سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

۲۳۱ مطلب توسط «Astral» ثبت شده است

تو خیلی بلند گریه میکنی
اشکهات یکی پس از دیگری سرازیر میشن
چشمات سرخ شدن
دستات میلرزن
صدات گرفته!
وقتی حرف میزنی،وقتی از سیاهی ای که اطرافت رو فرا گرفته بود و ممکنه بازم بگیره حرف میزنی من میترسم
چیکار میتونستم بکنم؟تو هیچوقت چیزی نمیگفتی
هرروز میومدی و همون جای همیشگی میشستی و آب‌پاش قرمز رنگمو ازم میگرفتی و خواهش میکردی که اجازه بدم تو به گل های گل فروشیم آب بدی.
وقتی ذوق و برق توی چشماتو میدیدم نمیتونستم نه بگم
آب پاش و بهت میدادم و تو دقیقه ها غرق آب دادن به گل های رنگارنگ گل فروشی میشدی.
و من پشت پیشخون می‌ایستادم و درحالی که لیوان شیر کاکائوم و توی دستم می‌فشردم و به صدای ملودی بارون گوش میدادم،نگاهت میکردم.
نمیدونم و هرگز نفهمیدم که چرا وقتی داشتی گل هارو آب میدادی یواش و آروم اشک میریختی..
فکر میکردی من نمیبینمت ولی اشکهات زیاد تر از این حرفا بودن.
خودمو به ندیدن میزدم و مشغول تمیز کردن قفسه‌ی کتابخونه میشدم؛چند دقیقه بعدش میومدی و کنار می‌ایستادی و به کتاب ها نگاه میکردی
به یه کتاب با جلد قهوه‌ای اشاره کردی و پرسیدی اون چیه؟
بهت گفتم دزیرس 
دزیره..
پرسیدی میتونم ببرم و بخونمش؟
سر تکون دادم و کتاب رو از توی قفسه برداشتم و به دستت دادم.
کتابو گرفتی و رفتی روی یه میز صندلی گوشه‌ی کافه نشستی و مشغول خوندن شدی.
درحالی که داشتم برای مشتری ها گل هارو میپیچیدم زیر چشمی نگاهت میکردم
بازم داشتی گریه میکردی!
اشکهات روی صفحه های کتاب میریختن و رد خودشونو به جا میزاشتن.
مغازه که تعطیل میشد کتابو روی میز میزاشتی و بعد از خداحافظی گرمی بیرون میرفتی..
وقتی میرفتی کتابو باز میکردم و به رد اشکهات روی صفحات خیره میشدم.
تو هرروز به مغازه‌ی ساده‌ی من میومدی و باز هم مثل هرروز ازم میخواستی اجازه بدم گل هارو آب بدی،کتابخونه رو تمیز کنی 
میز صندلی هارو مرتب کنی
و گوشه‌ی کافه دزیره رو بخونی 
و من مثل روز های دیگه فقط به تماشا کردنت میشستم.
یک روز اما با روز های دیگه فرق داشت
یک روز درحالی که داشتی دزیره رو میخوندی صدای شکستن بغض عمیقت توی مغازه پخش شد و با صدای شر شر بارون مخلوط شد.
متعجب و سردرگم به تویی که روی زمین افتاده بودی و داشتی هق هق میکردی خیره شدم و نمیدونستم باید چیکار کنم!
به سمتت اومدم و دستات و توی دستام گرفتم.
دستات سرد بود،زخم های کوچیک و بزرگی روش بود 
گونه هات قرمز شده بودن
چشمات هم سرخ بودن
و میلرزیدی 
بارونی خودمو روی شونه هات انداختم و لیوان شیر کاکائوم رو به تو دادم تا بخوری و آروم تر شی.
اما تو خیلی سخت گریه میکردی
از روزهایی برام گفتی که توشون خط لبخندت کمتر دیده می‌شد و برق چشمهات ناپدید شده بودن
از لحظه هایی میگفتی که برای فرار از دست افکارت ذهنت رو دفن کرده بودی.
بهم گفتی میترسی که باز هم اون روزا برسن
گفتی از تیرگی ای که دورت پیچیده شده میترسی 
دستامو به صورت خیست کشیدم و اشکهاتو پاک کردم
بهت گفتم شاید بتونی از این به بعد بیشتر به مغازم بیای
و شاید بتونیم بیشتر باهم کتاب بخونیم
گفتم اون جای همیشگی رو تا ابد برای تو نگه میدارم
لیوان شیر کاکائوی گرم همیشه برات روی پیشخوان آمادست 
همیشه همون آب پاش قرمز کنار گلدون ها و گل ها منتظرته
کتابخونه رو تمیز نمیکنم تا وقتی که تو برسی
دزیره روی میز میمونه تا بیای و ادامش رو برام بخونی
به چشمات نگاه کردم،حالا چقدر آروم تر شده بودن
یه گل نیلوفر از بر میدارم و روی دستات میزارمش 
زخم هاتو دست میکشم و لبخند میزنم
و بهت میگم که همیشه یکی اینجا منتظرته!
تو سخت گریه میکردی و من میترسیدم ولی حالا شاید بشه فقط با بغل کردنت قلبت رو آروم کرد..

+همیشه آرزو داشتم یه گل فروشی داشته باشم که توش یه کتابخونه‌ام باشه و اون طرفش یه کافه‌ی نقلی که کلش دکور چوبی داره:))))فاک لایف..
+لطفا درحال خوندن متن موزیک پلی شود:')~

  • ۳ نظر
  • ۱۷ شهریور ۰۰ ، ۱۴:۰۵
  • Astral

صدای گریه هایش در سرم می‌پیچید و مویرگ های مغزم را آزار میداد

مدت ها بود که به این اتاق تنگ و تاریک می آمد و مثل یک کودک بی دفاع گریه میکرد.

گریه میکرد..گریه میکرد و گریه میکرد 

انگار که تنها کاری که می‌توانست بکند همین بود.

دیگر تحملم تمام شده بود؛

از روی صندلی چوبی بلند شدم و کُلت روی میز رو برداشتم،

رویش را به سمت خودم برگرداندم و در چشمان خیس و پر از عجزش نگاه کردم..

دستانش میلرزید و قلبش درحال انفجار بود!

او زاده شده بود تا درد بکشد.

کلت مشکی رنگ را روی پیشانی اش گذاشتم و برای آخرین بار به چشمانش نگاه کردم

ماشه را کشیدم.

و دیگر صدای گریه ای نمی‌آمد

آن روز خودم را کشتم؛

دردناک به نظر می‌رسید ولی نه!

آن روز من انسانی را کشتم که چاره‌ای جز گریه کردن نداشت.

گریه هایش ضعفش را فریاد می‌زد!

ماشه را که کشیدم،پیکر بی‌جانش روی زمین افتاد و دیگر نه صدای گریه ای شنیده می‌شد

و نه آن منِ ضعیف و ناتوان وجود داشت

من خودم را کشتم تا آزاد شوم:)

  • ۵ نظر
  • ۱۵ شهریور ۰۰ ، ۱۱:۱۵
  • Astral


ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ؛ ﻣﺸﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﺑﻪ انگشت‌های ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩاﻡ ، ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ، ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ!

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ ؛ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻮﺩ می‌خواهم ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ !

ﻭقﺘﯽ ﻣﯽﺷﮑﻨﺪ ﭼﻨﮓ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ؛ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ میخواهد ﻭ نمی‌تواند ﻣﻮﺝ ﻣﻮﺝ ﺍﺷﮏ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ ﺳﺮﺍﻍ چشم‌هایم.

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ...


_احمد شاملو 

  • ۰ نظر
  • ۱۳ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۴۲
  • Astral

یادم است کی بود

دقیق یادم است چه زمانی بود

زمانی که در میان بیشه زار هایی با گل های زرد رنگ خشکیده میدویدم

و پژواک باد در راهرو های تنگ و تاریک ذهنم قدم میزد

زمانی که هر ریشه‌ی خشک و تازه‌ای در عمق جانم رسوخ میکرد

وقتی که پشت پلک هایم اقیانوس خشکیده ای طغیان میکرد

همان زمان بود که فهمیدم پاهایم همانجا متوقف شدند

بلاخره تمام شد؛

تا به این روز تنها پاهایم بودند که میل یاری با مرا داشتند

حال این همسفران قدیمی هم در همینجا،همین لحظه و 

در این بیشه‌ی خشکیده،همراهی با پیکر نیمه جانم را پایان بخشیدند.

دیگر توان حرکت دادنشان را نداشتم.کاش میشد همینجا تمامش میکردم

روز های زیادی بود که نیمه شب ها پشت پنجره می‌ایستادم

و خودم را روی ماه تصور می‌کردم.

به اطرافیان نیم نگاهی می‌انداختم و در دلم آرزو میکردم که کاش

کمی فرق داشتند

مثل من!

شاید مشکل از خودم بود

از عمیق ترین جای قلب و ذهنم

از سطحی ترین مکان مردمک هایم

از سیاه ترین روز های انتظار کشیدنم

مغز استخوانم میسوخت از فرط دردی که تنها آزارش بی حسی مطلق بود

بازوهایم میلرزیدند از سوز سردی که از قلب انسان های دورم میرسید

شاید این بار در همین بیشه زار بمانم 

شاید بمانم تا این بیشه زار دوباره سبز شود 

فنجان قهوه‌ی تلخم را پر میکنم

سرریز می‌شود

داستان این قهوه

این بار داستان سرریز شدن ذره ذره‌ی جان من است..

  • ۰ نظر
  • ۱۲ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۰۷
  • Astral

قلمو را در دستم چرخاندم و به تخته‌ی سفید رو به رویم نگاه کردم...

قلم را به رنگ سبز آغشته کردم و جلوی سفیدی تخته‌ام گرفتم
خواستم رنگ را روی سفیدی بکشم که مکثی کردم؛قلم را روی زمین انداختم و کلافه به ساختمان های بلند و کوتاه پشت پنجره خیره شدم...
۲ سال بود،۲ سال بود که من هرروز قلم و رنگ و بوم خودم را می آوردم و میخواستم تورا بکشم!
و هر بار همانند دفعه‌ی پیش ناتوان تر از قبل دست از کار می‌کشیدم.
من نقاش ماهری بودم اما هرگز نتوانستم بفهمم که چرا در کشیدن آن صورت ماهگون و تار موهای لخت و مشکی ات و آن چشمان تیله ای و سیاه به رنگ شبت ناتوان بودم..
میدانی سخت ترین بخش صورتت برایم کجا بود؟
چشمانت..چشمانت انگار سیاه چاله ای بود که هر بار مرا داخل خود میکشید و غرق میکرد
غرق میشدم و غرق میشدم در چشمانت!
مسخ میشدم با رنگ لب های سرخت و آن تار موهای صاف و ابریشمی ات
من نقاش بودم اما بمن بگو چرا هرگز نتوانستم انگشتان کشیده و سفیدت را بکشم؟
چرا نتوانستم ابرو های کمانی ات و پیشانی درخشانت که گویی فرشتگان رد بهشت را روی آن جا گذاشته بودند را بکشم؟؟
من نقاشی بودم ک همه جا را سفر کرده بودم و مناظر و تصویر انسان های زیادی را روی بوم نقاشی کشیده بودم.
اما هر بار ناتوان تر از قبل بودم در رسم صورت بی مانند تو.
شاید مشکل از من بود؛من هرگز یاد نگرفتم که با زیبایی تو کنار بیایم.
با برق چشمان تیره‌ات
با آن مژه های بلندت که باید تک تکشان را بوسید 
با تمام مهربانی هایت
آری،من هرگز یاد نگرفتم خودم را غرق وجودت نکنم‌
یاد نگرفتم دوست نداشتن تک تک حرف هایت را
یاد نگرفتم که کمتر دوست داشته باشم لبخندت را که مثل شیر و عسل گرم و شیرین بود
ای کاش یاد داشتم که تورا کمتر دوست بدارم..
در آن صورت شاید میشد بتوانم با خیالی آسوده و به راحتی به چشمانت فکر کنم و آنها رو روی بوم بکشم..
چشمانت جادو شده بودند
جادوی همان کلیسای متروک که در میان جنگل های سبز و مرطوب پنهان شده بود.
امروز بار آخر بود؛تصمیم گرفتم دیگر تلاش نکنم
چون برای کشیدن تو قلمو ها بیش از حد بی هنر و بوم ها بی اندازه کوچک و حقیر بودند!
تورا باید تنها با قلمو هایی از جنس طلا و بوم هایی با گرد بهشتی کشید!
من دیگر برای کشیدنت به اینجا نمی آیم 
نه بخاطر اینکه خسته ام از تلاش کردن هایم..
بلکه به این دلیل که تو برای روی بوم نقاشی شدن بیش از حد زیبایی..
 
  • ۰۵ شهریور ۰۰ ، ۰۲:۰۹
  • Astral

راجب آرامش و مفهوم آن چیز های زیادی شنیده بودم..یک بار شنیدم‌ پیرمردی میگفت آرامش را از همان چیزی دریافت کن‌ که تورا سمت خودش می‌کشد.

راست هم‌میگفت،او هرروز صبح کرکره‌ی مغازه‌ی قدیمی اش را پایین می‌کشید و چرخ خیاطی درب و داغانش را روشن میکرد و مشغول دوختن لباس های مردم میشد.از او پرسیدم چرا در اوج‌ پیری و زمان استراحتت اینجا‌ می‌نشینی و با این چرخ داغان در این‌مغازه‌ی اجاره‌ای و قدیمی خیاطی میکنی؟

راستش جوابش خیلی به دلم نشست!

گفت من آرامشم را از صدای همین چرخ قدیمی و پارچه های رنگارنگ و این مغازه‌ی کوچک میگیرم.با هر برشی که به پارچه هایم‌ میزنم،با هر  کوکی که به شکاف لباس ها میزنم..من آرامشم‌‌ را همینجا یافتم.برای اینکه آرامش‌ را پیدا کنی فقط باید گوش کنی..گوش کن،خودش تورا فرا می‌خواند!

راست می‌گفت!آرامش صدایت می‌زند..بلند صدایت می‌زند

بلند،اما طوری که تنها خودت آن را میشنوی.

بعد از شنیدن حرف هایش..سفر کردم،سفر کردم به هر جایی که توانستم

گوش سپردم یه هر نجوای آرامی‌ که به گوش میرسید؛به امید اینکه شاید آن نجوا صدای آرامشِ من باشد. 

در طول سفرم بار ها خیال کردم که آرامشم را یافته‌ام

در نگاه رهگذری

در انجام کاری

اما نبود.آن آرامش آرامشِ من‌ نبود؛

در روزی آفتابی و گرم کنار پنجره‌ی کوچک‌ اتاقم نشسته بودم و به نگاهی خسته به ساحل چشم دوخته بودم. دقایقی گذشت که احساس خنکی ای در قلب پر از آتشم‌ کردم!خون در رگ هایم آرام تر حرکت می‌کرد.. 

مردمک هایم تنها یک چیز را می‌دیدند؛دریا را !

ساعت ها گذشت که صدایی به گوشم‌رسید..

صدایی به همان بلندی‌ای که‌ می‌گفتند!

به همان لطافتی که‌ تصور می‌کردم 

این بار آن صدا فرق داشت

این بار مرا فرامی‌خواند..کفش هایم را به پا کردم.تصمیم‌ گرفتم به صدایی که مرا می‌خواند گوش دهم.

تا دریا پیاده رفتم..نسیم خنکی که صورتم را نوازش میداد با آفتاب داغی که می‌تابید کاملا مخالف بود.هرچه بیشتر پیش میرفتم نیرویی که مرا به خود میکشید هم بیشتر می‌شد.

به ساحل رسیدم،نگاه کردم،بو کردم،گوش سپردم،به دریایی که‌ مرا صدا زده بود..

نگاهم را به تک تک موج هایی‌ که گویی توسط بهترین نقاش های دنیا کشیده شده بود دادم.صدا باز هم بلند شده بود

مرا به دل خودش میکشید!

کفش هایم را در آوردم،قدمی‌جلو‌ گذاشتم که اولین موج به ساق پاهایم خورد.

خنکی آب را تا مغز استخوانم حس کردم!چشم هایم را بستم و جلو تر رفتم

آب تا روی زانو هایم رسیده بود.آفتابی که به دریا و موج هایش می‌تابید درخشندگی زیبایی را روی آب ایجاد کرده بود که قلبم را عاشق میکرد!

دستانم را روی موج ها کشیدم و بوی دریا را استشمام کردم..

آن پیرمرد خیاط گفت آرامش مرا به خود می‌خواند.

مرا خواند!

و حالا من داشتم پابرهنه وسط دریا راه میرفتم

و موج های نقره‌ای رنگ به پاهای خسته از سفرم می‌خورد

سفرم طول و دراز بود،اما خوشحالم که سر انجام تورا پیدا کردم

ای دریای  بی پایان!

پس از تمام خستگی ها تو مرا خواندی 

و من داشتم پا برهنه وسط قلب شِنی تو قدم میزدم..

حالا که اینجا در عمق این دریا مخفی شده‌ام

بگذار برای پرندگان دریایی و تمام کشتی ها تعریف کنم که:

من آرامشم را یافتم!:)

༆Barefoot in the middle of the sea

  • ۲ نظر
  • ۰۲ شهریور ۰۰ ، ۲۱:۳۸
  • Astral



من گمشدم..

در یک رنگین کمان

الان رنگین کمانمون

رفته!..

من گمشدم،در سکوت بلند ترین صدای دنیا 

در رنگ های گمشده‌ی یک تابلوی نقاشی

در لبخند کودکی غمگین

من گمشدم در ستاره‌ ای که سالیان سال آرزوهایم را به او میگفتم،اما نمی‌دانستم که

ستاره صدها سال پیش مرده است 

من گمشدم،در شمارش بی پایان عقربه ها

در صدای ناقوس کلیسایی متروک که دیگر کسی به بهانه‌ی به صدا در آوردن ناقوس زنگ زده اش پا به آنجا نمی‌گذارد!

در آخرین رنگ رنگین کمان شادی هایم

در همان روزی که تو دیگر نخندیدی و من شمردن اشک هایت  را آموختم

اما شاید بشود برگشت..

شاید روزی سکوت آن صدای بلند شکسته شود

شاید روزی بشود رنگ به تابلوی نقاشی‌ رویاهات برگردد 

شاید روزی بیاید که کودک بازیگوش بچگی هایم باز هم شیرین ترین لبخند دنیا

را بزند.

شاید روزی برسد‌ که ستاره‌ام دوباره متولد شود و من باز در گوشش نجوا کنم رویاهایم را..

شاید عقربه ها با پاهایم یاری کنند

شاید باز هم کسی بخواهد صدای ناقوس آن کلیسا را بشنود

شاید باز هم رنگ های رنگین کمانمان بهم برسند

و شاید روزی لبخند هایت برگردند

اما نه،تا روزی که تو از همان راه همیشگی برگردی!..

پس باز هم مینویسم بر روی تمام کاغذ های دنیا:

من گم شده‌ام؛در یک رنگین کمان...

  • ۰ نظر
  • ۳۰ مرداد ۰۰ ، ۲۱:۴۳
  • Astral

من؟هرروز همان روز بود..

از کلبه‌ی چوبی‌ اش که در دورترین قسمت دهکده‌ی سبز با ابر هایی پاک و نرم بود،بیرون میزد و سبد حصیری اش را در دست می‌گرفت و به سمت بیشه زار کوچک و ساده‌اش قدم میزد.

وقتی می‌رسید باز هم تنش را میان برگ های سبز رنگ بیشه‌زار می‌خواباند.

برگ‌هایی که تازه بودند؛تازه مثل دستان سفید و قلب پر تپشش!

همانند هرروز باز هم پروانه‌ای سفید و درخشان روی موهای عسلی رنگش‌ جا خوش میکرد.انگار که زبان این پروانه را بهتر از هر کسی می‌دانست

پروانه ساعت ها اطراف دخترک پر میزد و پوست لطیف و سردش را لمس میکرد..

در خیالات دختر اما،آن پروانه انسان آزاده ای بود که به عشق آزادی خود را در جلد پروانه‌ای پاک و کوچک میان باد ها میرقصاند..

بوی‌ این پروانه برایش آشنا بود؛بوی همان رویایی را میداد که در کودکی به عشقش میان رود های نیلگون شنا میکرد و در بین رنگ های‌رنگین‌ کمان‌‌ می‌خندید.. 

بوی‌ همان گل رز تازه‌ی‌ روی میز تحریرش را می‌داد

بوی همان دریایی که‌ انتهایی نداشت و انتهایش پایان رویاهای ارغوانی رنگش بود.

پروانه بوی همان مداد شمعی هایی را می‌داد که در کودکی با سادگی تمام روی کاغذش نقش رویاهاش را میکشید. 

بوی سبزی‌ زندگی‌اش را می‌داد..

آرزو داشت که این پروانه همان دخترکی‌ باشد که روزی دستبند مهره دار قرمز‌‌ رنگش را به او داد و رفت..دستبندی‌ که گویی تکه‌ای از قلب همان دختری بود که از بین باغ سیب های سبز می‌آمد.

دختری‌ که هم دستبند ساده‌اش و هم موهای حنایی رنگش بوی سیب های بهشت را می‌دادند!

بار دیگر دستبند را بو کرد..

هنوز بوی آن خاطره‌ی‌ آشنا را می‌داد..

بار دیگر‌ به پروانه‌ نگاه کرد.

او دختری بود از میان سبزی جنگل های بی پایان

اما..این سبز سبز دیگری بود..

سبزی بود از جنس همان دختری که با رایحه‌ی سیب های بهشتی می‌آمد..

سبزی که بوی زندگی میداد..

این سبز،فرق داشت!


  • ۲ نظر
  • ۲۹ مرداد ۰۰ ، ۱۴:۴۲
  • Astral

گاهی فکر میکنم که زندگیم نمایشی بوده سراسر رمز،راز،غم،شگفتی،عشق...

اما در میان تمامی این فکر ها..این فکر به سرم می‌رسد که آیا من..بازیگر اصلی هستم؟؟

شاید من بازیگری فرعی در جهت دیوانه وار داستانی هستم که بازیکن اصلی آن در انتظار نجات یافتن نشسته و تار های افکار زنگ زده و غم دیده اش را مینوازد..

شاید روزی که اورا یافتم همان روزی باشد که نقش من در این نمایشنامه مشخص شود.

بازیگر های زیادی در این نمایشنامه وجود دارند

بسیاری با اولین هجوم موج ها.. از صحنه‌ی نمایش به بیرون پرتاب می‌شوند..

بسیاری که دم از قدرت و قوی بودند می‌زدند.. 

با دومین هجوم موج ها.. از صحنه بیرون می‌روند!

اما در این میان کسی وسط صحنه‌ی نمایش نشسته است 

خسته از همهمه های اطراف سرش را میان دستان خود اسیر کرده و

آرام و بی صدا می‌گرید..

شاید من بازیگر اصلی این نمایش نباشم..

و می‌بایست وقتی تمامی موج ها  طغیان میکنند از میان آنها به آن بازیگر خسته و شکسته برسم و اورا از تمامی رنج ها برهانم..

شاید هم در کنج خلوتی می‌بایست بنشینم و تماشا کنم داستان زندگی 

بازیگران نمایشنامه ای را که پایانی ندارد..

و بنویسم داستانی را که شاید هرگز شنیده نشود

و بر روی کاغذ های کاهی و قدیمی کتاب ها نوشته نشود!

این نمایشنامه‌ی بی پایان و جادویی دنیای من است!

  • ۷ نظر
  • ۲۳ مرداد ۰۰ ، ۱۴:۰۲
  • Astral

در زندگی هممون تعداد زیادی از این بت های کوچولو وجود دارن!

دختر هایی‌ آروم و بی حاشیه که وقتی زندگی‌ تبدیل به طوفانی غیر قابل کنترل میشه،اونا هستن که میشن انسان فداکاری که امید قلب ها میشن..

اونا کمتر دیده میشن

کمتر جدی گرفته میشن

کمتر بهشون توجه میشه

اما همیشه آماده‌ی دادن بیشتر توجه به شما هستن:)

بت های مهربونی که اگه نباشن..تازه میفهمین چه ارزشی توی زندگی هامون داشتن.. !

اگه جزو دسته‌ی بت ها هستید..

تبریک میگم! شما لازمه‌ی زندگی انسان های اطرافتون هستید!☘︎

 

+متن از : زنان کوچک،اثر لوییزا می الکات♪

  • ۲ نظر
  • ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۰۱:۱۵
  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان