سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

خب ببینید منم لازم دونستم یه چیزی رو بگم.

فقط جون هرکی دوست دارید به خودتون نگیرید و بهتون بر نخوره و دوباره ناراحت نشید این پست مخاطبش همههه‌ی فالوور های این وبه،همتون!چون گاهی انسان باید این چیزا بهش گوشزد بشه.

ببینید ما آدمیزادیم تو زندگیمون شکست میخوریم موفقیت به دست میاریم افسردگی میگیریم اشک شادی میریزیم اشک بدبختی و غم هم میریزیم.

برای مثال همین بزرگواری که تو گیف بالا مشاهده میکنید،هم سن من و شما که بوده افسردگی و اضطراب و سوشال فوبیا داشته و سگدو زده تا شده اینی که همتون میگید وااااو چ خفنه چ خوبه و فنش شدید!

پس بدونید زندگی همینه سگدو زدن داره زحمت داره تلاش داره یه سریاتون واقعااا دارید فراموش میکنید زندگی ینی چی و خودتونو درگیر یه سر چیزای چرت و پرت و پوچ و مزخرف کردید که اصن آدم میمونه!

بابا تو هنوز اول راهی هنوز ۱۲ سالته،۱۵ سالته و..یکم به خودت بیا از توانایی هایی که تو این سن داری استفاده کن!

یکم به اطلاعاتت اضافه کن یکم کتاب بخون یکم فکر کنننن!!!

همههه نوجوون ها افسردگی دارن همشون،من دارم تو داری نقی داره تقی داره همه دارن بخدا هیشکی خوشحال و بی رگ و بی خیال نیست.

این سن کوفتیمون توش پر از چالش‌های مختلفه

شما تصور کنید که همه نوجوون های قبل ما و یا تو این دوره بخاطر اینا پاشن برن خودکشی کنن،جمعیت جهان کلا از بین میره هیچ نوجوونی هم رو کره زمین باقی نمیمونه.

من واقعا نمیفهمم این چیه یاد گرفتید هی هرچی میشه میگید میرم خودکشی میکنم میرم خودکشی میکنم،خب برو راه باز جاده دراز ولی بزار یچی رو بهت بگم!یه روز دختر همسایمون که کلاس ۱۲ امه داشت برام تعریف می‌کرد میگفت یکی از دوستاش خواسته خودکشی کنه،حدود ۳۰ تا قرص انداخته بالا بعد اومده مدرسه صبحش حالش بد شده و خلاصه نمرده هیچ،بلکه بردنش بیمارستان چند روز هم بستری بوده پدرشم در اومده.

میخوام بگم خر نباشید!بچه نباشید هرچی میشه اولین راه رو خودکشی نبینید

با رلتون کات میکنید:من میرم خودکشی میکنم

تو امتحاناتون قبول نمیشید:دیگع امیدی به این زندگی ندارم میرم خودکشی میکنم

ننه بابا هاتون گیرن:دیگه تحمل ندارم خودکشی میکنم

تنهایید:خودکشی میکنم

تورو خدا بکشید بیرون😐

حالمو بهم زدید از این کلمه هرجااااا میرم میخواد یکی خودکشی کنه

آره بعضیا واقعا شرایطشون فرق داره ب اونا حق میدم ولی آخه تو نهااااایت دردت شاید خیانت رلت بهت باشه ک کل رابطتون یه بچه بازی مزخرف بوده

کلللل دنیا مشکلات دارن حتی از شماهام بدتر،چطوره همه برن خودکشی کنن؟

مشکل اینه شما فقط دلیل هایی که بخاطرش باید خودکشی کنید رو می‌بینید

دلیل هایی که بخاطرش باید زندگی کنید رو نمیبینید!

فقط همینطوری نشستید برای خوب شدن حالتون هم هیچچچ تلاشی نمی‌کنید

من الان اگه یه آهنگ ک حالمو بد میکنه و باعث میشه گریه کنم رو بزارم،میتونم ساعت ها باهاش اشک بریزم گند زده بشه تو روحیم

ولی اگه یه آهنگ شاد بزارم تصمیم بگیرم باهاش برقصم روحیم باز حداقل ۳۰ درصد بهتر میشه

پس میبینید؟خودتون نمیخواید

خودخواهید،تنبلید،فقط یاد گرفتید چیزای عن زندگی رو ببینید

یکم محض رضای خدا تلاش نمی‌کنید،برای تغیر،برای با فهم و شعور شدن

خودکشی جزو آخرین راه های ممکن زندگی یه آدمه

خودکشی برای تویی که هنوز یه آدم دلیل زندگیته 

هنوز کلی راه های نرفته داری

هنوز کلی کار های نکرده داری

نیست!

این کلمه نحس و دیگه جلو من استفاده نمیکنید حالم داره ازش بهم میخوره!

همین.مرسی که خوندید و جنبه داشتید و بهتون بر نخورد

+بازم ستاره روشن شد..

  • Astral

Sign of the time

Harry styles

music image
Made By Farhan

-فقط دست از گریه کردن بردار-

-این یکی از نشونه های آخر زمانه-

-به نمایش آخر خوش اومدی-

-امیدوارم بهترین لباست رو پوشیده باشی-

-نمیتونی با رشوه دادن به آسمون راه بهشت رو پیدا کنی-

-از این پایین خوب به نظر میرسی-

-اما تو درواقع واقعا خوب نیستی!-

-ما هرگز درس نمیگیریم که قبلا هم در این موقعیت بودیم-

-چرا همیشه درحال فرار از دست گلوله ها هستیم؟-

-گلوله ها-

-گلوله ها:)-

-هرگز یاد نمیگیریم که قبلا هم اینجا بودیم-

-چرا همیشه گیر افتادیم و فرار میکنیم-

-از گلوله ها-

-گلوله ها...-

+این آهنگ فقط..فقط یکم زیادی موده و از بهشت اومده:)گوش هاتونو باهاش جلا بدید..و درضمن،میدونم از روشن شدن مدام ستاره هام خسته شدید ولی خب سرم خلوته فعلا و دنبال راهی برای حواس پرتی ام پس آیم سو ساری.

 

  • ۲۵ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۴۵
  • Astral

از روزنه میان دو کوه سر به فلک کشیده خورشید سرک می‌کشد و پیدایش می‌شود.
نگاه داغش را به برف نوک قله‌ی تیز کوه می‌اندازد،نفسش را روی پوست لطیف برف می‌دمد و برف در دل سخت کوه ذوب می‌شود و شرمگین می‌شود از نگاه پر حرارت خورشید.
خورشید جلوتر می‌رود و به تن لخت و خشکیده درختان میرسد،اخمی می‌کند و میپرسد:شما را چه شده که این چنین سر به پایین انداخته اید و عریان هستید؟
درختان یکصدا با اندوه زمزمه کردند:زمستان آمد و پیراهن ما را کند و با باد های سردش مارا سر به زیر گرداند..
خورشید خنده ای کرد و پاسخ داد:پس آگاه باشید که دوران سرما و عریانی به سر رسیده زین پس مهر آفتاب و رحمت باران های بی وقفه‌ی ابر های مهربان بر تن خسته‌ی شما نازل گردیده و دست نوازش بر سرتان خواهد کشید!
سپس بار دیگر نفسش را به تن عریان و خشکیده درختان دمید؛شکوفه های کوچک سفید و صورتی رنگ لباسی برای تن شکسته درختان ساختند و آن ها را در آغوش گرفتند.
خورشید بعد از خداحافظی با درختان،نگاهی به زمین کرد.که سرد و خالی آرمیده بود به گونه ای که گویی هرگز محبت خورشید بر قلبش تابیده نشده است.
 ابر ها را خبر کرد،ابر ها دست نوازش بر سر زمین کشیدند و خورشید بی وقفه و با مهر به آن تابید.
چندی نگذشت که زمین را معجزه ای شد و چمنزار های بی پایان و شد سبز،بنفشه های کوچک و شبدر های چهار برگ چتر حیات خود را بر قلب زمین پهن کردند.
خورشید به تردستی هایش نگاهی انداخت و لبخندی بر‌کنج لبش خانه کرد،از خود راضی و خوشنود بود.
راهش را سمت جایی که از آن طلوع کرده بود کشیده و بلند بر کل دنیا فریاد زد:ای اهل زمین،زمستان بار سفر بسته و از میان روزنه دو کوه پر فرازتان به خانه باز گشته،دستی به دل هایتان بکشید که بهار چشم انتظار رویتان است
رخت شادی بر دل ها و خانه هایتان ببندید که شکوفه ها باز گشتند،بهار باز گشته!

