سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

•برای ملکه‌ی مزرعه های گل قاصدک•

 

میدونم الان که دارم اینو مینویسم شاید حالت اونطور که همه میگن باید توی"روز تولدت" باشه،نیست.

شاید داری استرس امتحانت رو تحمل میکنی

شایدم داری فکر میکنی ینی شروع ۱۸ سالگی باید اینطوری باشه؟انقدر شخماتیک؟!

شایدم دراز کشیدی به دیوار زل زدی و با اخمای توهم میگی:سالی که نکوست از بهارش پیداست=-=!

*قیافت هم دقیقا این:=-= شکلی عه مطمئنممممم!*

اما خب باید بگم از این فکرای بیتربیتانه نکن که من دشمن افکار منفی ام حتی اگه خودم باور قلبی داشته باشم که زندگی ینی مجموعه ای از کلکسیون های شخمیِ درد و رنج!پس تعجب نمیکنی اگه بهت بگم بعد همه اینا حداقل یه نفس راحته مامانی؟بهم نمیگی خوش خیال اگه که بگم زندگی همیشه هم بد نیست؟

فکر نمیکنی کلیشه ای حرف میزنم اگه بگم باید نیمه پر لیوان رو دید؟

شاید بکنی.از کجا معلوم؟

آی دارم چرت و پرت میگمممم(درک کن ساعت دو شب داره میشه🙂😂)

نمیدونم وقتی تو اولین بار بامن آشنا شدی،وبمو دیدی،یا حرف زدی باهام چه حسی داشتی،راجبم چی فکر کردی و بنظرت چطوری بودم؛

اما خب،تو؟نمیخوام خالی ببندم اما لطفا باور کن که تو همون دیدار اول هم تو بی نظیر بودی!! وقتی میگم بی نظیر ینی تونستی طوری رفتار  کنی که من احساس راحتی کنم،من حس کنم عه..چقدر مهربون حرف میزنه خدای مننن،چرا انقدر صمیمیه؟

همیشه دوست داشتم اینطور ادمارو-

و شاید همینطوری بودنت بود که باعث شد توی این مدت زمان نه چندان طولانی،بتونی طوری تو دل من جا باز کنی که نگم برات")!

بتونی کاری کنی حس کنم واقعا داری نقش یه مادر رو برام بازی میکنی..میدونم که برای کل بچه های بیانیت همینی،تو براشون مادری هستی که دوست دارن داشته باشن:')))

هیچوقت،هیچوقتتت یادم نمیره وقتی که از خستگی پناه میاوردم به خصوصیت،چسناله میکردم و غر میزدم چطور تحمل میکردی و فقط بغلم میکردی و میگفتی:"هیششش..مامان اینجاست!"

مامان اینجاست..

میدونی چقدررر این جمله آرومم میکرد مامانی؟:)میدونی تو با این جمله برام جادو میکردی؟آره تو اینجا نبودی اما بودی،و من واقعا نمیدونم چطوری میتونم ازت تشکر کنم

مگه چند وقته که شدم دخترت؟'زیاد نیست،درسته؟ولی تو همین فاصله تو چیز هایی یادم دادی و کار هایی برام کردی ک باورم نمیشه..شاید خودت بگی نه من مگه چیکار کردم جز گوش دادن یا بغل کردنت؟اما مامانی تو این کارارو کردی وقتی که واقعااا بهش نیاز داشتم!

شاید اگه یه روزایی نمی‌بودی کم میاوردم..

تو انقدر حس امنیت و راحتی ب آدما میدی که من تونستم توی اولین مکالمه طولانی و جدیمون کل حرفای دلم و داستان دلم که تاحالا برای هیچکسسس نگفته بودم رو پیشت لو بدم!

ولی بیا بگذریم از اینا..نمیخوام فکر کنی فقط برای ایناست که یکی از بهتریننن های منی.

دلیل دیگش روح و قلبته

کاشکی علم انقدر پیشرفت میکرد که آدما میتونستن کپی بشن،بعد تو کپی میشدی و نسخه دومت میشست ساعت ها نسخه اصلی رو میدید،تا بفهمی تو چیکار میکنی با دل شکسته آدما")

و میدونی چی با ارزش ترش میکنه؟!اینکه تو خودت درد داری،آخه میشه آدمیزاد درد نداشته باشه؟خسته نشه؟از محبت؟از مهربونی؟از زندگی؟مامانی چطور خسته نمیشی از مهربون بودن؟:))))

چطور همیشه یه بغل آماده برای آدما داری؟

نمیخوام بگم بی نقصی،چرا دروغ بگم وقتی انسان نقص داره؟البته خب..نمیتونم ب قطع بگم تو انسانی،آخه آدما مگه این شکلین؟!

ولی هرچی که هستی،هر شکستگی و نقصی که داری،تورو بهترین مانیایی میکنه که میتونه وجود داشته باشه..

تورو همینی میکنه‌ که هستی

مامانی برای بهترین بودن تو به هیچ تغیری نیاز نداری

همیشه همین باش

همین مانیا

همین آدم.

همین بودنته که کامله،قشنگه،بغل کردنیه')

مرسی که وجود داری مامانی!

شاید خیلیا باور نکنن،شاید باور نکنی

اما قسم میخورم این زمینِ بیمار به کسایی مثل تو نیاز داره..من نمیدونم تو چه شکلی ای اما میدونم که جزو نیاز های این دنیا و آدماشی.

یه enfj سمج که تا نفهمه چرا نمیخندی ولت نمیکنه)..

اما میون اینهمه خنده و مهربونی برات یه چیز رو خیلی آرزو دارم 

میخوام آرزو کنم یه روز،تو یه زمانی،وقتی که موعودش برسه در آغوش کسی باشی که تا نفهمه چرا نمیخندی ولت نکنه!میدونم که اونموقه آرومی..

میدونم آروم خواهی بود وقتی که نگاهی به زندگیت بکنی و بگی:خب..یکم توهم توهمه،اما دوست داشتنیه!

نمیگم درد تو زندگیت نباشه،اما آرزو میکنم دردهات هم قشنگ باشن و ازشون راضی باشی..

آرزو میکنم دیگه نگی"ای کاش.."

همهههه‌ی ای کاش هات خلاصه شن تو یه جمله:"آخیش..شد!"

شاید اون روز جزو آدمای زندگیت باشم کیف کنم از این چیزا

شایدم نباشم

اما هرجا باشم آرزو میکنم آسمون زندگیت قشنگ ترین باشه؛

متشکرم ازت،ازت برای وجودت متشکرم

برای مانیا بودنت

برای مامانی من بودنت

دیر وقته،مغزم خستس و شاید خیلی چیز هارو یادش رفته

اما تا جایی که تونستم چلوندمش تا چیزی رو از قلم نندازه-

پس ببخش اگه تبریک تولدت یکم ساده شد")

به رسم همیشگی انسان:

تولدت مبارک بانوی مهربونی!

امیدوارم یکم،لبخند رو لبت آورده باشم")

دوستت دارممم*--*

null

پ.ن:راستش گالری رو دو دور،از بالا ب پایین،پایین به بالا،گشتم تا عکسی رو مناسب تو و این پست پیدا کنم و عکسه در نهایت این شد..حس کردم این من و توییم"(

پ.ن۲:آهنگه ام درسته به تولدت ربطی نداره و کلا معنیش یچی دیگست اما دلم خواست حین خوندن این پست گوشش بدی حس کردم وایب قشنگی میده-

پ.ن۳:درضمن،دیگه ۱۸ سالت شده،و نمیتونی منو بخوری، چون اونموقه ب جرم کودک خواری میندازنت زندان..بله=-=!

پ.ن۴:حرف هم خیلیی میزنم میدونم=-=

و عاها آهنگه کیفیتش ریده میدونم..ولی باور کن نشد برم با کیفیتش کنم بعدا لینکشو بهت میدممممTT

 

 

  • Astral

خب..همین الان و یهویی یه تصمیمی گرفتم

تصمیم گرفتم تا پایان امتحانات خرداد وب رو ببندم،شاید با خودتون بگید چرا باید ببندی خب نیا بیان یک ماه دیگه

ولی باید بگم نمیشه!اونطوری همش وسوسه میشم بیام بازم و باید ببندمش که هی نیام تو پنلم:")

باید برنامه ریزی کنم واقعا چیزایی سختی در پیشه..

از همین امشب احتمالا ببندمش

پس..میاید بغلتون کنم قبلش که کمتر دلم تنگ شه؟:">

 

  • Astral

معلم ماژیک رو برداشت و سمت تخته رفت.

روش چیزی نوشت،برگشت و بهش اشاره ای کرد و گفت:

-کنترل زِد.

دختر مو حنایی کلاس دستشو بالا برد و پرسید:

+خانوم کنترل زِد چیه؟

معلم سمت کامپیوتر روی میز رفت،حرکت موسش رو روی تخته هوشمند میتونستیم ببینیم.

روی صفحه سفید یه مربع کشید و از حالت سِلِکت(انتخاب) خارجش کرد و دوباره سمت بچه ها برگشت.

-فکر کنید توی صفحه‌ یه مربع میکشیم یا یه تغیری داخلش انجام میدیم،مثلا روی یه عکس ادیتی انجام میدیم.اما بعد میبینیم که خراب شده یا ازش راضی نیستیم و میخوایم عکس برگرده به مرحله قبل.

چیکار میکنیم؟

دوباره روی سیستمش خم میشه و دوتا کلید رو همزمان فشار میده و بعد،مربع وسط صفحه غیب میشه‌..

-کنترل زِد رو میزنیم! (Ctrl+Z)

بچه ها تند و سریع شروع میکنن به یادداشت کردن این‌نکته گوشه کتابشون و بعضی ها هم شروع به امتحان کردن این گزینه روی سیستم های مقابل خودشون میکنن.

و من،روی صندلیم نشستم،آروم و ساکت به کلید Ctrl و Z نگاه میکنم

با خودم فکر میکنم چی میشد اگه زندگی هم یه کلید کنترل زد میداشت؟!

چند ثانیه بیشتر از این فکر خنده دارم نمیگذره که معلم میگه:

-فکر میکنم کلید کنترل زد توی زندگی واقعی هم لازمه بچه ها..

میخندم،از پشت ماسک میخندم و لب هامو توی دندون هام فشار میدم.

خوشحالم که ماسک دارم.

موس رو بر میدارم و روی صفحه سفید رو خط خطی میکنم،موس رو خیلی سریع حرکت میدم و صفحه سفید داره کم کم پر از خط های نا منظم طوسی میشه.

انگشتم رو پشت سر هم روی موس میزنم و کلیک میکنم،انگار دارم خشمم از تمام وقت هایی که کنترل زد باید وجود می‌داشت و نداشت خالی میکنم..

دستم رو از روی موس بر میدارم،یک انگشتم رو روی کلید Ctrl و انگشت دیگه‌ام رو روی Z میزارم و محکم فشار میدم.

حالا خط خطی های طوسی ای که باب میلم نبودن از صفحه پاک میشن و به مرحله قبل بر میگردیم،مرحله‌ی قبل از کثیف شدن کاغذ سفید.

به مغزم فکر میکنم،به خط خط های خاکستری و آبی و زرد توش که خیلی وقته به انتظار چیزی مثل کنترل زد نشستن؛قدم های رفته شده‌ی توی گذشتم که از کنترل زد التماسِ برگشت رو میکنن.

چشمام رو میبندم و توی مغزم نمایش ساختگی ای راه میندازم،خط های طوسی نشونه میگیرم و بعد با زدن کنترل زد مغزم رو سبک میکنم.

ای کاش زندگی چنین گزینه ای میداشت

اونوقت شاید وارد مرحله قبلی می‌شدم و محکمتر دستاتو میگرفتم

شاید نمیزاشتم خط خطی های خاکستری مغزم رو پر کنن

شاید هممون نیازمند کنترل زد باشیم

برای اینکه وارد گذشته شیم،و قلم دیگه ای رو انتخاب کنیم

فرصت اعتراف هایی که باید کرده میشد رو از دست نمی‌دادیم و به دل های شکستنی مشت نمیزدیم.

شاید بزرگترین نقص این زندگی نبود Ctrl+Z باشه!

 

 

  • ۱۹ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۳:۱۳
  • Astral

روز مو فرفری هاست!">>>

روزتون مبارک زیبا رو های فرفری")♡

-♡-

 

روز خودمم مبارک..=-=xD

 

  • ۱۸ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۷:۲۶
  • Astral

اون نه مودیه و نه دمدمی مزاج.

فقط گاهی وقتا با لبخند تموم همکلاسی هاشو در آغوش میگیره و گاهی روی گوشه ترین صندلی کلاس میشینه،اتودش رو توی دستش میچرخونه و با ابرو های در هم گره خوردش به همه هشدار میده که نباید نزدیک شن.مثل یه تابلوی ورود ممنوع اما این بار با این عنوان‌ "فرد مورد نظر درحال فکر است،و ابدا نیازی به حضور شما ندارد!"

اون فقط دوست داره وقتی گوشه حیاط نشسته،به گل های نه چندان فوق العاده باغچه نگاه میکنه و پاهاشو تکون میده و فکر میکنه،کسی نزدیک نشه تا بتونه خستگیشو با پناه بردن به جهان خودش و "همون چیز" از بین ببره.

اون یه ENFP عه ولی ابدا دلش نمیخواد آخر هفته ها با دوست ها و فامیل ها یه پیک نیک دوستانه داشته باشن!

اون میدونه معده حساسی داره اما باز هم تابستون ها درحالی که روی تخت دراز کشیده و پاهاشو به دیوار تکیه زده یکی یکی به گوجه سبز های ترش نمک میزنه و اوناو غیب میکنه و فکر میکنه اگه "همون چیز" الان اتفاق میوفتاد و میدیدش چه لحظه دلچسب تری میشد و بعد؟گوجه سبز ها معدش رو میسوزونن و اون یادش میوفته که چقدر تنهاست.

اون دوربینش رو برای گرفتن عکس های عجیب و فوق العاده روشن نمیکنه،دوربین اون قاب گلدون هاش و یا خورشید درحال غروب پشت پنجره رو ثبت میکنه..

اون میخنده،قهقه میزنه اما توی همون لحظه ذهنش داره فکر میکنه که "همون چیز"کی قراره اتفاق بیوفته و آیا اصلا اتفاق میوفته؟و اینطوری میشه که توی سرش پر از سنگ پاره های ریز و درشت میشه.

اون با ساده ترین استایل ممکن،بدون اینکه به مردم حتی نیم نگاهی بندازه هنذفری رو توی گوشش میزاره و توی خیابون راه میره و هروقت احساس ترس و یا اضطراب کنه بند کیفش رو بدون اینکه کسی متوجه شه محکم توی دستش فشار میده.

با موهای فر و موج دارش مدام ور میره تا بتونه یکم صاف ترشون کنه و درحالی که از پشت ویترین ها به گلدون ها و نون خامه ای ها نگاه میکنه با خودش فکر میکنه "همون چیز" هم نون خامه ای دوست داره؟!

توی پیاده رو ها قرار نیست مثل خیلی از دختر های هم سن خودش وقتی گربه ای میبینه ذوق کنه و سرش رو نوازش کنه،بلکه خیلی آروم از کنار اون گربه پا به فرار میزاره!

تموم روز رو توی اتاقش میمونه و توی داشته ها و نداشته هاش غرق میشه و عود رو نزدیک به بینیش میگیره و تموم دودش رو وارد ریه هاش میکنه،سرفه ای میکنه،انقدر سرفه میکنه که عود به مغزش برسه و مغز پر از "همون چیز"ش پر از بوی عود بشه.

اون یه ENFPعه؛ ولی میتونه به کسی لبخند بزنه،ببوستش،در آغوشش بگیره،و ازش متنفر باشه..

اون اینطوریه،و امیدوارم روزی بتونه خودش رو بهتر دوست داشته باشه:")

null

+خواستم منم مثل این پست میتسور بگم اونی که منه کیه:>

++خیلی طولانی شد از نظرم باید کوتاه تر میبود ولی باور کنید توضیح دادن خودم برای من انقدر سخته که وقتی نوبت ب خودم میرسه قلمم مثل بچه های کلاس اولی میشه!

+++شماهم اگه دوست داشتید این کارو بکنید بهتون کمک میکنه یه کوچولو خودتونو بهتر بشناسید و به عمق وجود خودتون بیشتر فکر کنید:]

++++دلم برای یه سریا خیلی تنگ شده:")

  • Astral

چشم هاتو ببند،چیز هایی که میگم رو فقط تصور کن.

تصور کن هرگز قرار نباشه پا به گل فروشی رویاییمون بزاریم و من برات یه گلدون بنفشه بخرم و تو برام یه گلدون شمعدونی. 

فقط تصورش کن قرار نباشه هرروز به پیاده روی بریم و درحالی که از ترس گربه ها پشتت غایم شدم بهم بخندی

تصور کن قرار نباشه زیر سایه درخت ها بشینیم و آب‌نبات چوبی هامونو تو دست بگیریم و تو بپرسی:

"کدومش؟"

و من بگم

"خب معلومه،همونی که ترش تره!"

فکر کن قرار نباشه تو ون زرد رنگ کوچیک و نقلیمون که درست شبیه یه خونه گرم و نرم درستش کردیم سوار شیم و  باهاش دور دنیارو بچرخیم،من رانندگی کنم و تو برام آلوچه های رنگاوارنگ بیاری.نور هالوژن های زرد کوچیک بالای سقف شب ها به چشمات بتابه و من برات شازده کوچولو رو بخونم و این تیکه رو هزاران بار برات تکرار کنم:

"اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیون ها ستاره یکتا باشد همین کافیست تا هروقت به ستاره ها نگاه می‌کند خوشبخت باشد.

نگاه می‌کند و میگوید:

گل من جایی میان ستاره هاست!"

و تو هر بار بخندی و سرتو بین موهای فرم فرو کنی و بگی:"تو بیبی بر مو فرفری منی"

تصور کن قرار نباشه هرگز وقتی بارون میباره و همه توی خونه هاشون پناه گرفتن،ما بریم بیرون و توی چاله های آب بپریم و با لذت به صدای شلپ شلپ قشنگشون گوش بدیم.

فکرشو بکن..فکرشو بکن قرار نباشه وقتی گرمای تابستون درحال هلاک کردنمونه جلوی کولر شلیل بخوریم،آبش بریزه روی لباس و زیر گلومون و تو بخندی و بگی:"هنوزم لباسامونو کثیف میکنیم!"

فکر کن هرگز نتونیم باهم بریم دریا،اونموقه من نمیتونم وقتی ازم خواهش میکنی ازت عکس نگیرم اونم چون صورتت ماسه ای شده،بهت بخندم و چیلیک!یه عکس قشنگ بگیرم.اونو چاپ کنم و توی اتاق بزنم و تو هر بار ازم خواهش کنی که اون عکس رو بردارم و من گوش ندم.

فکر کن قرار نباشه بتونم برات نقاشی بکشم،یادته چی گفتم؟بهت قول دادم برات یه اسب بکشم و اونو بهت هدیه بدم.

فقط فکر کن قول هامون هرگز واقعی نشن..

چشماتو باز کن!

خوشحالم که اینا فقط یه تصور بودن..

 

+اگه قول هامون واقعی نشن چی...؟

  • ۸ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۵:۲۶
  • Astral

خب خب من تصمیم گرفتم این چالش آنیما رو انجامش بدم و اینا،و تا تموم بشه احتمالا پست دیگه ای ب جز انجام این چالش ندارم چون نمیخوام ستارم مدام روشن شه حس میکنم رو مخه. 

"منبع"

  • Astral

محکم روی تخت پرت میشم.پرت میشم جمله مناسبی نیست،بهتره بگم خودمو پرت میکنم.

سرم توی بالشت فرو میره،نگاه خیره‌ام به سقف سیاهه،صدای ساعت توی گوشم زنگ میزنه

تیک.تاک.تیک.تاک.تیک..

چشمامو میبندم.مایع گرم و سنگینی از گوشه چشم هام شروع با ترشح میکنه،انگشتمو کنار چشمم میکشم،مایع رو روی زبونم میکشم.شوره.

تک خنده میکنم

میخندم

یه بار،دو بار،سه بار،چهار..نه؛بار چهارم نفس هام آزاد میشن،سینه سنگینم رها میشه،و دست های شُلم آهسته روی تخت پرت میشن.

زبونمو روی لبای خشکیدم میکشم،لب هایی که همیشه پوسته پوسته و خشک دیدمشون،یه مقایسه کردن دیگه..

سرمو روی بالشت آهسته به دو طرف تکون میدم،میخوام سوت محکم قطاری که به سرعت سمت مغزم میدوید رو نشنوم،قطار فکر ها

انقدر بی جون و بی حرکت هستم که فکم به آهستگی بتونه حرکت کنه و آهسته،طوری که خودم بشنوم زمزمه کنم: "چی میشد فقط نامرئی میشدم"

مایع داغ شور حالا آهسته و بی صدا بدون اینکه برام مزاحمتی ایجاد کنه از کنار گونه هام شره میکنه و روی بالشت میغلته. 

نفسمو یواش تر بیرون میدم تا بتونم دوباره زمزمه کنم: "چی میشد کسی نمیتونست منو ببینه"

ضربان قلبم پایین تر میاد،آرامشی رو حس میکنم که میدونم مادر تشویشه. 

لبخند غیر منطقی کوچیکی کنج لبم میشینه،یه زمزمه گوش خراش دیگه: "چی میشد میتونستم پرواز کنم"

مایع داغ شور روی پلک هام خشک شدن،چشم هام تبدیل به نمک زار و یا رودخونه شوری شدن که آفتاب خشکشون کرده.انقدری خسته هستم که حتی به خودم زحمت ندم پلک بزنم تا کمتر بسوزن.

نفس آهسته و بی جونم از بین لب هام بیرون میاد

سینه‌ام بالا و پایین میشه،اما به آهستگی

لبخند کوچیکی روی لب هام

پاهام خنکن 

سرم سبکه

اما پلک هام میسوزن،میسوزن،میسوزن.مثل نمک زار آفتاب خورده و خشک شده ای میسوزن.

میخوام دستی روشون بکشم اما انگشت هام سنگین تر از هر وقتین،میخوام به روز پیش رو فکر کنم و لبخند بزنم اما ذهنم برای قدری استراحت کردن بهم التماس میکنه،بهش استراحت میدم،تبدیل به هزار تویی تاریک میکنمش. حق داره بخوابه.

من هم حق دارم بخوابم 

بدنم بی جون تر از چیزیه که تصورشو میکردم،توی این لحظه،حتی برای تنفس هم خسته ام.

چشم هام بسته میشن.

و میخوابم.

این آرامش دروغین مدیون همون مایع داغ و شوره

این آرامش مدیون چیزی به نام اشکه 

و اشک تاوانِ نفسِ شکست خورده منه.

و تشویش نتیجه اهمیت دادن بیش از حد قلبم به جهانه.

 

پ.ن:دیگه نمیتونم اهمیت بدم که دارم اینجا چرت و پرت پست میکنم،نیاز دارم توی این لحظه به هیچی فکر نکنم و نمیخوام هم بکنم،هیچی توی این لحظه مهم نیست،خودم رو بی اندازه از دنیا طلبکار میدونم،از هر کس و هر چیز.دلیلشو میدونم اما نمیدونم چطور بگم و برام هم اهمیتی نداره که بگم یا نگم.

فکرشم نمیکردم منِ خسته انقدر بی اهمیت به همه چیز باشه.

Chert and pert#

  • ۱۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۳:۴۱
  • Astral
  • Astral

 

 

فکر میکنم خیلی متزلزلم

که قبل از سن قانونی نوشیدن بمیرم

و من خیلی درگیر اخبار شدم

که کی از من خوشش میاد و کی از تو متنفره

انقدر خسته ام که ممکنه

از کارم استعفا بدم و زندگی جدیدی رو شروع کنم

و اونا خیلی ناامید میشن

چون اگه زیاد براشون فایده ای نداشته باشم چی میشه!؟

از هفده سالگی متنفرم

رویاهای لعنتی نوجوونیم کجاعن؟

اگه یکی یه بار دیگه بهم بگه

از جوونیت لذت ببر میزنم زیر گریه

از خودم دفاع نمیکنم 

دلواپسم و چیزی نمیتونه کمکم کنه

و ای کاش قبلا این کارو میکردم 

ای کاش مردم بیشتر دوستم میداشتن

تمام تلاشمو کردم تا بهترینمو بزارم

و این همه‌ی تشکریه که ازم میشه؟!

بی رحمانه ناراحتم

مردم میگن اینا سال های طلایی زندگیمه 

اما ای کاش میتونستم ناپدید شم

تزلزل درونی خیلی طاقت فرساست

خدایا! بیرون از اینجا خیلی وحشیانست..

**

احساس میکنم هیچکس منو نمیخواد

و از جوری که برداشت میشم متنفرم

فقط دوتا دوست واقعی دارم

و جدیدا یه عصبی به تمام معنام 

چون عاشق کسایی ام که ازشون خوشم نمیاد

از هر آهنگی که مینویسم متنفرم

من باحال و باهوش نیستم

حتی نمیتونم پارک دوبل بکنم

**

یه شخصیت شکسته با یه قلب شکسته دارم

اینجا خیلی وحشیانست..

و خدایا..! حتی نمیدونم از کجا شروع کنم

I fucking hate you

+میخوام از طرف خودم جایزه مود ترین آهنگ دنیا رو به این آهنگ اهدا کنم.

انقدر موده که..نمیدونم اصن

++من خوبم"-"و گذاشتن این دلیل بر بد بودنم نیس^^

 

  • ۰۹ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۵۵
  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان