سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

۱۱ مطلب در شهریور ۱۴۰۱ ثبت شده است

گایز..میدونم امروز پاره کردم اینجارو ولی بدجور به کمک نیاز دارم

از اونجایی که نت قطعه و همه جا ریدمانه با یکی از عزیزان از طریق پیامک ها فقط میتونم ارتباط داشته باشم.که فقط بهش بگم زنده ام.

داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم پیامام دیگه ارسال نمیشن!

و اون چپ و راست پیام میده ک نگرانه و چرا یهو غیبم زد

منم هیچچچچ پیامی نمیتونم بدم جدن گریم گرفته:)

هیچ راهی می‌شناسید ک باید چ غلطی کنم؟!این اتفاق برای شماعم افتاده؟

ب هیییچ کس نمیتونم اس ام اس بدم

حقیقتا دارم دیوونه میشم...

  • Astral

میدونم شاید حال خیلیا تو این روزا خوب نباشه

دوستتون دارم:")

همین.

به قول چان،بیگ هاگ3>🫂

حالتونو خوب نگه دارید♡

  • Astral

بزارید از همبن تریبون اعلام کنم کههه...

 

 

 

 

 

 

 

لعنت به کسی که جرات نداره و میشینه دوتا فیلم ترسناک تو یه روز نگاه میکنه^^

واقعا دارم میمیرم.جدی میگم.جدی ام.

از یکی دو هفته‌ی پیش دختر همسایمون که از من دوسال بزرگتره و آخرین بار هم راهبه و آنابل دو رو باهم دیدیم آنابل ۳ رو پیدا کرد.

و مایی که بعد از دیدن قسمت دوم آنابل به جد و آبادش فحش بستیم و قسم خوردیم که دیگه از این غلطا نکنیم،تصمیم گرفتیم قسمت سومش رو هم نگاه کنیم!

و از یکی دو هفته پیش این بچ هی اینطوری بود که:

نمیای؟نیام؟میای؟بیام؟

و بلاخره امروز کرمشو ریخت.

که خب..بنظر من واقعا قسمت ۲ ترسناک تر بود.هرچند که توی این قسمت سر یه صحنه من رسما یه جیغ بلند از ته حلقم در اومد و با محکم‌ترین توان خودم دست اون بدبخت رو فشار دادم و چسبیدم.

ینی اینطوری بودیم که:

من:رکسانا،خیلی دوستت دارم.(در حالی عادی بهم فحش میدیم.)

اون:منم عاشقتم بخدا،ببخشید زیاد گوه خوردم.

وای فقط باید فحش هامون به هر شخصیت توی فیلم رو یکی ضبط میکرد ینی..سم خالصصصص😂😂😭حیف ک نمیشه اینجا گفتشxD

بعد از اون شام خوردیم و قرار شد من یکم بیشتر بمونم خونشون

بعد اون برگشت با یه نگاه شیطانی سمتم گفت:نظرت چیه احضار یکم ببینیم؟*-*

من:پایتم داداش*-*

بعد چیزی که میگم رو فقط تصور کنید.

تصور کنید دوتا بدبخت ترسو تو یه اتاق کاملاااا تاریک درحالی که گوشی رو جلوشون تکیه دادن و بهش خیره ان توی هم گره خوردن،چشماشون از حدقه در اومده بیرون و زیر لب بسم الله بسم الله میگن.

تصور کردید؟حالا پاره شید.

حقیقتا نمیفهمم با این حجم از ترسو بودن چرا چنین شت هایی میخورم.*زیر چشمی به کمدش نگاه می‌کند.

خلاصه که....واقعا وضعیتم خرابه که دست ب دامن اینجا شدم=]

هلپ می=]

حقیقتا غلط کردم=]]]]

 

.

  • Astral

اگر روزی بپرسند:پس آن زندگی ای که در جست‌و جویش هستی کجاست؟

در پاسخ میگویم:

جای دوری نیست،همین نزدیکی هاست.

گمان کنم آن را روی ارتفاعات کوهستانی سرد و سبز جا گذاشته ام

شاید هم در جنگل های انبوه و یک ون زرد.

می‌تواند کنار ساحل طوفانی و آسمان غم زده‌ی ابری اش هم باشد.

درست همان جایی که نشسته ایم،شب هنگام است،نه حرفی در میان هست و نه نگاهی.

هردو به یک گوشه چشم دوخته ایم،خط افق دریا.

اما من نگاهم را به چیزی زیباتر از دریا میدهم.میبینم که نور ماه چگونه از پستی بلندی های صورتش عبور می‌کند.

لب هایش را می‌بینم که به آرامی به روی لبه‌ی لیوان زردش نشسته و بخار روی صورتش می‌نشیند. 

چشم هایش را می‌بینم که آرام و بی دغدغه تلاش می‌کنند موج هارا از اعماق تاریکی بیابند.

نگاهم را که از او میگیرم،به آسمان می دهم‌.تکه چوب دیگری درون آتش می اندازم و حاضرم قسم بخورم که ژرفای سکوت صدای قلب هایمان را به گوشم می‌رساند. 

همه چیز آرام است،یک من هستم و یک او،یک ون زرد.

و تقریبا در آن لحظه میشد گفت که زندگی را پیدا کرده ام.

در گوشه باریکی از ساده بودن..

  • ۲۸ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۴
  • Astral

گلو درد+بی اعصابی+میل به پاره کردن تمامی انسان ها+بی حالی+کلی ظرف نشسته که شستنشون پای منه+استرس+اتاق شلوغ و کثیف+برادر رو مخ و صدای بلند جم جونیور دیدنش و کارتون های مزخرفش+نداشتن نهار+گرسنگی شدید^-^

تا شرح حال زیبای دیگر بدرود.

.

+و فکر کنم واضح باشه ک این پست رو گذاشتم یه حرفی چیزی بزنید پس..اره^-^🔪

  • Astral

بتی عزیزم،سلام.

مدت هاست که حرفی از تو نشد و برایت ننوشته ام.شاید بخواهی از حالم باخبر باشی.پس برایت مینویسم و به رسم عادت تو به من گوش خواهی کرد و بعد باهم لبخند میزنیم.

بتی،در این مدت هرچه که بخواهی اتفاق افتاد.منظورم از هرچه بخواهی چیز هایی‌است که ما مدت ها به انتظار آنها نشسته بودیم.یادت هست بتی؟دلشوره ها و گریه ها..

از آنجا که تو بر هر چیز آگاهی خلاصه اش میکنم؛تمامش کردم.

بله درست است،تمامش کردم خانم بتی.حتما میخواهی بدانی چگونه بود؟

خب،باید بگویم که سخت و طاقت فرسا.

روی مبل نشسته بودم،کتابی در دست داشتم،اما خواندن کجا بود؟نگاه میکردم.

کتاب را بی جهت و بی هدف ورق میزدم و او تنها گوش میداد.

حس میکردم حتی دیوار ها نگاهم می‌کنند و سایه سنگینشان روی قلبم لانه کرده.

پوست انگشتان و لب هایم را میکندم و پاهایم را با ریتم تکان میدادم،شبیه دیوانه ای به انتظار بودم.

نفسم به سختی از دریچه خروج میکرد و حتی می‌توانستم صدای یخ کردن خون درون رگ هایم را بشنوم!

اما بلاخره تمام شد.خدا می‌داند چند بار بغض کردم،چند بار یخ زدم،چند بار میان کلماتم شکستم و چند بار نفس کم آوردم.اما تمامش کردم بتی.

نمی‌گویم آسان و مطلوب بود،تقریبا کاری بود که هرگز میلی به انجامش نداشتم،شبیه عریان شدن بود،شبیه کندن چسب زخم از روی زخمی چرک کرده و زشت.

و او تنها میشنید.و من میگفتم.به او حق میدهم که برایش سخت بوده باشد.به هر حال همیشه در پستوی ذهنش تنها می‌دانست که فرزندش هستم.

از من گلایه کرد که چرا زودتر حرف نزدم.

اما بتی،محض رضای خدا!چگونه می‌توانستم چیزی بگویم؟وقتی چسبی محکم بر دهانم خشک شده بود؟تا میخواستم زبانم را به حرکت وا دارم گلویم خشک و نفسم سرد میشد.گویی که جادوگری بد زات مرا طلسمی کرده بود که نمی‌توانستم هیچ بگویم و تنها می شنیدم.

اما طلسم شکست،درست است،بلاخره حرف زدم.لب به سخن باز کردم و طلب کمک کردم.

آه بتی..تو میدانی طلب کمک کردن چقدر سخت است؟خوب میدانم که درست نیست اما شبیه این می‌ماند که بگویم:درست است،من به کمک نیاز دارم،خودم نمیتونم هیچ کاری کنم!

امروز هم برای بار دوم آن چسب زخم را کندم و عریان شدم.حالا سه نفر می‌دانستند.من،مادر،آقای مشاور،و پدر.

از پدر خجالت میکشیدم،همچنین از آقای مشاور،میترسیدم بتی!

از آزار دهنده و پر زحمت بودن میترسیدم و میترسم.اما چه میشد کرد؟در اعماق باتلاقی پر از کسافت و کثیفی کسی پایم را گرفته بود و به داخل میکشید؛دستم را به نزدیک ترین شاخه گرفتم.و حالا از خمیدگی شاخه ترس دارم. 

امروز کار هایی را کردم که برایم شبیه مرگ بود.با پدر تنها بیرون رفتم،کنار دست او روی صندلی جلویی نشستم و با او حرف زدم،دوسش دارم.درست است،اورا دوست دارم اما دیواری نامرئی همیشه بین من و او بوده و هست،امروز اندکی از آن دیوار را با پتک خورد کردم،همچنان احساس عریان بودن دارم.

اما بتی،نا حقی نمیکنم و میگویم که احساس خوبی دارم.عجیب و گنگ است،اما میتوانم رگه هایی کوچک و نازک از شادی و حس خوش را در آن ببینم و به آن چنگ بزنم.

تو بهتر از هر کس میدانی که چگونه گذراندم،تنها نفس میکشیدم،این تنها کار مفید هرروزه‌ام بود بتی!

بدون ذره ای تلاش.برای حرف زدن،برای تکان خوردن،برای حس کردن.

اما حالا قدمی برداشته ام بزرگ و سرنوشت ساز.میخواهم زندگی کنم و زنده بمانم بتی.

میخواهم بخوانم و بنویسم،بکشم و تماشا کنم،بسازم و ساخته شوم،کم بیاورم و قدرت بگیرم.

فکر کردن به این مسئله بی دلیل سبب بغضم می‌شود.میترسم بتی..متوجهی؟

اما باید بتوانم،در وسطای تونلی هستم تاریک و پر صدا،اما میبینمش،آن روزنه باریک و بی جان نور را در انتها میبینم. دستم را هرچه دراز میکنم در مشتم جا نمی‌گیرد.

پس من به سمتش میروم.

امروز یک قدم به آن نزدیک تر شدم.

برایم آرزوی موفقیت کن بتی.عریان شدن طاقت فرساست..گذشتن و تحمل کردن جان کاه.

اما برایم دعا کن بتی.

با آن دست های روشن و لاغرت،با آن قلب روشن و زمردی ات،با چشمان مشکیِ کشیده و مهربانت،با لب های باریکت،با هرچه میتوانی برایم دعا کن.

قدرتی را می‌خواهم که هیچکس را ناامید نکنم.

