سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سیاهچاله ارغوانی

اینجا زمان بی‌معنیه، بیاید غرق در دنیای رنگ‌ها بشیم.

سلام خوش آمدید

۴۴ مطلب با موضوع «قلب نوشت ها𔘓» ثبت شده است

اگر روزی بپرسند:پس آن زندگی ای که در جست‌و جویش هستی کجاست؟

در پاسخ میگویم:

جای دوری نیست،همین نزدیکی هاست.

گمان کنم آن را روی ارتفاعات کوهستانی سرد و سبز جا گذاشته ام

شاید هم در جنگل های انبوه و یک ون زرد.

می‌تواند کنار ساحل طوفانی و آسمان غم زده‌ی ابری اش هم باشد.

درست همان جایی که نشسته ایم،شب هنگام است،نه حرفی در میان هست و نه نگاهی.

هردو به یک گوشه چشم دوخته ایم،خط افق دریا.

اما من نگاهم را به چیزی زیباتر از دریا میدهم.میبینم که نور ماه چگونه از پستی بلندی های صورتش عبور می‌کند.

لب هایش را می‌بینم که به آرامی به روی لبه‌ی لیوان زردش نشسته و بخار روی صورتش می‌نشیند. 

چشم هایش را می‌بینم که آرام و بی دغدغه تلاش می‌کنند موج هارا از اعماق تاریکی بیابند.

نگاهم را که از او میگیرم،به آسمان می دهم‌.تکه چوب دیگری درون آتش می اندازم و حاضرم قسم بخورم که ژرفای سکوت صدای قلب هایمان را به گوشم می‌رساند. 

همه چیز آرام است،یک من هستم و یک او،یک ون زرد.

و تقریبا در آن لحظه میشد گفت که زندگی را پیدا کرده ام.

در گوشه باریکی از ساده بودن..

  • ۲۸ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۴
  • Astral

 

بهار می‌رسد از راه اما 

اینجا تک درختی خشک را می‌بینم

سویش میدوم،شاخه ای میچینم

شاخه را میبوسم،برگ سبز می‌روید 

دیرگاهیست در این باغ سکوت

قلب راه خانه را می‌جوید 

اشک با جامه ای از خون بر تن

سبزه های سبز را می‌بوید

من اما، در این گوشه‌ی حزن آلود باغ

میدوم،میپرم از روی حصار

دیرگاهیست در آن باغ سکوت

شاخه های سر به دار

رنگ سبز می‌گیرند 

قلب های گم شده

با امید می‌میرند

دیر گاهیست که آن باغ سکوت

یخ زده؛شده است تکه ای از باغ وجود.

+خیلی تلاش کردم قافیه داشته باشه دیگه نمیدونم درست حسابی موفق شدم یا نه:>

+و فکر کنم خیلی وقت بود یه پست درست حسابی نزاشته بودم نه؟دلم برا نوشتن تنگ شده بود.."]

 

  • Astral

خانم بِتی،امروز بیش از گذشته متوجه تاثیر کتاب ها روی انسان ها شدم.

از ماه گذشته مشغول خواندن کتابی هستم،نم نمک آن را می‌خواندم و عجله ای نبود-حالا آخر هایش هستم-نمیخواهم اسمش را ببرم،احتمال زیاد در آینده به توصیف داستان و شخصیت هایش میپردازم.

این روز ها فرصت نگریستن به چیز هایی نصیبم شده که تا به امروز از آن بی بهره مانده بودم.مثلا احتمال دارد از حالا به بعد کمی سخت تر از کنار دو کودک فقیر که دست هایشان را ملتمسانه جلویم میگیرند رد شوم یا بیشتر راجب احساسات مردمانی فکر کنم که در اتاقک هایی نم گرفته و کوچک که نور به سختی به آنها می‌رسد و در زمستان سرد و در تابستان شبیه کوره های آجر پزی می‌شوند،می‌نشینند و هر دم که صدای پایی می‌شنوند با خود فکر کنند که:"خودشه،برای کشتن من اومدن."

بتی عزیز،این روز ها سوالی مرا درگیر خود کرده.احتمالا خوب بدانی که چقدر زود و برق آسا درگیر مسائل و موضوعات میشوم و روز ها و هفته ها به آنها فکر میکنم.

در همین راستا حرفی دارم که تو آن را بهتر از هرکس میفهمی پس به تو میگویم:

بر فرض مثال هرروز ۲۰ نفر به محکومین اعدام در جهان افزوده میشود-این تنها یک فرضیه است.-۱۵ نفر به بی‌خانمان ها اضافه و چندین و چند کودک در خیابان که با دستان سیاه چرکشان و لباس های پاره و صورت هایی خسته و چشمانی ملتمس برای تکه نانی همه جا را زیر و رو می‌کنند،می‌میرند.نه کسی می‌فهمد و نه کسی اهمیتی می‌دهد.درحالی که برای انسان های عظیم و الشأن در طبقه های اجتماعی بالاتر مراسم هایی برگزار می‌شود که اگر یک سوم آن به آن کودکان تعلق میگرفت،شاید نمی‌مردند.

وقتی به اینها فکر میکنم بتی،با خود میپندارم که آیا من،رنج/رنج هایم و افکارم در این بین جایی داریم؟!اصلا دیده میشویم؟متوجه هستی از چه می‌گویم درست است؟از "اهمیت".

امروز وقتی به تار و پود های سایه های روشن و تیره در هم تنیده‌ی نقاشی خیره بودم از خود پرسیدم که آیا من رنجی دارم؟اگر دارم در میان اینهمه سیاهی اهمیتی دارد یا نه؟اصلا با چه رویی میتوانم ادعای رنج دیدگی کنم؟

گاهی به صورت رنگ پریده،خسته و بی تفاوتم در آینه نگاه میکنم و میپرسم:اصلا معلومه چته؟چیه؟چرا بی دلیل خسته ای؟

اما طبق معمول به جوابی درست نمیرسم.

به قول گونگ جی یونگ انسان ها دو دسته اند،یک دسته تا حدودی ناراحتند و دسته ای کاملا ناراحت.بنظرت من جزو کدام دسته هستم؟آیا اصلا به دسته ای تعلق میگیرم؟

احساس رقت انگیز بودن میکنم بتی.وقتی میبینم ترس به کودکی بی دفاع حمله می‌کند و گلوی آرزوهایش را میدرد و من اینجا در این اتاق تاریک می‌نشینم،به پرده ها چنگ میزنم و درحالی که روی زانو هایم خم شده ام گریه میکنم آن هم برای دردی که نمیدانمش.

احساس خشم میکنم بتی؟نسبت به زمین و زمان.انگار که کسی دار و ندارم را دزدیده و در رفته.حالا نه می‌دانم کیست و نه رغبتی هست تا دنبالش بگردم.

حالا خشم دوچندان میشود،خشم از دزد و از خودم!

از مردم هم عصبانی ام؛چند هفته پیش سوار مترو بودم،گوشه ای از زمین یک زن،دو کودک که چون کچل بودند و سر و صورتشان بسیار کثیف بود موفق به تشخیص جنسیتشان نشدم را دیدم.زن انگار ماد کودک ها بود.میانسال بود. روی زمین دراز کشیده بود و چادر مشکی و لباس های نه چندان درخورش کاملا خاکی بودند.

بچه ها هم مشغول یکدیگر بودند.وضعشان انقدر اسفناک بود که از دیدنشان دلم میپیچید و تیره میشد.زن ها نگاهشان میکردند،همان هایی که چادر بر سر داشتند و میشد از صورتشان دین داری و غرق در خدا بودن را خواند.از همان هایی که در صورتت فریاد می‌زنند که:"چرا موهات بیرونه؟" نگاهشان کردم،بی تفاوت با نگاه هایی تاسف برانگیز که بیشتر شبیه به تحقیر بود بچه ها و مادرشان را دید می‌زدند.

آرزو کردم پولی همراهم باشد،و بعد دست در کیفم کردم،پول را در اوردم و کف دست یکی از بچه ها که انگار پسر بود گذاشتم.بعد پول را به مادرش داد.زن پول را طوری در مشتش گرفته بود که انگار کسی می‌خواهد آن را از چنگش بدزدد.

بعد دوباره زن ها را نگاه کردم،حالا من را نگاه می‌کردند.عصبانی شدم!

میخواستم فریاد بکشم که:"چیه؟شما که ادعای دین داری و با خدا بودن دارید چرا یه کاری نمیکنید؟ایناعم بنده های خداعن،نمیخواید حداقل هزار تومن کف دستشون بزارید؟" 

به هیچ وجه به صورت بچه ها نمی‌خورد درحال نقش بازی کردن باشند،گرسنگی،ضعف و بیچارگی از سر و رویشان میبارید. این من را عصبانی تر میکرد.

نه اینکه خیلی بارم باشد و مدافع حقوق انسانی باشم و آدم حسابی باشم،نه.من هم به نوعی دیگر عوضی بودم.

اما در آن لحظه دلم میخواست دست بچه هارا بگیرم و به غذاخوری ای ببرمشان،شاید حداقل آتش عذاب درون خودم ساکت شود.

خوشبختانه به ایستگاه مورد نظر رسیدیم و پیاده شدیم.نمیتوانستم بیش از آن زیر نگاه های بچه ها باشم.

بتی عزیز،می‌خواهم این را به تو بگویم که هنوز معنای رنج را نمیدانم.شاید رنج هم طبقه بندی شده باشد

بعضی رنج ها سانتی مانتال و شیک و پیک هستند

بعضی بدبخت و زخم خورده و بیچاره.

عین انسان ها.

فقط نمیدانم رنج من کدام است،یا آیا من اصلا رنجی دارم؟هنوز هم احساس رقت انگیز بودن میکنم.

اما روزی خواهم فهمید،روزی که آتش درونم را با در آغوش گرفتن یکی از همان بچه ها خاموش کنم.

به تو قول خواهم داد بتی!

****

+از سری پست های دوازده شب به اونوری.

  • Astral

در تاریکی کور کننده‌ی شب

چشم هایم را در باغچه ای میکارم

باغبانی نیست،چشم هایم خشک می‌شوند 

ترک می‌خورند و آب تمام دریا ها از میان شکاف هایشان طغیان می‌کند

آب،خاک را آهسته آهسته سیر آب می‌کند

از میان شوری خاک سایه ای متولد می‌شود

با چشمان ترک خورده ام هم پیمانه میشود

و در آن لحظه،آرام آرام سایه میگرید

و بعد می‌میرد از درد چشمان خشکیده ام

ترس اما آنجا کمین کرده بود

با چنگال های گرسنه اش میدرید تن سایه را

چشم هایم اما همه چیز را شاهد بودند

مرگ سایه،چنگال های خونین ترس

و سکوت باغچه ای را که باغبانی نداشت. 

چشم هایم چه غریب بودند..

+هیچ فکری نکردم راجب نوشتن این،یهویی اومد طبق معمول.فقط افکارم بود.

پس چرت و پرت بودنش میتونه به این دلیل باشه

 

 

  • Astral

تو نه در قلب منی و نه جاری در رگ هایم

در هیچ کجای جسم فانی ام نیستی

این قلب و این رگ هردو فانی اند،حیاتشان به تار مویی بند است!

تو در بوی گل هایی

در خیسی چمن های تازه آبیاری شده

در خنکی زیر شن های کویر

در رنگدانه های گل ها

در ستاره‌ی دنباله داری که هر چند سال یک بار ظاهر میشود 

در سحابی های ناشمار

تو در ماه کاملی هستی که خود را از پشت پنجره اتاق به من می‌تاباند

در بارانی وجود داری که برای لمسش دستم را از پنجره بیرون میبرم و زبانم را ملتمسانه زیر آن میگیرم تا قدری از آن بنوشم

تو در صفحات و کلمات حضور داری،در آنها پادشاهی میکنی

میان واژه ها نشسته ای

با فنجانی قهوه در دست و تبسمی بی جان بر لب

تو میان سفیدی ابر هایی و خورشید را در آغوش میگیری،از آن بالا به من مینگری و میخندی

تو میتوانی در گلدان تازه جان گرفته‌ی بالای تخت باشی یا در موسیقی ای پر از راز

در تنه‌ی درخت پیری که پشتش قایم میشوم و بلند میگویم:حالا چشماتو باز کن.

تو در تک تک بازی های کودکانه بودی و هستی.

تو در اشک و لبخند من بودی و هستی..

تورا به این جسم فانی محدود نمی‌کنم

تا وقتی جهانی هست بزرگتر از قلب کوچک من.

 

  • Astral

روز آخر که برسه کنارت میشینم‌.

یه لیوان چایی میدم دستت و تو سکوت به جنگل مه گرفته خیره میشیم،چایی رو فوت میکنم و پتو رو روی شونه‌ات تنظیم میکنم.

چایی رو بدون قند میخورم،چون حالا انقدر از شیرینی وجودت پرم‌ که هیچ قندی شیرینم نمیکنه!

صورتتو بین دستام میگیرم و تا میتونم بوسه بارونش میکنم؛دیگه خجالتی در کار نیست.میبوسمت.

پلک هاتو،گونه هاتو،ابرو هاتو،پیشونیتو،چال چونه‌ات رو،موهات رو..

بعد درحالی که بی هیچ ترسی توی چشمات نگاه میکنم و اشک میریزم میگمش 

بلاخره میگمش

میگم که چقدر دوستت دارم.نه اون دوست داشتنی که تموم این مدت بهت میگفتمش..

دوست داشتنی که باعث میشه از دادن قلبم بهت هیچ ترسی نداشته باشم!

روز آخر که برسه میگم چقدر برات خودمو ساکت کردم،چقدر برات اشک ریختم،چقدر تو نبودی و من بودم،چقدر تو رفتی و من موندم،چقدر تو شکستی و من ساختمت،چقدر تو گم شدی و من دنبالت دویدم،چقد تو فریاد کشیدی و من آهسته در آغوشت گرفتم،و چقدر تو ندیدی و من دیوانه وار عاشقت بودم.. 

روز آخر دیگه ترسی نیست

بدنت رو بین دستام میگیرم و تا لحظه‌ی آخرِ روز آخر میگم که تو همه جهانی.

روز آخر..روز آخر:)

+کاملا یهویی و دلی.

  • Astral

"لطفا قبلش آهنگ Seoul نامجون رو پلی کنید نشد آپلود کنم"-" "

null

  • Astral

null

سکوتت را بشکن،محض رضای خدا.
مگر‌ نگفته بودم سکوتت پیکرم را از هم میپاشاند و استخوان هایم را منجمد میکند؟
دلیل سکوتت چیست؟بگو تا شاید در قلبم پادزهری بیابم یا بسازم.
دلیل اشک هایت چیست؟بگو که شاید کلماتی بسازم شیرین،برای هر شوری ای که از چشم هایت می‌چکد.
به من ایمان داشته باش
دنیایمان را رنگ میزنم
این بار نه آبی و نه سیاه و نه خاکستری
زرد خواهم کرد این دیواره های خاک گرفته را.
فقط سکوتت را بشکن،که نفسم مدت هاست در سینه یخ زده.
سکوتت را بشکن

نفسم را آزاد کن.

 

+اره‌‌ بازم پست گذاشتم..ولی خب..آهنگه اونقدری قشنگ بود که تونست اینو تو ذهنم بیاره:')

+.and I Fucking miss everything

  • ۱۰ خرداد ۰۱ ، ۲۳:۱۱
  • Astral

اون نه مودیه و نه دمدمی مزاج.

فقط گاهی وقتا با لبخند تموم همکلاسی هاشو در آغوش میگیره و گاهی روی گوشه ترین صندلی کلاس میشینه،اتودش رو توی دستش میچرخونه و با ابرو های در هم گره خوردش به همه هشدار میده که نباید نزدیک شن.مثل یه تابلوی ورود ممنوع اما این بار با این عنوان‌ "فرد مورد نظر درحال فکر است،و ابدا نیازی به حضور شما ندارد!"

اون فقط دوست داره وقتی گوشه حیاط نشسته،به گل های نه چندان فوق العاده باغچه نگاه میکنه و پاهاشو تکون میده و فکر میکنه،کسی نزدیک نشه تا بتونه خستگیشو با پناه بردن به جهان خودش و "همون چیز" از بین ببره.

اون یه ENFP عه ولی ابدا دلش نمیخواد آخر هفته ها با دوست ها و فامیل ها یه پیک نیک دوستانه داشته باشن!

اون میدونه معده حساسی داره اما باز هم تابستون ها درحالی که روی تخت دراز کشیده و پاهاشو به دیوار تکیه زده یکی یکی به گوجه سبز های ترش نمک میزنه و اوناو غیب میکنه و فکر میکنه اگه "همون چیز" الان اتفاق میوفتاد و میدیدش چه لحظه دلچسب تری میشد و بعد؟گوجه سبز ها معدش رو میسوزونن و اون یادش میوفته که چقدر تنهاست.

اون دوربینش رو برای گرفتن عکس های عجیب و فوق العاده روشن نمیکنه،دوربین اون قاب گلدون هاش و یا خورشید درحال غروب پشت پنجره رو ثبت میکنه..

اون میخنده،قهقه میزنه اما توی همون لحظه ذهنش داره فکر میکنه که "همون چیز"کی قراره اتفاق بیوفته و آیا اصلا اتفاق میوفته؟و اینطوری میشه که توی سرش پر از سنگ پاره های ریز و درشت میشه.

اون با ساده ترین استایل ممکن،بدون اینکه به مردم حتی نیم نگاهی بندازه هنذفری رو توی گوشش میزاره و توی خیابون راه میره و هروقت احساس ترس و یا اضطراب کنه بند کیفش رو بدون اینکه کسی متوجه شه محکم توی دستش فشار میده.

با موهای فر و موج دارش مدام ور میره تا بتونه یکم صاف ترشون کنه و درحالی که از پشت ویترین ها به گلدون ها و نون خامه ای ها نگاه میکنه با خودش فکر میکنه "همون چیز" هم نون خامه ای دوست داره؟!

توی پیاده رو ها قرار نیست مثل خیلی از دختر های هم سن خودش وقتی گربه ای میبینه ذوق کنه و سرش رو نوازش کنه،بلکه خیلی آروم از کنار اون گربه پا به فرار میزاره!

تموم روز رو توی اتاقش میمونه و توی داشته ها و نداشته هاش غرق میشه و عود رو نزدیک به بینیش میگیره و تموم دودش رو وارد ریه هاش میکنه،سرفه ای میکنه،انقدر سرفه میکنه که عود به مغزش برسه و مغز پر از "همون چیز"ش پر از بوی عود بشه.

اون یه ENFPعه؛ ولی میتونه به کسی لبخند بزنه،ببوستش،در آغوشش بگیره،و ازش متنفر باشه..

اون اینطوریه،و امیدوارم روزی بتونه خودش رو بهتر دوست داشته باشه:")

null

+خواستم منم مثل این پست میتسور بگم اونی که منه کیه:>

++خیلی طولانی شد از نظرم باید کوتاه تر میبود ولی باور کنید توضیح دادن خودم برای من انقدر سخته که وقتی نوبت ب خودم میرسه قلمم مثل بچه های کلاس اولی میشه!

+++شماهم اگه دوست داشتید این کارو بکنید بهتون کمک میکنه یه کوچولو خودتونو بهتر بشناسید و به عمق وجود خودتون بیشتر فکر کنید:]

++++دلم برای یه سریا خیلی تنگ شده:")

  • Astral

چشم هاتو ببند،چیز هایی که میگم رو فقط تصور کن.

تصور کن هرگز قرار نباشه پا به گل فروشی رویاییمون بزاریم و من برات یه گلدون بنفشه بخرم و تو برام یه گلدون شمعدونی. 

فقط تصورش کن قرار نباشه هرروز به پیاده روی بریم و درحالی که از ترس گربه ها پشتت غایم شدم بهم بخندی

تصور کن قرار نباشه زیر سایه درخت ها بشینیم و آب‌نبات چوبی هامونو تو دست بگیریم و تو بپرسی:

"کدومش؟"

و من بگم

"خب معلومه،همونی که ترش تره!"

فکر کن قرار نباشه تو ون زرد رنگ کوچیک و نقلیمون که درست شبیه یه خونه گرم و نرم درستش کردیم سوار شیم و  باهاش دور دنیارو بچرخیم،من رانندگی کنم و تو برام آلوچه های رنگاوارنگ بیاری.نور هالوژن های زرد کوچیک بالای سقف شب ها به چشمات بتابه و من برات شازده کوچولو رو بخونم و این تیکه رو هزاران بار برات تکرار کنم:

"اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیون ها ستاره یکتا باشد همین کافیست تا هروقت به ستاره ها نگاه می‌کند خوشبخت باشد.

نگاه می‌کند و میگوید:

گل من جایی میان ستاره هاست!"

و تو هر بار بخندی و سرتو بین موهای فرم فرو کنی و بگی:"تو بیبی بر مو فرفری منی"

تصور کن قرار نباشه هرگز وقتی بارون میباره و همه توی خونه هاشون پناه گرفتن،ما بریم بیرون و توی چاله های آب بپریم و با لذت به صدای شلپ شلپ قشنگشون گوش بدیم.

فکرشو بکن..فکرشو بکن قرار نباشه وقتی گرمای تابستون درحال هلاک کردنمونه جلوی کولر شلیل بخوریم،آبش بریزه روی لباس و زیر گلومون و تو بخندی و بگی:"هنوزم لباسامونو کثیف میکنیم!"

فکر کن هرگز نتونیم باهم بریم دریا،اونموقه من نمیتونم وقتی ازم خواهش میکنی ازت عکس نگیرم اونم چون صورتت ماسه ای شده،بهت بخندم و چیلیک!یه عکس قشنگ بگیرم.اونو چاپ کنم و توی اتاق بزنم و تو هر بار ازم خواهش کنی که اون عکس رو بردارم و من گوش ندم.

فکر کن قرار نباشه بتونم برات نقاشی بکشم،یادته چی گفتم؟بهت قول دادم برات یه اسب بکشم و اونو بهت هدیه بدم.

فقط فکر کن قول هامون هرگز واقعی نشن..

چشماتو باز کن!

خوشحالم که اینا فقط یه تصور بودن..

 

+اگه قول هامون واقعی نشن چی...؟

  • ۸ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۵:۲۶
  • Astral
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان