ولی تو نمیتونی منو اینطوری به جنون بکشونی
و بعد به دست باد رهام کنی.
متوجهی؟
.Chert and pert
- ۱۲ دی ۰۱ ، ۰۰:۴۳
ولی تو نمیتونی منو اینطوری به جنون بکشونی
و بعد به دست باد رهام کنی.
متوجهی؟
.Chert and pert
*کشیدن عمیق ترین نفس ممکن(یا شاید هم آخرین نفس..)
از اونجایی که اصلا آدم بیرحمینیستم
گفتم روا نیست دیگه بیشتر از این اذیتتون کنم و به این بازی کثیف ادامه بدم
هرچند که اینپست قرار بود سه روز پیش منتشر شه اما به دلیل گند خوردن تو حجم بسته وای فای خونمون(که همشم تقصیر محمدرضا بود)نشد زودتر این بازی کثیف رو به پایان برسونمو این شد که تا امروز عین طفلان معصوم کامنت خداحافظی میدادید..*فین کردن در دستمال کاغذی و ادای متاسف بودن در آوردن.
و خب بزارید براتون توضیح بدم
اما..پیش از هر چیز شمارو به آرامش دعوت میکنم تا ادامه پست و بخونید.
همه چیز از اون شب تاریک و نحس شروع شد...اون شب غمانگیز و وحشتناک..اونشب سرنوشت ساز..اونتصمیم تکاندهنده..")نمیتونید تصور کنید چقدر برام سخت بود..اشک میریختمو تایپ میکردم*از پشت صحنه داد میزنن:دروغ میگه مث سگ داشت عین چیمیخندید.
وقتی..وقتی دکمه ذخیره و انتشار رو میزدم قلبم شرحه شرحه میشد و اشک هامامونم نمیدادن..بدتر از همه دیدناشک های معصومانتون بود که جیگرمو میسوزوند:)))*از پشت صحنه:دروغمیگه بازم،داشت از خنده کبود میشد.
اما همه چیز از توی حمومشروع شد
درسته!
حموم.
مرکز تمام افکار پلیدانهمن
مکتب تمام سناریو چینی های شیطانیم..من مقصر نبودم:)!جو حموم گرفته بودتم..
وقتی داشتم شامپو رو روی کلهم چپه میکردم و به قیافه پوکر فیس خستهام توی آیینه زل میزدم میدونستم که بهش نیاز دارم..به یه تنوع..به یه کرم ریزی عظیم ! به یه نقشه بزرگ که مو لا درزش نره!
پس سریع کارو تموم کردم،و وقتی هنوز حوله تنم بود و آب از موهام چکه میکرد و مث چی خنده رو لبم بود اون کلمات لعنتی با انگشت های چروک شده از بخار حمومم تایپ میشدن..بی هیچفکری دکمه انتشار رو زدم و شمارو به امون خدا رها کردم و رفتم لباس بپوشم.
و این شد کهاصکلتون کردم^-^
پی تماماتفاقات بعدش رو هم به تنم مالیدم
از فحش هایی که قراره بخورمهم باکی ندارمراحت باشید.
میدونم حداقل نصفتون قراره فکر کنید بیشعورم و لگدی نثار ماتحت نازنینم بکنید و از زندگیتونپرتم کنید بیرون
اما خواهشا درک کنید..یه نوجوون ۱۶ ساله که هیچ هیجانی توی زندگیش نداشته باشه باید بلاخره از یجا تخلیه شه..😔نه؟!بد میگم؟!!
خدا میدونهکه با همین مود:
به کامنت هاتونجواب میدادم
بدتر از همتونهم سلین بود..xDD
ولی اونو واقعا دلم براش سوخت خیلی احساساتی شده بود..کلا سالی یک بار پیش میاد سلین احساساتشو نسبت ب من بروز بده و احساساتی شه درباره من و من واقعا داشتم پنیک میکردم،هرچند ک میدونم الان به دست همون قراره تکه تکه شم👍🏻
این وسط دلم برای بعضیاتون واقعا سوخت، و بهتون گفتم چخبره:>
و خب واقعا Shame on you!خجالت نمیکشید؟
من کسی ام که انقدر راحت از چیزی دل بکنم و رهاش کنم و بعد انقدر راحت خداحافظی کنم؟خیلی شیک وباکلاس و متمدن؟
نمیدیدید چقدر راحت و ایزی ایزیتامام تامام باهاتون خداحافظی میکردم؟"|xD
بعدشم،یه چند تایی نشونه هم بهتون دادم^^
آخی عزیزم چ خوش خیالی بگردمت..کی گفته من از تو دور میشم؟^---^
عذاب وجدان میگیرم و کلا با خودم چپ میوفتم دیگه مرسی اه=-=xD
اما کی حتی از دو ساعت بعد خودش خبر داره؟")
ولی خب واقعا عذاب وجدان بدی گرفتم..واقعا اشک چند تاتونو در اوردم و فکرشمنمیکردم اینطوری شه!جدای از شوخی ازتون ب شدت معذرت میخوام میدونمکار درستی نبود و خیلی اذیتتون کردم"(
اما خب..از طرفیم میخواستم ببینم بودنماینجا تا چه حد اهمیت داره
و فهمیدم شاید اونقدرام حیاتی نباشه اما حداقل چند تاتون قراره دلتون برام تنگ شه")
و فهمیدم خیلی دوستتون دارم..جدی میگم.
تا جایی که بتونم و بشه همیشه کنارتون میمونم و..حق دارید از دستم ناراحت شید و قهر کنید اما لطفا طولانی نباشه حوصله ندارم=-=
*بوس فرستادن از دور
لطفا پست رو با آرامش و بدون هیچ قضاوتی تا آخر بخونید.
**
سلام،کیم چومیون صحبت میکنه.
کسی که یک سال و نیم پیش پاش به فضایی به نام بیان باز شد
کسی که هرگز فکرشم نمیکردم بخواد وبلاگ بزنه و بتونه اونو اداره کنه و قرار بود وبلاگ آزمایشیش یعنی Galaxy army که حتی اسمش هم خیلی یهویی و بدون هیچ فکری انتخاب شد و هنوز همون مونده یک روز پس از ایجاد شدن حذف بشه!
من چومیون ام،کسی که شماها با لطف و مهربونی خیلی زیادتون اونو توی جمعتون راه دادید و در آغوش گرفتید
بهش لبخند های زیادی هدیه دادید و کاری کردید بتونه اعتماد به نفس نقش داشتن توی فضای مجازی و جمع های بزرگ رو بهتر به دست بیاره
قلمم رو تقویت کردید احساساتم رو رشد دادید دوستی های قشنگی برام ساختید و خاطرات زیادی رو برام رقم زدید.
توی این لحظه حتی نمیدونم باید از کدومتون یاد کنم،چون هرکی به یه نحوی برام عزیزه و کمکم کرده..همتون برام عزیز هستید:")
از وبلاگ داشتن به هیچ وجه پشیمون نیستم و گلکسی آرمی رو دوست دارم و قدردانشم،راه زیادی رو همراه چومیون کوچولوی ۱۴ ساله تا اینجا اومده !
و حالا چومی ۱۶ ساله میخواد یه مسیر جدید در پیش بگیره
میخواد پاشو به دنیا های بزرگتر باز کنه و این حرفا
پس در همینجا داستان من و گلکسی آرمی به پایان میرسه.
آره،شاید باور نکردنی بنظر بیاد اما کتاب نوپای ما همینجا بسته میشه.
این تصمیم رو یک شبه نگرفتم و تقریبا یک هفته ای میشه که بهش فکر میکنم
دلم برای تک تکتون قراره تنگ بشه و کسی چه میدونه..شاید یه روز دوباره همو ملاقات کردیم؟
اونایی که خارج از بیان باهام راه ارتباطی دارن که هیچی
اونایی که ندارن..شاید یه وقتایی به وبلاگ هاتون سر زدم
ایمیلمم هست
به یه سریا هم میام آیدی تلگرام یا شمارمو میدم.
ممنون که کنارم بودید،خیلی زیاد.
دوستون دارم..خیلی!
مراقب قشنگی هاتون باشید.دنیا همیشه خوب نمیگذره..
The end
[خودتون آهنگ مرا ببوس با صدای سوگند رو پلی کنید.نشد آپلودش کنم،قطعا داریدش خیلی هاتون.]
زیبا ها،نیاز به نظراتتون دارم
تقریبا از وسط های تابستون با دیدن یه ادیت چند ثانیه ای به طرز عجیبی یه سناریو داخل سرم شکل گرفت.
توی حموم بهش فکر میکردم
توی اتاقم بهش فکر میکردم
موقع شام
موقع نهار
تا اینکه از سناریو گذشت و تبدیل به یه داستان نوپا و نه چندان حرفه ای توی مغزم شد.
روز و شب بهش بال و پر میدادم و سعی میکردم از اول تا آخرش رو تجسم کنم و فقط صرفا یه داستان نپخته و خام تو سرم نباشه.
تا اینکه یه بخش خیلییی خلاصه شده و کوتاه ازش رو توی زنگ هنر وقتی معلممون ازمون خواست یه داستان بنویسیم که توش فلش بک داشته باشه،نوشتم.
وقتی خوندمش،وقتی با دهن باز مونده بچه ها و لبخند بامزه و رضایتمند معلممون رو به رو شدم عزمم برای پر و بال دادن به اون سناریوی کوچیک و در آخر نوشتنش بیشتر از قبل هم شد.
نمیدونم..شاید قبل از من هم یکی نوشته باشدش،شاید تکراری باشه و من ندونم!شایدم چرندیات باشه.
اما من میخوام بنویسمش..فکر کنم.
و میخوام شماها اولین کسانی باشید که میخوندش
نمیدونم قصد دارم چیکارش کنم،فیکشن؟یا یه داستان معمولی.اگه فیکشن باشه صددرصد خواننده های خودش رو خواهد داشت و چ بسا بیشتر هم توجه بگیره
اما اگه بخوام فیکشنش کنم نمیتونم احتمالا دیگه تبدیل به یه داستان کنمش و به بقیه هم نشونش بدم چون خب دنیا پره از انسان های هموفوب و خب کدومشون دوست دارن داستانی رو که پایهاش با دو کاپل گی شروع شده رو بخونه؟😂
از طرفی هم هرجور فکر میکنم نمیتونه کاپل استریت داشته باشه-
حالا اینا مهم نیست
میخوام بدونم اگر،اگر اگر و اگر بخوام بنویسمش و شروعش کنم..دلتون میخواد اینجا به صورت پارتی براتون بزارم،یا نسخه فول و کامل داستان رو به صورت پی دی اف بهتون بدم؟
و اینکه آیا اصلا همت میکنید و میخونیدش؟:")xD
خوشحال میشم نظراتتون و بدونم:">
لونا،گل زخمیِ خندان من
اینجا سراسر پاییز است
درخت برگ های پیر و قدیمی اش را بر زمین میانداز
ابر با غضب پیش روی خورشید می ایستد و اخمی میکند
بوی خاک و نم مستم میکند
دختری با پاکت پرتقالی در دست از چهارراهها عبور میکند
پاییز است جان من
فصل دل کندن است
دل کندن از برگ هایی که روزی جانت بودند
دل کندن از گرمای خورشید
دل کندن از شهرت
و دل کندن از داشته هایت
اینجا اما همیشه پاییز است
با تو اما،شاید زمستان باشد.
سفید و سرد.نه ابری و نم دار.

عملیات ریدن به قالبم رو با موفقیت انجام دادم عزیزانم
اصلا هم به روی خودم نمیارم که قرار بود اول زرد باشه
بعد آبی شد
بعد حالا بنفش😀
گند ک خب زیاد زدم،اولین بار بود خودم خواستم خودکفا باشم قالبمو درست کنم😭😂
پس ممنون میشم هر ایرادی داره همین الان بگید تا اوکیش کنم،چیزی اگه بنظرتون کمه یا چیزی بده یا چیزی اضافس یا باید تغیر کنه
و لطفا هم هرکی بلده چطوری سایه دار کنه رنگ تایتل هارو یه کمکی بهم بده♡
جیوو صحبت میکنه:
خب سلام*-*
من قالب اینجارو ویرایش کردم و سعی کردم واقعا با سلیقه پیش برم..
قشنگ شده؟!..
سیس دوستش داری؟:")
پاییز نم نمک قدرتش را بیشتر به رخم میکشد
هرجه فرسوده تر میشود،هرچی شاخه هاش بر تنش سنگینی میکنند
هرچه بیشتر بغض میکند و نمیبارد
انگار قدرتمند تر میشود
من و پاییز شبیه به هم نیستیم،مطلقا
اما این پاییز را مانند هم گذراندیم
هردو پر میشویم،بغض میکنیم
اما نمی شکنیم
اشکی در حلقه چشم های ابر هایمان نیست
آسمانمان با زمین قهر کرده
برگ هایمان زیر پای عابران دیگر شعی نمی نوازند
مانند پاییزم
نه دانستم مهر چیست
نه آبان را خندیدم
حالا وقتش رسیده تا آذر را پر شوم و نشکنم.
نمیدانم چه خواهد شد
خدارا چه دیدی
شاید زمستان رئوف تر بود!
شاید در دامانش بخوایم
لالایی بخواند..
تا آن موقع اما همه چیز خوب است بتی عزیزم
اما تو باور نکن
نقطه سر خط.
🍁
+قالب رو زودتر درست میکنم..این افتضاح قرار نیست موندنی باشه.تحملش کنید
اوکی رسما دارم به قالبم گند میزنم و دیگه اعصابم نمیکشه ادامشو درست کنم^^
هیچوقت اعصاب و حوصله کافی برای قالب زدن نداشتم..
فعلا تا همینجا به گندی که زدم خوب نگاه کنید و نظر بدید
رنگ زردش خیلی زشته؟آیا بی حاله؟انرژی لازم رو داره یا نه؟
رنگ پیشنهادی دیگه ای دارید؟خودم قرمز هم مد نظرم بود
خلاصه که Help me please
و..یه بنده خدایی اهل ثوابی که وقت کافی و حوصله کافی داره بیاد به دادم برسهㅠㅠ
البته یه دنیا عکس برا قالب تو پینترست سیو کردم ولی..ویپی انم وصل نمیشه
تازه....قالب قبلیم هم پرید^----------^
عالیه نه؟
اصلاااا حواسم نبود کپیش کنم
این قالبه رو انتخاب کردم ک ویرایشش کنم،بعد دیدم اون قبلی دیگه نیست:)))حالا باید برم در ب در دنبال عکساش و رنگاش و همه چیزش بگردم که بازم درستش کنم داشته باشمش..خدایا چرا آخه😭