  • Astral
  • آنی‌ما ‌‌‌‌‌

چند روز پیش دیدم که بلک استار‌ نازنین(نویسنده بلایندد)داخل چنل دیلی خودش گفته بود که میخواد برای دیلی بقیه یادداشت هایی بنویسه که وایبشونو توصیف کنه

و درست همین چند دقیقه پیش ب سرم زد ک چرا این کارو برای بیانی ها نکنیم؟

پس یه ایده ای ب ذهنم رسید

البته خب نمیشه گفت ایده

هرکی میخواد که وایب وبشو با یک یادداشت و یا متن توصیف کنم بیاد و بگه.

من شماره گذاری میکنم و مینویسمشون و بعد ک همه جمع شدن رو هم،پستشون میکنم

فقط اگه دیدید از یه جایی ب بعد قبول نکردم ناراحت نشید چون اگه خیلی زیاد بشن ممکنه وقت نکنم:"

خب،هرکی مایله بسم الله‌. 

 

  • Astral

وارد تراس که شدم باد سردی وارد پیراهن لی خاکستریم شد و لرزی به تنم انداخت.

اما اهمیتی ندادم و جلوتر رفتم،ماگ سفیدم رو که بخاطر گرمای دلچسب شیر داخلش گرم بود رو بین انگش هام چرخوندم و مشغول تماشای ساختمون های اطراف شدم.اینجا محله‌ی کوچکی از پاریس بود و افراد کمی اونو میشناختن

و من به همین دلیل اینجارو برای سکونت انتخاب کرده بودم،ساکت و آروم؛

همونطور ک باید باشه.

لبخندی زدم و ماگ رو به لب هام نزدیک کردم،لبخندم پررنگ تر شد و شروع به خوندن متن همون آهنگ کردم:

Holy father،we need to talk 

I have a secret,that I can't keep!

I'm not the boy that,you thought you wanted..

please don't get angry,faith in me!!

لبخندم درحال پررنگ تر شدن بود که به ناگه درب بالکن اون خونه باز شد.

همون واحد

همون بالکن

همون‌پسر

و همون ویالون..

لبخندم مثل خشک شدن قطره‌ی آبی روی دلِ کویر محو شد.

به آهستگی وارد بالکن شد،مثل همیشه ویالونش در دستش بود و مثل همیشه لبخندی به شکل مستطیل روی لبش.گاهی هزاران لعنت به خودم میفرستادم که چرا باید واحدی رو انتخاب میکردم که به راحتی قابل دسترس باقی واحد ها باشه و هرروز اینچنین شکنجه شم.

آرشه‌ی ویالون رو داخل دستش گرفت،ویالون رو به شونه‌ی خودش چسبوند و چشم هاش رو بست

احساس می‌کردم مردمک چشم هام هر ثانیه بیشتر بزرگ‌ میشدن،چشم هام هیچ چیزی نمی‌دید به جز پسری با پیراهنی مشکی،با ویالونی در دست و چشم هایی بسته!

آرشه رو روی سیم های ویالون کشید،یک حرکت،دو حرکت،سومی..به مرور داشت زیبا ترین نوایی رو به وجود می‌آورد که گوش هام تا به امروز شنیده بودن.

چشم هاش رو بسته بود و با روحش آرشه‌ی داخل دستش رو حرکت میداد و نجوای زیبای ویالون روح انگیزش رو به ساکنین مجتمع هدیه میداد..

نمیتونستم چشم های خودم رو ببینم اما حاضر به سوگند خوردن بودم که اگه اون پسر سر بر میگردوند و به مردمک هام نگاهی می انداخت میتونست میلیارد ها ستاره‌ی درحال رقص رو داخل اونها ببینه،که خالقش خوده خودشه!

پسر ویالون به دست لبخند زیبایی روی لب داشت و به پرستیدنی ترین حالت ممکن یک یک نوت هاش رو اجرا میکرد

طوری موسیقی رو می‌نواخت که انگار آرشه‌ی ویالون داره تک به تک سیم های روح خودش رو به حرکت در میاره و نجوای مست کننده ای می‌سازه

توی این نمایشِ ستاره ای سه چیز بیشتر وجود نداشت

پسری با لبخندی مستطیلی که با هر تکان دستش روح ساکت و گوشه گیر من رو میرقصوند 

منی که ستاره های داخل چشم هام به پای کوبی نشسته بودن

و ویالونی که هر نوت اون قلب عاشق من رو از ماگ داخل دستم هم‌ داغ تر میکرد!

و شک ندارم این نمایش هیچ تماشاگری عاشق تر از من نداره

چون اون پسریه که من عاشقشم..

پسری با ویالونی جادویی و لبخند های ستاره ای،من رو به سادگی روی بالکن مجتمعی کوچک در پاریس،عاشق کرد!

 

پ.ن۱:البته این اون متن طولانی ای ک گفتم منتظرش باشید نیست هااا،این کاملا یهویی و دلی بود.

پ.ن۲:سم اسمیت ایز مرگ.بای

پ.ن۳:ب طرز ب شدت رو مخی جدیدا از متنام داره بدم میاد و حس میکنم این یک چرت و پرت خالص شده،چون زیاد روش فکر نکردم،پس بیاید نظر بدید و منو از این گمراهی در بیارید..=-=

  • Astral

حوصلم سر رفته،خیلیم سر رفته

ب طوری ک‌ دارم ب کشتن خودم با بالشت و یا مارشمالو های شکری فکر میکنم

سه ساعته به دیوار زل زدم و تازه متوجه‌ شدم که دیوار قرار نیست چیز جدیدی نشونم بده

کلی کار برای انجام دادن دارم ولی چون حوصلم سر رفته حوصله انجام دادنشونو ندارم!(آره‌ من منطقم اینطوریه ک چی؟-_-)

بیاید حرف بزنیم تا مث ورونیکا تصمیم ب خوردن انبوهی از قرص های خواب آور رو هم نگرفتممممم

(درضمن میدونم جدیدا پست هام دارن خیلی بی محتوا میشن ولی نترسید یه متن طوماری جدید در راهه..D:)

پ.ن:اینکه ۲ نفر دیگه کافیه تا ۱۰۰ تایی بشی یه طوریه..."-"

  • Astral

 

بزار حقیقتو بهت بگم عزیزم؛

بیشتر آدما توی تخت خوابشونه که عاشق هم میشن!

شاید همین جمله بتونه دنیایی که توشیم رو تعریف کنه..

  • ۱۶ اسفند ۰۰ ، ۲۲:۳۴
  • Astral

و من نفرت انگیز ترین پارادوکس رو زمانی به وجود آوردم که خستگی از پشت پلک هام آهسته رها میشد و روی گونه هام می‌غلتید و لب هام به احمقانه ترین شکل ممکن رو به بالا خم میشدن و لبخند میزدن.

و این نفرت انگیز ترین پارادوکس منه؛

و من متاسفم،از همه چیز و همه کس.متاسفم که وقتی که باید متاسف نبودم..

-**-

پ.ن:متاسفم،جدی میگم متاسفم چون چرت و پرت های مغزمو نباید انقدر واضح ب اشتراک بزارم ولی فکر کنم آدمای اینجا بهتر از هر کسی میدونن ک این کار لازمه گاهی نه؟پس معذرت میخوام..

پ.۲:گاهی قراره از اینطور چرت و پرت ها اینجا قرار بگیره و احتمال زیاد پاکشون نمیکنم،دیگه از وجه آبی خودم خجالت نمیکشم.

 

  • ۱۳ اسفند ۰۰ ، ۰۱:۰۲
  • Astral

_

_و احتمال می‌رود که تو هرگز متوجه نشوی که با همان یک "حرف ساده" ها چگونه باعث لرزش دست هایم شده ای

و احتمال می‌رود که قرار نباشد هرگز بفهمی چگونه با هر قطره‌ی اشکت ترس و نابودی بساطی در سینه و گلویم به پا کردند.

و باکی نیست،ندانستنت دلیل قانع کننده‌ای برای دیوانه نبودن نیست.

عالیجناب غمتان انقدر سنگین است که توان نوشتن را از ذهنم گرفته و قلم را برای دستم سنگین کرده،کلمات در ذهنم پهن می‌شوند اما قلم مدام بر زمین می افتد.

عالیجناب غمتان انقدر سنگین است که حتی راه گریستن را بر من بسته

پلک هایم خشکیده اند بس که حسرت به آغوش کشیدنتان را باریدند‌

عالیجناب شما گریه میکنید و من،قلم و کاغذ هر سه به خون کشیده میشویم..

عالیجناب شما میگرید و من میمیرم.به همین سادگی و عجیبی

_فرض کنید یک دیوانه،به شما_

 

+از سری پست های مزخرفی ک قراره روزی پاک شن.

 

  • ۰۶ اسفند ۰۰ ، ۰۱:۱۳
  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان