سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

به عنوان یک دختر ۱۶/۱۷ ساله،تنبیه های نوشتاری رو توهینی به هیکل و قد و شعور و همه چیزم میدونم شمارو نمیدونم^---^

اونم تنبیه بخاطر یه سلیطه‌ی گستاخخخ!!!

گااااد سرمو ب کجا بکوبم هرچی مینویسم تموم نمیشه پریا امیدوارم اینو ببینی و میخوام از همین تریبون بهت بگم گه فاک یووووو

من ک میدونم خود لعنتیت الان پیش دوست پسراتی من نشستم دارم بخاطر تو تنبیه مینویسممممم 

بمیررررر

+دوستان رد دادم جدی نگیرید.کامنتارم باز میزارم و دلیلی هم براش ندارم ارهTT

  • Astral
  • ۲۵ مهر ۰۱ ، ۱۵:۵۰
  • Astral

*از اونجایی که سولو استنی کاری‌است بس ناپسند،برای من،پس برای دومین سال متوالی،خواستم برا پسر قشنگم بنویسم.*

  • ۲۱ مهر ۰۱ ، ۱۶:۳۴
  • Astral

طوری که عین روح سرگردون دارم میگردم تو کل بیان به همه میگم دلم برات تنگ شده زیباست~

حس خوبی دارم الان

بلاخره حس میکنم سبک شدم و چیزی رو تو خودم مخفی نگه نداشتم">

  • Astral

بتی،اکنون که برایت مینویسم قلبم رو به انفجار است.یک جای کار می‌لنگد،این درست نیست!درحال لمس و حس کردن چیز هایی هستم که شک ندارم اگر این منِ ۲ سال پیش آن را می‌دید پیکرش از هم متلاشی میشد و قلبش مشتی خاکستر.

بتی،چیز هایی که حس میکنم با گلویم گل آویز می‌شوند و آن را تا جای ممکن می‌فشارند!دندان می‌کشند و چنگ می‌زنند.

دیگر حتی اعتنایی به چگونه نوشتن ندارم.دستانم را به حرکت در می آورم و اشک هایم را می‌نویسم.

یک کلام برایت بگویم،برای تویی که عزیزی و آشنا:درحال مردن هستم.

"بغضی که شکسته نشود،نوشته می‌شود."

پس بگذار بنویسم بتی،بگذار از آخرین تکه‌ی وجودم برای ابراز وجود استفاده کنم و با آخرین ذره های توانم فریاد بزنم که زنده ام.زنده ام و روی تکه‌ای گمشده از زمین تنفس میکنم.و منتظرم کسی،چیزی،مرا بیابد.

دیگر نمیدانم چه مینویسم و برای که مینویسم،نمیدانم قلمروی واژه هایم تا به کجا امتداد داشتند،چقدر وسیع بودند و چه رنگی داشتند‌.

واژه هایم خلاصه شده اند بتی عزیز،خلاصه در کلماتی که از به زبان آوردنشان شرم دارم.

مثلا چیز هایی مانند درد،رنج،ضعف،دلتنگی،خستگی و ناامیدی.

بتی،بمن بگو که این من نیستم.محض رضای خدا ! بگو که این سایه ای از من است،جند صباحی به جای من می‌زیستد و بعد محو می‌شود.

دلم می‌خواهد خودم را محکم در آغوش بفشارم،بعد مانند همیشه تصور کنم اوست.احمقانه رفتار میکنم بتی؟تو دیگر این را نگو

میدانی که این ماهیچه نافرمان و گستاخ تنها تنگ است.میدانی که خسته است

میدانی که هر خطی که برایت مینویسم یک جهان اشک است.

از خودم شرم دارم بتی!جمله بندی هایم خلاصه شده در چیز هایی تیره و تاریک هستند که روزی منتقد آنها بودم؛حالا خود،به نظاره گر رقص مرگبار آنها روی صحنه‌ی تئاتر زندگی ام شده ام.

ای کاش می‌دانستم "چیز درست"را دقیقا در کدام یک از این هزار توی ناتمام گذاشته اند،ای کاش می‌توانستم چیزی باشم که باید باشم. اما چه سود که تکه پوستی از چیزی که بودم هستم.

تکه پوسته‌ای تشکیل شده از دلتنگی و آغوش.

آغوش.آغوش.آغوش. چقدر دلم یک آغوش می‌خواهد بتی..چقدر دلم یک دریای عمیق می‌خواهد بتی،چقدر دلم ابری را میخواهد که بی هوا هوای باریدنش بگیرد.

چقدر دلم اندکی دوست داشتن میخواهد بتی.. 

و چقدر‌،دلم کمی خواب می‌خواهد بتی نازنین.

-از دوست همیشگی تو،C.h'

***

+به همه اونایی که دلتنگمن،منتظر جواب کامنت هاشونن و ازم ناراحتن:دوستتون دارم و دلم براتون بیش از اندازه تنگه.فقط متاسفم..

  • ۱۹ مهر ۰۱ ، ۲۳:۲۲
  • Astral

من ناراحت نمی شوم، 
تو هم لازم نیست ناراحت شوی؛ 
داشتن اعتقاد متفاوت،
نباید موجب جدایی آدم های باشعور بشود ...

-فرانتس کافکا-

  • ۱۸ مهر ۰۱ ، ۲۲:۰۷
  • Astral

چی میشد احساساتو میشد بالا اورد؟

زحمتش یه انگشت بود‌.

ازشون متنفرم. 

Chert and pert#

  • ۱۵ مهر ۰۱ ، ۲۲:۴۰
  • Astral

در من دو موجود به شکل طبیعی می‌زیستند.

بی شباهت به یکدیگر،اما دارای غرایز یکسان،دارای یک پیوند ناگسستنی.

اگر از من بپرسید،می‌گویم هردو منفورند.

هردو گزاف می‌گویند و پنهان میکنند.

یکی همچون کودکی ساده لوح و سرزنده به هر سو میدود،بادبادک های رنگین کمانی هوا می‌کند،سر انگشتانش را رنگی می‌کند و با رنگ های انگشتی روی صورتش نقاشی میکشد.در آغوش می‌گیرد،می‌خندد،می‌رقصد،می‌زیستد..

دیگری اما در پس اولی متولد می‌شود.زاده‌ی تاریکی

متولدِ اتاقی نمور و تاریک که نور به زحمت از بین پرده های زخیم مخملی آن عبور می‌کند.

او درست در شبانگاه،هنگامی که کودک در گوشه ای کز کرده،اشک هایش رنگ انگشتی های روی صورتش را می‌شویند و تمام بادبادک ها پاره شده اند،زاده می‌شود.

از تاریکی تغذیه می‌کند.

بدن خسته‌ی کودک را میشکافد،از میان شکاف پیکرش بپا می‌خیزد،از درون چشم های بی فروغ و تو خالی اش شعله می‌کشد؛و آنجا،درست روی همان فرش،می‌نشیند.

به دستانش نگاه میکند،رنگی در کار نیست،دست به صورتش میکشد،نقاشی ای وجود ندارد،بادبادکی نیست،لبخندی نمی‌روید!

رنگدانه ها محو می‌شوند و آسمان در جهت گرگ و میش دهان باز می‌کند.

حتی قطره های پر مهر ابر هم جانی بر قدم هایش نمیبخشند.

او شباهتی به کودک ندارد،پلک هایش افتاده و سنگین‌اند،حرف های بزرگ میزند،بادبادک هارا دوست ندارد و تمام رنگ انگشتی ها برایش تبدیل به یک رنگ واحد میشوند:خاکستری.

او نمی‌خندد،بلکه طوری میگرید،که با ابر برابری می‌کند.

و این داستانی غم انگیز،ترحم برانگیز و یا تاثیرگذار نیست.

این داستان دو "من" است،با نام هایی متفاوت‌

هردو اما،چشم هایی یکسان دارند..

  • Astral

 

و از تو هرچه بگویم کم خواهد بود

تویی که با سقوط برگ پاییزی متولد شدی،اما به رنگ بهاری..!

  • Astral

*پست حاوی مقادیر زیادی چسناله و غر غر است.*

دیدم پست بدون عکس خیلی یه طوریه دیگه این عکس خودمو گذاشتم تنگش.خیلیم ربط داره اصن به پست.

#فتیش چشم فوراور✊🏻

  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان