سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

واقعا نمیدونم چرا دارم اینجا اینارو میگم ولی نیاز داشتم یکم نظر شمارو بدونم و ببینم چی به چیه چون واقعا مغزم داشت میسوخت انقدر که فکر میکردم-

خب..ماجرا اینه که امروز تو مدرسه زنگ ورزش بود،داشتیم آماده می‌شدیم از توی کلاس بریم بیرون و بریم تو حیاط

وقتی داشتیم از کلاس بیرون میرفتیم دیدم یکی از همکلاسی هام(که از همون برخورد اول هم ازش خوشم نیومد و آدم ب شدت جوگیر،پررو و سلیطه ایه)داره به رفیقش،که حالا نمیدونم دقیق چقدر صمیمی بودن،فحش میداد و حرفای ب شدت بدی میزد،قشنگ داشت تخریب شخصیت میکرد!

بچه ها خواستن جلوشو بگیرن و من گفتم ولش کنید این روانیه مگه نمیشناسیدش و اینا..

و خب مسئله اینجا بود که اون دختر بدبخت که اسمشم فائزه بود هیچی بهش نمی‌گفت!!فقط فحش می‌خورد بیچاره..

رفتیم تو حیاط،دیدم رفته دوباره پیش فائزه مانتوشو میکشه اونم هیچی نمی‌گفت فقط میگفت ولم کن و اینا.. 

و دوباره فحش میداد-

فائزه هم خب..دوسش دارم بچه خیلی خوبیه و مظلومه و خیلی درکش میکنم

بعد دعوا دیدم داره میره گوشه حیاط گریه‌اش گرفته 

بهش ب شدت حق میدادم پانیذ نابودش کرد:)!

نشستم پیشش بغلش کردم گفتم چیشده جریان چیه و اینا بعد دیدم با گریه داره میگه ک این غلط میکنه با من اینطوری حرف میزنه مگه چیکارش کردم و شهر هرته مگه و اینا..

و خب ببینید من یه اخلاق فووووق شخمی ای دارم و اون اینه که یکی بخواد جلوی من،حالا هرجا و هر موقعیت،ببینم داره قلدر بازی در میاره برای یکی یا حالا هرکی،من حرصم میگیره،از سلیطه بازی و شلوغ بازی و جو دادن متنفرم متنفرمممم!!!

و تو اون موقعیت 

گریه های فائزه+پررویی بی اندازه پانیذ+بیخیالی بچه های کلاس نسبت به همکلاسیشون که داغون شده و نشسته داره گریه میکنه

باعث شد به خودم بیام ببینم رفتم سمت پانیذ سرش داد میکشم و داریم دعوا میکنیم..

من اصلا دعوایی نیستم

از دعوا متنفرم،اینو همه میدونن،و میترسم از تماشای دعوا-

ولی خشمم تو اون لحظه از پانیذ ب شدت زیاد بود

رفتم سمتش صداش زدم و ازش دلیل خواستم برای اینکه با فائزه اونطوری حرف زد

و از اونجایی که یه سلیطه ب تمام عیاره بدتر داد میزد و میگفت ب تو مربوط نیست

-بماند که تهدید میکرد که آره الان میام میزنمت و اینا و منم با این حرفاش بدتر آتیشی میشدم میخواستم برم حمله کنم بهش و رامیلا(تو پست قبل گفتم کیه)نمیزاشت..xD-

و منت سرم گذاشت خانوم خانوما و گفت فقط بخاطر اینکه همکلاسیشم بهم چیزی نمیگه

و منم منت سرش گذاشتم و ابراز بدبختی کردم از اینکه سلیطه ای مث ایشون همکلاسیمه 

و..تقریبا کل بچه ها طرف پانیذ رو گرفتن!

بعد دعوا نشستم رو نیمکت و سعی کردم ریده شدن به عصابم رو با درس خوندن ماسمالی کنم،و به چند تا از بچه ها گفتم که میتونن هرچقدر دلشون میخواد به این روانی بچ بچسبن ولی من ازش بدم میاد. 

یه سریاشون هم بهم گفتن نباید دخالت میکردم

اما میخوام از شما بپرسم 

کار من  اشتباه بود؟

من مقصر بودم؟

من دنبال دعوا بودم؟

باشه اصن گیریم من هیچی نمیگفتم،فائزه هم ک اصلا دفاع نمیکرد از خودش،دو روز دیگه این آدم ب خودش اجازه نمیداد هرطور دلش میخواد با هرکی دلش میخواد صحبت کنه؟!

دو روز دیگه همین آدم نمیشه یکی از بد دهن ها و بی‌شعور های جامعتون که عاصی شدین ازش!!؟؟

نه مشکل من اینا نیست..

من از بیشعوری و تظاهر به گنده بودن آدما خسته شدم فقط

حالا شما بمن بگید

کارم غلط بود؟!شاید بهتر بود دخالت نمیکردم

احساس احمق بودن بدی دارم..

 

  • Astral

«میپرسی،چه جادویی مگر دارند چشمانم؟؛

تو که نمیدانی،گلستان می‌شود قعر جهنم با تو!»

#موج سکوت.


مثلا اومدم شعر بگم"-"ریدم"-"

خب حالا گذشته از اینا دارم سعی میکنم انقدر هرروز هرروز ستارم روشن نشه ولی گاهی مثلا تو سکوت میشینم..بعد یهو یه سطل کلمه تو ذهنم خالی میشه 

از بس در طول روز فرصت نمیکنم به افکار و احساساتم-بخاطر مدرسه و شلوغی و همکلاسی های پر سر و صدا-فکر کنم که وقتی با خودم تو سکوت تنها میشم انگار دیگه باید یجا خالی شم=")

خیلی این روزا خسته کننده و فوق العاده عجیبن.امروز حقیقتا بدجور خسته شدم،فکر کنید تنبل و بی انرژی ام ولی خب سختمه ساعت ۲ از مدرسه بیام تا ۳ طول بکشه نهار بخورم و بتونم دو دقیقه رو تختم بیوفتم و بعدش یادم بیوفته ک او یص..بدبختی جدید!باید بری کلاس طراحی"------"اصن آره من گشادم"-"

تازه بعدشم باید میشستم ادبیات میخوندم

ولی بزارید یه چیزی بهتون بگم..باور کنید معلم ادبیاتمون از بهشت اومده("

اصن نمیتونمش("

صداش("

لحنش شیواش("

قد و بالاش("

وزیر آموزش پرورش شاد باش،بلاخره روانیم کردی...xD

آره خلاصه که خیلییی خانوم گلیه*-*امروز سر کلاسش اولین باری بود که یه معلم از روی متن درس روخوانی میکرد و من کسل نمی‌شدم!!!کیف بردم تازه))))

خیلیییی دوسش دارم اصننننTT(اصلا هم ۸۰ درصدش بخاطر این نیست که از اول سال تاحالا هرچی انشا نوشتم تعریف کرده از قلمم،اصن خر ذوق کیه بابا؟من؟اصلا)


یه همکلاسی دارم،بچه بدی نیست خوبه،تقریبا و با اونم بیشتر تو مدرسه و..خدااااااای اعتماد ب نفسه")این اصلا بد نیست،ولی من حرصم میگیره..نه بخاطر اینکه خودشو دیگه زیادی دوست داره هااا،بخاطر اینکه با خودم میگم بچ یکم یاد بگیر!

ولی خب حق میدم بهش منم جاش میبودم خودمو گاد فرض میکردم"-"

قلمش ک اصن عالیه

نقاشیش هم که...نگم بهتره:)))))

تیپ و استایل که..اصن هیچیی....:::))))

قیافه هم که خدایی پرفکت

نصف ملت هم ک روش کراشن

-اینو نادیده میگیریم که موهاش هم همون مدلیه ک من همیشه دلم میخواست موهام اونطوری باشه-

بعد دقیقا این چرا نباید اعتماد ب نفس داشته باشههههه؟!

-ولی قد من ازش بلندتره و اون باید سرشو بگیره بالا منو ببینه از این نظر منم ک شانس آوردم هه هه!🚬-

و خب آره..خیلی دلم میخواد اعتماد ب نفسم حداقل یکم تا اون حد برسه ولی نمیرسه"/


دارم میجنگم با خودم سر اینکه کامنت هارو باز بزارم یا نه؟چون توی یه حس فاکینگ که باعث میشه حس کنی داری عجیب غریب و مزخرف تر از هر وقتی میشی و فعلا نباید با کسی حرف بزنی گیر افتادم و..نمیدونم واقعا دلیلش چیه،دلیل اینکه با خودم چپ افتادم.ولی درست میشم..باید بشم

خیلییی دلم میخواد سراغ یه سریاتون بیام چون میدونم حالتون اوکی نیست و میخوام واقعاکمکتون کنم')ولی خستگیم روز به روز داره شدید تر میشه و بدتر از همه اینه که من دلیلشو نمیدونم و مدام درحال سرزنش کردن خودمم پس امیدوارم ببخشید منو..و مطمئنننن باشید زوده زود میام پیش همتون و سر میزنم بهتون باشه؟


این پست هم ب چرت و پرت ترین حالت ممکن ب پایان رسید مرسی که خوندیدXD 

کامنت هارم..باز میزارم دیگه چ کنیم"-"

  • Astral

ولی هرچی فکر میکنم میبینم بزرگترین مشکل من با دنیا همینه.

همین

همینکه همه چیز باید انقدر جدی و پیچیده گرفته بشه

همینکه خوشبختی و شادی واقعی تو تصویر بالا خلاصه نمیشه 

تو اینکه وقتی از خواب پا میشی نگاهت مستقیم با چنین منظره ای برخورد کنه(=

من فقط  میخوام یه روز از خواب بیدار شم و تنها وظیفه خودمو بو کردن گل ها،تماشا کردنشون،تماشا کردن هوای ابری،موسیقی گوش دادن،نقاشی کشیدن و رو به راه کردن اوضاع روحی بقیه و پیچیدن پاهای سردم  بین پتو و لذت بردن از این ترکیب دلچسب ببینم

فکر می‌کنید زندگی کی انقدر پیچیده شد؟

null

#موجِ سکوت.

  • ۱ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۱:۲۸
  • Astral

دردناک ترین بخشش این بود که تو میرفتی

و من تازه به این فکر می‌افتادم که دیگه نمیتونم وقتی میخندی تماشات کنم!

کاش میشد صدای خنده آدمارو تو مغز ها تتو کرد..

کاش میشد چشمارو تو قلب ها تتو کرد

کاش میشد تورو برای همیشه به خودم وصل کنم

کاش میشد..

کاش میشد هیچ "کاش میشد"ی وجود نمیداشت.

#Chert and pert

  • ۳۰ فروردين ۰۱ ، ۲۱:۰۳
  • Astral

اوکی دارم فشار میخورم.

دارم فشاااار میخورمممممم

*جیغ کشیدن از اعماق حلق خود

*قورت دادن بغض خود

اوکی خیلی وقته عر نزدم ولی دیگه نمیتونم...

از صبح ک پا شدم هزاران اتک مختلف دارم میخورم

اول ک خبر آلبوم جدید کوفتی و اینکه میگن سبکش ممکنه راک باااااشهههههه!!!

*خفه کردن خود

دوم اینکه میگن ممکنه چندین همکاری با سلب های هالیوود توش باشهههه!!!

*گریه کردن

سوم هم مومنت های کنسرت کوفتی و این مومنت کوفتی تر تهکوکککککک

*زار زدن بیش از حد

نه آخه ببینید خودتون..

 

دانلود ویدیو

حالم خوبه اوکی باشه فهمیدیم...

جدن نمیتونم دیگه

نمیتووووونمممم)))))

خب این از این..

مورد دوم اینکه ام وی رز بلو دوکه رو امروز نشستم دیدم؛درواقع کل ام وی هاشونو دیدم

و...رز بلو یکی از فاکی ترین و زیبا ترین و با معنی ترین ام وی هایی بود ک ب تموووووووم عمرم دیدم هلپ می پلیز")))!

اصن جیو توش...همه چیزش..

دوکه واقعا با استعدادنT-T

شاید پیش زمینه سومنیا شدن توم ایجاد شد¿

و خلاصه ک آره کل امروز عر زدم.

گلوم میسوزه انقدر جیغ زدم:/

همین دیگه بای

مرسی ک عر زدن این انسان بدبخت را تا آخر دیدید با تشکر مدیریت محترم وبلاگ. 

هرکی راجب هرچی میخواد عر بزنه بیاد زیر این پست باهم عر عر میکنیم🤝🏻

  • ۹ نظر
  • ۲۸ فروردين ۰۱ ، ۲۱:۱۷
  • Astral

شاید برایتان تعجب بر انگیز باشد که یک وبلاگ چگونه می‌تواند احساس داشته داشته و یا حرف بزند؟خب بگذارید از ابتدای کار شروع کنیم.

راستش را بخواهید احتمال به وجود آمدنم مانند یک ستاره کوچک کم سو میان هزاران ستاره پر نور بود!دقیق یادم نیست که چگونه متولد شدم،تنها به یاد دارم آن دخترک نق نقو درحالی که داخل ماشین نشسته بود،هنذفری در گوش داشت و از گرما تلف میشد به سرش زد که:چی میشه یه وبلاگ داشته باشم؟

درواقع تولد من حاصل یک فکر عجولانه و بدون پختگی کامل بود،شاید صاحبم تنها چند ثانیه برای به وجود آوردند تأمل کرد،شاید هم بعد از آن پشیمانی یقه‌اش را گرفت،اما هرچه که بود من اینجا هستم،به همراه شما.

باورش برایم سخت است که ۳۶۵ روز ناقابل گذشته

باورش برای دختر عینکی من هم دشوار است،راستش را بخواهید هرچه فکر می‌کند متوجه نمیشود که چطور ۳۶۵ روز را گذرانده و از دل آن زنده بیرون آمده!

بهتر است حاشیه سازی را رها کنم و سراغ اصل مطلب بروم

اصل مطلبی که خلاصه در احساسات من نسبت به یک وبلاگ بودن خلاصه می‌شود.

در طی ۳۶۵ روز،لباس های زیادی بر تن کردم،اولین آنها آبی بود(جودی باید خوشحال باشد که به درب و داغان بودن آن اشاره ای نمیکنم!)

دومی اما..زردی بود که جان میداد برای یک فنجان چای گل سرخ

سومی گلبهی ای بود که قطرات شبنم روی گل برگ هایش چتر زده بودند

چهارمی آبی مرمرین زیبایی بود که بر فراز ابر ها تفس میکرد

و حالا این پنجمین رخت من است،سبزی که جنگلیست.

نمی‌خواهم بگویم در تمام این ۳۶۵ روز شاد و راضی بوده ام.

نه.

روز هایی بودند که از خودم و آن موجود مو فرفری بی عصاب عینکی عمیقا خسته بودم،از زخم هایش خسته بودم،از حرف هایش خسته بودم،از هرچه می‌نوشت خسته بودم و این خستگی من را خودش هم احساس میکرد-

صفحه انتشار مطلب جدید من همیشه گوش شنوای او بود و اگر از خودش هم بپرسید خواهد گفت،که نوشتن را من به او آموختم.

او نوشتن را روزی آموخت(هرچند دست و پا شکسته)که با من رو به رو شد.

قلمش روزی رنگ گرفت که در پیکر هرچند ساده و بی رنگ من نوشت و نوشت..

اغراق نخواهد بود اگر بگویم که من مکان خلق بسیاری از احساساتش بودم!

شاید خیال کنید من شبیه او هستم

اما نه؛هیچ چیز او شبیه من نبود و نیست

من تنها هم رنگ چیزی شده ام،که او از ذهنش،قلبش،و در آخر زندگی اش میخواست.

او نه زرد است،نه گلبهی،نه آبی و نه سبز 

من قلم او بودم 

من کاغذی کاهی و خیس از اشکِ او در میان هزاران کاغذ سفید و صاف بودم

روحم رنگ زخم هایش،قلبم هم رنگ شادی هایش و ذهنم هم رنگ دغدغه هایش بود و هست.

او برای من "کیم چومیون"از بیان نبود و نیست‌

در انفجاری ترین لحظات هم او برای من همان دخترک سابق بود..

۳۶۵ روز نوشته شدم و شدم،گاهی پر از شادی بودم،گاهی آبی ای غم انگیز بودم،گاهی بوی قهوه قلبم را پر‌ میکرد،گاهی هوس عاشقی زیر باران مارسی را میکردم،گاهی نفرت قلبم را می‌سوزاند و گاهی حسرت دلم را میلرزاند.

شگفت آور است که چگونه شاهد هر رنگ دنیای یک انسان بودم.

یک وبلاگ بودن کار سختیست،سخت است  جهان و افکار و ذهن کسی را در خود جای  دادن و پر و بال بخشیدن به آن.

نمی‌گویم احساس مفید بودن میکنم،چون وقتی نگاهی به گذشته و به اصطلاح آرشیو خودم می‌اندازم ناامید میشوم؛درست است،من مکان نوشته های زیادی بوده و هستم اما گاهی با خود می‌گویم:مشکل از او یا من است که من این چنین بیهوده و بی رنگم؟

اما گمان کنم نشود کاری کرد،نمی‌توانم خودم را با دیگر وبلاگ ها مقایسه کنم و هر لحظه از خود ناامید تر شوم،تنها باید بپذیرم که این من هستم!حتی اگر مزخرف ترین وبلاگی باشم که جهان به خود دیده.

حقیقت این است که روزی از خاطرات صاحبم پاک خواهم شد

روزی از بین خواهم رفت

روزی ذهن جودی من جایی دیگر چتر می اندازد 

اما تا آن روز خوشحالم،که با این دختر آشنا شدم

و احتمال می‌رود که او هم چنین حسی داشته باشد.

خب..من هم مثل خودش هستم،پیچیده حرف زدن را بلد نیستم،پس جریان را با این جمله به پایان می‌رسانم:

"تولدم،شاید،مبارکم؟"

null

پ.ن:خب..باورم‌نمیشه حقیقته که یک سال گذشته از روزی که شدم چومیون،چومی،و نمیدونم اگه به گذشته برگردم بازم این آدم میشم یا نه ولی..خوشحالم که شدم،چون آشنایی با خیلیاتون شیرین بود واقعا!")

حرف زیاد زدم دیگه نمیدونم چی بگم..

مرسی ازتون♡:")

  • Astral

<HBD my blue angel>

عکسه من و آبجیمیم😎

تازگیا متوجه شدم که مهم نیست با یکی چند وقته آشنا شدی،چند وقته میشناسیش،چقدر باهاش حرف زدی،مجموع کلمات رد و بدل شده بینتون چند تا بوده،نه این چیزا اصلا اهمیت نداره..

مهم اینه که چقدر تونسته توی قلبت جا باز کنه!

خب من یادمه همیشه آرزوم بود خواهر داشته باشم(ولی یه جغله گیرم افتاد)همیشه کلی فانتزی با خواهرم داشتم و خلاصه که خیلی دوست داشتم خواهری داشته باشم:>

و خب..یه روز یه دختر که تقریبا هیچی ازش نمیدونستم اومد توی خصوصیم،باهم حرف زدیم و بعدش تصمیم گرفتیم خواهر بیانی هم بشیم:")

و باید بگم یکی از زیبا ترین اتفاقات زندگیم بود..

حالا من یه خواهر دارم،یه خواهر با بال های آبی،یه خواهر که هروقت اسمشو توی کامنت هام میبینم لبخند رو لبم میشینه و حقیقتا خیلی زیاد دوسش دارم..

جیوویا،نمیدونم دقیق چه جادویی داری که همه رو عاشق خودت میکنی،مهرت رو به دلشون میشونی و کسی هستی که کل بیان میگن یه فرشتس!

فقط میدونم تو یه انجل با بال های آبی ای که توی یه بیشه سبز قشنگ زندگی میکنه و با تموم موجودات اونجا مهربونه

میدونم به عنوان یه خواهر باید خیلی بیشتر از اینا حواسم بهت باشه و امیدوارم هر نقصی دارم رو چشمای خوشگلت نببینن")

با تموم وجودم خوشحالم که امروز،خدا به من زیباترین خواهر جهان رو هدیه کرده

تو عین بهاری سیس میدونستی؟شکوفه زدنت هم با بهار تو یه زمان افتاد!

*خالی کردن برف شادی رو کله‌ات 

حالا امروز رو بیخیال غصه های لعنتی مزاحم شو و شاد ترین دختر دنیا باش خببب؟

وگرنه میام با همون دمپایی پلاستیکیم که بار هاعم ملاقاتش کردی اوفت میکنمااا•-•

و در آخر..

تولدت مبارک زیبا ترین شکوفه بهاری!♡

null

  • ۶ نظر
  • ۲۱ فروردين ۰۱ ، ۱۴:۴۳
  • Astral

<:HBD Hyung

در ابتدا لازم به ذکره که این پست رو فردا در اصل میخواستم بزارم اما متوجه شدم که فردا قراره بریم سفر و خب نیستم پس گفتن همین امشب بزارمش بله"-"

 

یه روز داشتم توی وب آنیما میچرخیدم و کامنت هارو میخوندم،درواقع ابتدای آشنایی من با آنیما بود و هنوز اوماش هم نشده بودم.توجهم به کامنت هایی جلب شد که مال دختری بود که از نحوه کامنت دادنش و حرف زدنش تو همون بار اول تونست دنیای آبیش رو وارد زندگیم کنه و با خودم فکر کردم خدایا..چطوری انقدر مهربونه؟

نمیدونم مهربون از نظرت چیه ولی از نظر من یعنی ایجاد احساس دلگرمی تو دل نزدیکانتان!">و تو اینو خوب بلدی هیونگ..

تو خوب بلدی که کی باید با پس گردنی طرف رو به خودش بیاری و کی باید یه لیوان هات چاکلت دست بگیری،بشینی ساعت ها باهاش گفت و گو کنی و بهش دلگرمی بدی.

گفته بودی بهت تبریک نگیم چون دلیلی نمیبینی برای این روز به قول خودت نحس جشنی گرفته بشه!

اما این فقط حرف و نظر توعه پس بزارش دم کوزه اّبشو بخور هه^^🚬

میدونم توی این ۱۷ سال بار ها از زندگی متنفر شدی

بار ها تا مرز فروپاشی رفتی ولی خودت رو نگه داشتی

بار ها خستگی تو تمام سلول هات میدوید ولی تو مقاومت‌ کردی،آره خوب میدونم اینارو این داستان زندگی همه ماست و من نمیخوام کلیشه ای حرف بزنم و برم رو مخت مردک ولی..تو سلینی!و تو بلدی چیکارش کنی..تو بلدی اوضاع را هندل کنی و بلدی عین یه مافیا هد بری تو کارش و راست و ریستش کنی مگه نه دازای سان هیونگ؟!تو هیونگی منی باید بتونی اصن نمیشه نتونی عههه=-=

مرسی که..طی این چند ماه موجود پر حرف وراج کوچولوی رو مخ بی تربیتی مث من رو تحمل کردی و شدی اولین هیونگ زندگیم")

میخوام بدونی به اندازه تمام آبی های وجودت دوستت دارم سلین هیونگ و برات این آرزو هارو دارم:

برات روز هایی رو آرزو دارم که بتونی به تمام ۲۴ ساعتشون فکر کنی و بگی:آره پسر..فکر کنم روز وافعا عالی ای بود!

برات شب هایی رو آرزو دارم که بتونی با خیال راحت به آسمون نگاه کنی و بگی:تو این لحظه سبک سبکم=")

برات آرزو دارم هرگز مجبور نباشی وارد یک رابطه چندشانه شوی و میدانم که این بهترین آرزویی بود که میشد برات کرد...xD

برات آرزو دارم بخندی و بخندی و بخندی چون میدونم خندیدن میاد بهتTT

آرزو میکنم سالی برسه که هیونگ بی شروفم از کلش راضی بوره باشه..>

و همچنین آرزو میکنم روزی که روانشناس شدی و اومدم مطبت تا درمانم کنی کسی که مجبور شه با یه روانشناس دیگه تماس بگیره تو نباشی هیونگ..😔

و در آخررر:تولدت مبارککک دازای سان،خانم آبی،هیونگ،سلین و یا هر چیز دیگه ای*-*

برای تحویل کادو هم لطفا نام کسی که اینارو برات نوشت رو به یاد بیار،و بدون ک اون خودش برات کادوعه..xDD

پ.ن:زیاد هم زر زدم میدونم"---"

  • Astral

خب هکوری پکوری های خاله:>

باید با اندوه و غم فراوان ب اطلاع محترمتان برسانم که پست قبل دروغ آوریل بود و تمام.

مرسی از فرزندان،خواهران،برادران و دوستان عزیز که خر شدند و باور کردند و موجب پاره گشتن من و ثنا شدند...xDD

و دوباره مرسی از پدران،برادران،و سایر گل های گلم که باور نکردند و موجب شکستن دل ما شدند ایش=-=(چی میشد حالا باو میکردید؟)

و خلاصه ک اره:>چونا ایز نات ریل🙅‍♀️xD

فحش هم میخواید بدید موردی نیست آزاده^^

  • Astral

 

 

?What If I Told That I Love You

چی میشه اگه بهت بگم عاشقتم؟

?Would You Tell Me That You Love Me Back

توعم بهم میگی که عاشقمی؟!

?What If I You Told You That I Miss You

چی میشه اگه بهت بگم دلم برات تنگ شده؟

?Would Tell Me That You Miss Me Back

بهم میگی که توعم دلت برام تنگ شده؟:)

 

از وقتی ب دنیا اومدم چیزای مختلفی رو تجربه کردم. نمیدونم چند نفرتون وایولت رو دیدید،انیمش رو میگم،ولی من همیشه مثل اون دنبال معنای یه واژه ساده که شاید برای خیلیاتون آنچنان مشکل میاد میگشتم..

"عشق"

همیشه دلم میخواست بدونم چه شکلیه،چه بویی داره،چه مزه ای داره،بار اول فکر کردم شکل دریاست با رایحه موج ها و ساحل قشنگش

بار دوم خیال کردم شبیه جنگله با بوی نم بارون و مزه آب های زلالش

بار سوم..

بار سومی در کار نبود!

بار سوم فهمیدم عشق پیچیده نیست،بار سوم فهمیدم عشق استرس و رنج و درد نیست؛

بار سوم خیلی چیز هارو متوجه شدم

بار سوم فهمیدم عشق خیلیم پیچیده نیست،میتونه شبیه کسی باشه که هرگز سختی و مشکلی توی هم کلام شدن باهاش نداشتی 

هرگز نشد درد هاتو ازش مخفی کنی

هرگز نشد چشم هاتو ازش بپوشونی

هرگز نشد پیشش آروم نگیری!

فهمیدم لازم نبود سال ها به دنبال معنی این کلمه ۳ حرفی باشم

فهمیدم شبیه اونه.

نمیخوام موجب حالت تهوعتون بشم و خیلی رمانتیک بازی در بیارم چون خیلی زیاد اهلش نیستم ولی فهمیدم اینهمه گشتن توی عمق اقیانوس ارزش پیدا کردن یه صدف تو قلب ماسه ها رو داشت

شاید تو راه گشتن داخل این اقیانوس نفس کم آورده باشم،زخمی شده باشم،ناامید شده باشم،ولی اون صدف انقدر زیبا بود که تا چشمم بهش افتاد جامه خستگی از تنم فرار کرد!

نمیدونم قراره چه واکنشی نشون بدید..خیلیاتون بی شک باور نمی‌کنید و می‌خندید و رد میشید

خیلیاتون شاید شوکه شید

خیلیاتون هم بهم بگید احمق

اما خب حرفایی که دارم تو این لحظه میزنم نتیجه یک شب یا دو شب نیستن!

نتیجه چندین ماه صبر و مزه مزه کردن یه احساس تازه‌ان 

پس با همه وجودم از این احساس محافظت میکنم")

نمیدونم دیگه چی بگم با استرس و دستای خیس شده دارم تایپ میکنم فکرشم نمیکردم کام اوت انقدر سخت باشه سلین و هیون ری چطوری تونستید کام اوت کنید راحت؟)xD 

این وسط باید از آنیما هم تشکر کنم..دختر قشنگم")درواقع بیشتر این چیزا کار اون بود..اون تونست دوتا قلب رو بهم گره بزنه و ممنونشم!

از هیونگ و زن داداش عزیز هم تشکر میکنم که بر ما جرأتی برای کام اوت بخشیدند"-"xDD

و..فکر نکنید اهل چندش بازی ایم ما،این پست الان توسط همون بچ سم میشه کامنت هاش..

و خلاصه ک آره...مرسی:")♡

 

 

 

 

  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان