خواهیم مرد،اما قلب ها نه،قلب ها همچنان به دنبال هم میدون،همچنان اسم هم رو صدا میزنن،همچنان به دنبال باریکه‌ای از نور بین ظلمات مطلق می‌گردن،شاهین زیبای من،قلب خسته از سفرم به دنبال اسم معجزه گرت در تاریکیه،قول میدم روزی در جلد روحی دیگه،قلب آشفته‌ی تورو به بوسه بگیره.قلبم هنوز اسمت رو از یاد نبرده،اسمت،دشمن ابدی فراموشی منه!"

 

 

 
bayan tools Sufijan stevensFourth of July

پ.ن۱:ادامه این پست..

پ.ن۲:نمیدونم چرا مثل نوشته های دیگم خیلی این دوست ندارم.البته آنیما گفت قشنگ شده و شایدم شده باشه ولی نمیدونم..حال جالبی نداشتم وقتی نوشتمش. 

 

  • Astral

نظرات (۳۰)

  • 私の救いの天使✨🤍
  • و دوباره توی نوشته های من بارون میاد..

    داره خندم میگیره واقعا

  • کلم بروکلی🥦
  • من دیگه نمیتونم..

    پاسخ:
    احتمالا غمگین ترین متنیه ک نوشتم")
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • حذف کردن تک تک آدمای دورم*

    پاسخ:
    چرا؟برای اینکه میترسی همچین بلایی سرشون بیاد یه روز..؟

    دارم نمیتونم....

    حال دل من بود نوشته ات خیلی:")

    پاسخ:
    خیلی این نوشته‌ام غمگینه زیادی غمگینه...
  • کلم بروکلی🥦
  • یه سوال...

    تو چجوری یه جوری مینویسی ک انگار خودم نوشته باشم اینو؟..

    متوجه منظورم هستی؟

    پاسخ:
    آره متوجهم..
    خب..شاید چون توی این چند وقت احساساتم رنگ احساسات  تورو گرفتن 
    حس میکنم ب خوبی دیگه میتونم درکشون کنم
    و شاید انقدر حرف زدیم باهم ک گاهی احساسات تورم ناخودآگاه جا میدم تو اینا
    توعم متوجه هستی؟
  • ... 𝐊𝐚𝐭𝐫𝐢𝐧 ...
  • نگاه کن به صفحه لبتاب :موندم چه جوری بخونم :|...

    خوبی؟

    پاسخ:
    لایک هیومن:"/😂🤌🏻
    بد نیسم،تو خوبی کاترینا؟
  • کلم بروکلی🥦
  • اره... :)

    پاسخ:
    خوبه:")
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • نه فقط چون خستم از همه

    دلم میخواد مث دو سال پیش تنها باشم

    پاسخ:
    خب..کسایی ک اذیتت میکنن و میتونی کنار بزاری که
  • 𝑴𝒊𝑵. 𝒆𝑳𝒊
  • یادمه اون اوایل که اومده بودم بیان تمام مطالبی که دوستام میزاشتنو میخوندم و کامنت میزاشتم

    رفته رفته این اشتیاق و حس حالم کمتر شد و به جاش بی انگیزگی اومد...

    مدتی هست که نه دیگه پستیو میخونم و نه از کامنتام خبری هست(اگر هم سری بزنم وقتی ببینم متن پست طولانیه بیخیالش میشم)

    ولی فکر میکنم تو داری این طلسمو میشکنی گامجه چون نمیتونم چیزایی که مینویسیو نخونم..و ازش راضیم چون دارم حسابی از قلمت لذت میبرم...

     

    قول میدم روزی در جلد روحی دیگه،قلب آشفته‌ی تورو به بوسه بگیره.قلبم هنوز اسمت رو از یاد نبرده،اسمت،دشمن ابدی فراموشی منه!"

    این بخشش...ناخوداگاه به فکر کردن وادارم میکنه و باعث میشه حقیقی تر حسش کنم...و اینم از تاثیرات قلم ارامش بخشته گامجه

    پاسخ:
    میفهمم منم دارم اینطوری میشم متاسفانه..
    اوه خدا..جدی میگی؟!وای")فکرشم نمیکردم انقدر دوست داشته باشی قلممو،خودم احساس میکنم زیادی معمولیه ولی اینو ک گفتی یه حس ذوق خاصی پیدا کردم:')
    وای انقدر خجالتم ندههه
  • ... 𝐊𝐚𝐭𝐫𝐢𝐧 ...
  • خوب شو،تنک خوبم

    چخبر؟

    پاسخ:
    سعی میشه
    بمونییی 
    هیچی بیکار نشستم وسط اتاق ب زمین نگاه میکنمxD
    تو چی؟
  • ... 𝐊𝐚𝐭𝐫𝐢𝐧 ...
  • XDDDD

    دارم لیریک میذارم تو یه وب

    پاسخ:
    گذاشتی؟"-"xD
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
  • فک کنم هنرته که از داستانای تکراری و کلیشه ای، با توصیفاتت یه چیز خاص بسازی.

    پاسخ:
    توعم فکر کنم هنرته منو زیادی ذوق زده کنی و اتک بزنی.')
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • همه

    پاسخ:
    حتی من؟
    (سوالات مسخره هه هه)
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • پدرسگ چرا سین میکنی جواب نمیدی؟

    پاسخ:
    تو بیای ببینی کامنت ها چقد زیاد شدن خودتم گشادی بی پایانت باعث میشه سین بزنی ولی گشاد باشی نتونی جواب بدی لعنتییی
    ولی دیگه الان میشینم جواب میدم من میتوانم
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • وب من سگم پر نمیزنه

    پاسخ:
    آیا تو پست میزاری اصن ک سگ پر بخواد بزنه؟
    و یه چیزی،مگه سگ ها میتونن پرواز کنن؟"-"
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • نمیدونم همه چقدره

    پاسخ:
    ببین،ادما شاید واقعا  کسل کننده باشن ولی ن همشون
    برای مثال..تو دیلیت از یه پسره داشته حرف میزدی همونی ک چشماش زمردیه 
    و حرفاشو ک میخوندم میدیدم خدایا چقدر این خوبه.. 
    خب مسلما کسی مثل این آدم رو هرگز نباید از زندگیت بیرون کنی هوم؟
    فقط کسایی ک حالت و بد میکنن
    حتی‌اگه همه حالت و بد کنن و یک نفر باشه ک ازش متنفر نباشی و بخوای پیشت باشه نگهش دار
  • ... 𝐊𝐚𝐭𝐫𝐢𝐧 ...
  • یسس گذاشتم

    پاسخ:
    باریکلا بهت
  • ... 𝐊𝐚𝐭𝐫𝐢𝐧 ...
  • XDDDخیلس لذت بخشه

    پاسخ:
    لیریک گذاشتن؟آره خبxD
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • دیدی ک گذاشتم 

    جدی فک کنم پست نزارم چون شرایط مث قبله

    پاسخ:
    ولی من دلم میخواد بزاری خب
    حداقل واسه همون چند نفری ک کامنت میدن بزار
    یا بزار و کامنت هاشو اصن ببند

  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • آره اون چشم زمردی رو هیچوقت نمیخوام از زندگیم بیرون کنم 

    پاسخ:
    و این خوبه
    خوبه ک هست
  • ... 𝐊𝐚𝐭𝐫𝐢𝐧 ...
  • نه کلا فعالیت تو این فنسایتی ک باهاش کام دادم

    دیروز ک ۱٠تا رو پر کردم، امروزم ۶ تا پسترو انتشار در آینده گذاشتم XDDDDD

    پاسخ:
    اینهمه انرژی و حوصله از کجا میاد؟
  • ... 𝐊𝐚𝐭𝐫𝐢𝐧 ...
  • من انرژی ندارم سعی میکنم فکرمو درگیر کنم ک به مشکلاتم فکر نکنم، ولی حوصله رو موافقم دارم 😌🤌🏻

    پاسخ:
    چ روش خوبی براش انتخاب کردی ولی
    خوشبحالتتتت😂😭
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • احتمالا همین کارو بکنم

    پاسخ:
    نکبت برا چی بستی کامنت اون پستتو الانننن؟
    میخواستم کامنت بدم:/
    گفتم پست جدید میزاری اگه خواستی ببند کامنت هاشو ن اینکه کامنت این قبلیارم ببندی خب
  • Đãřķłįğhţ~ ‌‌
  • تاک ویت می بازه

    پاسخ:
     Fuck you
  • ゐ 𝖲a͟ℕɐ ‌‌‌‌
  • انقدر قشنگ نوشتی که توانایی پرستش این متن و دارم:))

    پاسخ:
    وای..:))چرا انقدر بمن خجالت میدید خب؟در حد پرستیدنم نیست دیگه اغراق نکن")

    تو همون سنایی آره؟سنا شلیل،سولمیت آنی،کجایی تو دختر چرا یه سری نمیزنی؟دلتنگت بودم
  • ゐ 𝖲a͟ℕɐ ‌‌‌‌
  • نه ..خجالت نکش ..به جاش قول بده همیشه بنویسی 

     

     

    اره ..فکر نمیکردم کسی من و یادش باشه ..راستش ..لبخند تلخی بعد مدت ها به دلم نشست:)

    پاسخ:
    چشم مینویسم")

    کجا بودی یهو چرا غیبت زد؟معلومه ک من یادم بود تورو!من معمولا دیر یادم میره کسی رو..
    حالت چطوره حالا؟:)
  • ゐ 𝖲a͟ℕɐ ‌‌‌‌
  • اوفییی بوووززز بابااااااا 

     

     

    چون من شبحممممممم یییوهاهاااا یهو میام یهو غیب میشم😎😎

    جر ولی نه جدا از شوخی خودمم نمیدونم دلم گرفته بود😀🤣

    البته که خوبمممم مگه میشه بعد شنیدن اینکه من و فراموش نکردی حالم بد بشههههههه؟؟ممکنه؟؟لاااا خودت چطوری ها؟؟؟؟تو آسمون دلت که پرنده غم پرواز نمیکنههههه؟؟اگه میکنه بگو شکارش کنم باهم یام یامش کنیم😀

    پاسخ:
    دیگه غیب نشو باشه؟:((( نیمه سیبت گناه داله:( (نگو ک یادت رفته مم نیمه سیبت بودم جررر😭😭😂😂)
    بهتری حالا؟!
    من شکر بخورم تورو فراموش کنمممممم
    لا لا لاااا فعلا پرواز نمیکنه بد نیستم فعلا خوبم*-*
    نچچچچ اوری ثینگ ایز اوکی*-*
  • • 𝘑𝘪𝘸𝘰𝘰 •
  • قلبم درد گرفت.. 

    پاسخ:
    عاه این..غمگین ترین چیزیه ک نوشتم تاحالا)
  • • 𝘑𝘪𝘸𝘰𝘰 •
  • ") 

    اینطور ننویس.. 

    پاسخ:
    برا تنوع بد نیس حالا")
    اینو آنیما اول شروع کرد منم ادامه دادم
    می‌خواستیم با این آهنگه بنویسیم...
  • کلم بروکلی🥦
  • ای روزگار...من گریه نمیکنم

    پاسخ:
    این یکی جدن زیادی بوی مرگ میده..

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    محبوب ترین مطالب
    آخرین نظرات
    نویسندگان