کسی که همیشه دوست دار توست:چومیون 

پی نوشت:راستی بتی،چشم های من هم مثل تو وقتی خسته ام زیباترند.یک شباهت دیگر:>

null

  • ۳ نظر
  • ۲۴ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۱۱
  • Astral

*از اونجایی که این شخص تاثیر بسیار چشمگیری توی زندگی من داشت وظیفه خودم دونستم توی وبلاگم پست تولدش مثل پارسال وجود داشته باشه.*

null

لطفا از من برای دوست داشتن خودتون استفاده کنید.

و همین یه جمله ساده‌ی کوتاه چقدر باعث شد لب مرز نفرت از خودم عقب بکشم و حداقل کمی صبر کنم.

نمیگم موفق شدم به خواسته‌ات عمل کنم،اما حداقل گاهی تصمیم گرفتم با خودم مهربون تر باشم.چون هربار،وقتی به مفهوم پشت این این حرف سادت فکر میکردم از خودم شرمنده میشدم.

اگه بگم تو یه دریچه جدید واسه چشم های من رو به دنیا باز کردی دروغ نگفتم مرد!

خیلیارو دیدم بخاطر ویژوال بایسشون،وکال و صدا یا در کل ویژگی های ظاهری براشون فن گرلی میکنن یا لااقل به اونا توجه بیشتری دارن.

اما من از همون یک سال و نیم پیش که دیدمت برای چیز دیگه ای سمتت اومدم..

من میتونستم اونو ببینم،چیزی که همه عمرم کم داشتمش،و اون آرامش بود.

میتونستم با تماشا کردنت حس کنم زیر نور آفتاب توی یه پارک شلوغ زیر درخت های کاج قدیمی قدم میزنم و هدفون توی گوشمه. 

یا میتونستم تصور کنم دوچرخه سواری کنار دریاچه و خوابیدن رو چمن های خیس توی تابستونِ داغ چه حسی داره.

من به وضوح میتونستم پروانه هایی رو دورم ببینم که پرواز میکنن و بال های سبزی دارن. میتونستم حسی که یه قاصدک داره رو داشته باشم؛سبک،آزاد،سفید،زیبا.

میتونستم حتی حرفای دل ماه رو بشنوم!میتونستم حسی رو داشته باشم که یه فضانوردِ شناور تو حالت بی وزنی داره..

و همش بخاطر تو بود.بخاطر صدات و اون چیز های جدید و جادویی ای که توی هر خط لیریک هات میگفتی!

بخاطر لبخندی که میزدی و من میدونستم از روی شادی واقعیه. 

من میتونستم هر نقطه متشابه و نزدیک توی احساسات تو و خودم رو ببینم و حس کنم بلاخره این همون حسیه که دنبالش بودم.حس فهمیده شدن!

درسته که از جذابیت های بصری هیچ چیزی کم نداری و یه مرد لعنتی خوش تیپی،اما باورت بشه یا نشه من هر بار با دیدنت به دستات روی دنده دوچرخه،لباس خوش رنگت،لبخند روشنت و اون چشمایی که موقع دیدن طبیعت برق میزنن نگاه می‌کنم.توعم میتونی حسش کنی نه؟اون حسی که تماشای کوه های سبزی میدن که هیچ صدایی ندارن اما دارن.صدایی که رودخونه های آفتاب خورده یا دریای طوفانی میده 

من میدونم که توعم همشو حس کردی.میدونم که موقع خوردن غذای مورد علاقت چشم هاتو میبندی و سعی میکنی تموم سلول های چشاییت رو واسه لذت بردن از ذره ذره‌اش به کار ببری

من میدونم که بلند میخندی تا بغضت رو پشتش پنهون کنی،من میتونم ببینم چطور از ابراز عشقت خجالت زده میشی و به  جاش تموم احساساتت از چشم هات جاری میشن.

من تورو با چشم هام میبینم و با مغز و قلبم میفهمم کیم نامجون.

هرچی بخوای برای کسی که توی زندگیت جایگاه مهمی داره بنویسی فایده ای نداره چون بازم چیزی کم میاد.

پس من طولانی تر از این نمیکنمش 

فقط میگم ممنونم که نشونم دادی دنیا میتونه چقدر قشنگ باشه و بهم گفتی:

فرزند ماه،گریه نکن،وقتی ماه طلوع کنه،زمان تو فرا میرسه:)

ممنونم که بهم فهموندی زاده شدیم برای ناراحت بودن،پس باید خوشحال بودنو شروع کنیم.

ممنون که یادآوری کردی هممون روزی خاکستریم.

پس تا روزی که خاکستر بشم،احتمالا ازت ممنونم و میخوام الهام بخش کار هایی که میکنم بمونی:")

یکم باورش سخت و غمگینه چون من از گذر زمان میترسم ولی..28 سالگیت مبارک نامجونی']

طبیعتا مثل هر فن دیگه ای،چیزی جز شادیت نمیخوام

شاد باش♡

-امضا:کیم چومیون.12 سپتامبر 2022-

 

دانلود ویدیو

+عاها و راستی..ممنون میشم انقدر وایب خوبی ندی و جذاب نباشی،خستم کردی دیگه والا.اه.

+حس خوبی به این مدلی فن گرلی کردن تو اینجا ندارم چون زیاد انجامش ندادم ولی خب..باید این پست رو میزاشتم^^

  • ۲۱ شهریور ۰۱ ، ۱۲:۲۸
  • Astral

【صبح.】

آروم از خواب بلند میشه.نور چشم هاشو اذیت میکنه

سرش رو تکون میده،درد میگیره.همون درد همیشگی

احساس گرسنگی میکنه،اما اشتهایی نداره. 

بی اهمیت سمت آشپزخونه میره و فقط یه لیوان شیر عسل میخوره.

عطر و مزه‌ی شیر عسل بهش حس خوبی میده،یه لبخند ریز میزنه.

زمزمه میکنه:نمیزارم چیزی خرابش کنه.

منظورش با حال خوبِ شیر عسل بود.

【ظهر】

مامان نگاهش نمیکنه،عصبی میشه.ناخن هاش کف دستش فرو میرن.

چیزی نمیگه

زمزمه میکنه:نمیزارم چیزی خرابش کنه.

و به سمت اتاقش میره..

【بعد از ظهر】

همون حس.دلتنگی ای غریب و آشنا،و در عین حال سرد و آزار دهنده.

دلتنگی ای که شبیه‌ قبلی ها نبود،سنگین و زمخت بود.

ملحفه رو چنگ میزنه و آروم تر زمزمه میکنه:نمیزارم چیزی خرابش کنه.

گوشیو بر میداره،پیام های y رو سین میزنه.با لبخند به صفحه گوشی خیره‌اس

y میاد.اما میگه باید بره.

لبخندش محو،و بین ملحفه ها غرق میشه.

-نمیزارم..خرابش..

**

دستشو سمت شیر میبره و آب رو سرد تر میکنه.

آب سرد به شدت به تنش میخوره و به پایین میریزه.

صداش رو دوست داره؛صدای برخورد آب با کف زمین،صدای سکوت،صدای آرامش.

موهاشو از روی صورتش کنار میزنه و با زبونش قطره های آب رو شکار میکنه

بوی این شامپو رو دوست داره.و هیج چیز خرابش نمیکنه!

【عصر】

شیر داغ رو از توی ماکروویو در میاره.

مامان همچنان نگاهش نمیکنه؛پوزخند میزنه.

کاپوچینو رو باز میکنه و توی شیر خالی میکنه

با قاشق به قلب حباب های شیر حمله میکنه.

کاش میشد احساسات خودشم اینطور حل کنه..

با لیوان و کیکش سمت اتاق میره.

روی زمین میشینه،آهنگ رو پلی و کتاب رو باز میکنه.

لعنتی نثار همه چیز میکنه

توی ریتم آهنگ و اولین کلمات کتاب غرق میشه

-چیزی خرابش نمیکنه.

**

مزه عسلی کیک و کاپوچینوی حل شده داخل شیر بهش بهترین حس رو میده.یه جور مسکن برای سردرد،یه جور دلیل برای فراموشی،یه جور دلیل برای خندیدن.

صدای موسیقی رو بلند میکنه و همراهش میخونه.

حالا حتی سکوت مامان هم براش اهمیتی نداره!

【شب】

آخرین آهنگ هم به پایان میرسه.

نفس نفس زنان خودشو روی تخت پرت میکنه و سعی میکنه تنفسش رو آرومتر کنه.

باید با نفسش بجنگه.

رقصیدن براش راه خوبیه.

سرش گیج میره و نفسش به بی راهه،صورتش رو سمت سقف گرفته و چشم هاشو میبنده

لبخند کم رنگی میزنه:خراب نمیشه.

**

با تردید وارد آشپزخونه میشه،مامان کنار گاز ایستاده

همه غرورش رو کنار میزنه

و به حرف میاد.ازش میخواد گوشیش رو بده تا فیلم رو توی فلش بریزه. 

مامان چیزی نمیگه؛چند ثانیه‌ی دیگه صبر میکنه

باز هم چیزی نمیگه.

دوباره و دوباره دست هاش مشت میشن.با خشم از آشپزخونه بیرون میاد

توی راه چیز هایی رو زیر لب ردیف میکنه

حالا مامان هم به حرف اومده 

اونم داره یه چیزایی میگه.خوب نیستن.حرفاش رو میگم

مشت دختر سفت و سفت تر میشه

روی مبل نشسته و سکوت کرده.مامان هنوز هم ادامه میده. 

با خودش فکر میکنه که چطور میتونه اینهمه حرف بزنه و چیزی گوش نده؟

تلاش میکنه صداش رو بهش برسونه،پس یه چیزایی میگه

اما مامان میلی برای شنیدن نداره.پس کار همیشگی رو میکنه

داد.

از داد متنفر بود؟قطعا.اما حالا خودش هم انجامش میداد. 

اون شبیه مامان بود.اونا باهم فرقی نداشتن!

هردو داد میزدن.

مامان گریه میکنه،دختر شوکه میشه.

مامان میون گریه هاش یه چیزایی میگه که وضعیت دختر رو به چیزی شبیه خودش تبدیل میکنه.

مامان عصبانیه.

دختر از خودش بدش میاد.اون باعث میشه مامان گریه کنه؟!نه..

سرش رو میگیره و بلند تر از مامان هق هق میکنه

احساس میکنه زمان و تلاش هاش شبیه شن از بین انگشت هاش عبور میکنن.

صداها باهم مخلوط میشن..

و اون زمزمه میکنه:خراب شد.همه چیز میتونه خراب شه.

بر اساس یک داستان واقعی.

نمیدونم..فقط احساس کردم دلم میخواد جایی اینارو تخلیه یا بهتره بگم ثبت کنم:'>

 

  • Astral

 

بهار می‌رسد از راه اما 

اینجا تک درختی خشک را می‌بینم

سویش میدوم،شاخه ای میچینم

شاخه را میبوسم،برگ سبز می‌روید 

دیرگاهیست در این باغ سکوت

قلب راه خانه را می‌جوید 

اشک با جامه ای از خون بر تن

سبزه های سبز را می‌بوید

من اما، در این گوشه‌ی حزن آلود باغ

میدوم،میپرم از روی حصار

دیرگاهیست در آن باغ سکوت

شاخه های سر به دار

رنگ سبز می‌گیرند 

قلب های گم شده

با امید می‌میرند

دیر گاهیست که آن باغ سکوت

یخ زده؛شده است تکه ای از باغ وجود.

+خیلی تلاش کردم قافیه داشته باشه دیگه نمیدونم درست حسابی موفق شدم یا نه:>

+و فکر کنم خیلی وقت بود یه پست درست حسابی نزاشته بودم نه؟دلم برا نوشتن تنگ شده بود.."]

 

  • Astral

">

">

  • ۰۹ شهریور ۰۱ ، ۰۱:۳۰
  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان