- Chomion
- سه شنبه ۲۳ آذر ۰۰
ده تا فکت راجب خودت که کسی نمیدونه.
1.مبتلا به نیکتوفوبیا(ترس از تاریکی) و فوبیای ترس از گربه هستم
2.به هیچ وجه از سوسک نمیترسم و چندشم نمیشه"-"
3.عاشق عکس گرفتنم
4.عاشق لوازم تحریرم(فکر کنم گفتم،ولی به هر حال)
5.از چلو گوشت و ماهیچه متنفرم!!!
6.برای ترشی رسما میمیرم:))))
7.وقتی عصبانی میشم میزنم زیر گریه
8.تو چت کردن از حضوری حرف زدن خیلی بهترم
9.بچه که بودم مامان بابام منو تو بهشت زهرا جا گذاشتن و رفتن:)XD
10.از رقصیدن جلو مردم نفرت دارم
پ.ن:این پست هوبی رو بدجور میدوستم:">>>لنتی از وقتی پاشو گذاشته اینستا تم پیجش شده مرگ من..آرامش خاصی دارهههه
پ.ن۲:کلی فکر کردم تا همین ده تا فکت چرت به ذهنم رسید🙂🤌😂
میدونید؟همینطوری یهویی دلم خیلی واسه ویلی ونکا تنگ شد:")
واسه پست های قشنگش و اون قالبای دلبر و زیباش...
واسه صندوق حیاط پشتیش
واسه نامه نوشتن براش
واسه وایب خوب و دلپذیر وبش~
پ.ن:این اسکرین شات مال خیلی وقت پیشه و جدن یادم نیست برای چی گرفته بودمش فقط یادمه گرفتمش..داشتم گالریمو میگشتم یهو چشمم بهش افتاد=)
و یادمه عاشق این قالبش بودم:"))))
اگه قرار بود توی یه جزیره با سه نفر گیر کنی،اون سه نفر چه کسانی خواهند بود؟
اوکی ولی من برای پیدا کردن اون دو نفر دیگه کلی فسیل سوزوندم!!
فرست،مای سولمیت
و..نمیشه یکم تخیلی فکر کنم و بگم میخوام ویمین رو هم ببرم¿
اگه حساب میشه میگم سولمیتم و ویمین^)
ولی اگه نمیشه خیالی فکر کرد..
میگم سولمیتم و دوتا آدم ک آشپزیشون خوب باشه و بتونن لباس بشورن و بی هیچ اعتراضی پشت سرمون چیزایی ک میریزیم رو جمع کنن و گیر هم ندن و سرشون تو کار خودشون باشه:]XD
کاش میشد جدن.. ")
اگر قرار بود از روی زندگیت یه فیلم بسازن کدوم آدم معروف نقش تورو بازی میکرد؟چرا؟
جدن نمیدونم..از بین شخصیت های مذکر هیچکس رو سراغ ندارم که بتونه شبیه من باشه و نقشم رو بازی کنه.
پس عب نداره که خلاقیت به خرج بدم و شخصیت معروف دلستان هارو بگم؟
آنشرلی
بله این دختره به چشم یه عده رو مخ و به چشم به عده دوست داشتنی میتونه به راحتی نقشمو بازی کنه
جودی آبوت
این دختر عجیب غریب هم به راحتی آب خوردن میتونه جای من باشه.
و اگرم بخوام از بین شخصیت های مذکر و آدمای واقعی بگم
کیم نامجون
بله..گاهی درک نمیکنم یه سری شباهت هامون رو واقعا:"
حالا میشه ازتون بخوام شماعم بیاید و نظرتون رو بگید؟
پایان چیز عجیبیه
میتونه پایان یه درد بزرگ باشه،با یه اتفاق قشنگ
یا پایان یه درد بزرگ،با یه اتفاق نه چندان قشنگ
فقط میدونم توی حالت دوم،تنها چیزی که پایان میپذیره اون درد نیست
همه چیزه.
و من از این پایان ها متنفرم!
پایان هایی که انقدر دردناکن،که پلک هارو خیس میکنن..
پایان هایی که دلم نمیخواد توی هیچ دراما،کتاب،فیلم،یا داستانی ببینمشون!
مثل ریخته شدن یهویی یه آب سرد روی تن یه آدم تب کرده میمونن
_پایان ها،بی رحمن:)_
اشک های آسمون مثل تموم روز های گذشتهی یک ماه پیش میباریدن
تلاطم باد تند و سرد زمستون و بارون برام مثل یه هارمونی روح انگیز بود.
ولی بود..چرا دیگه نمیتونستم از بوی بارون مست بشم
نمیتونستم عاشق سرما باشم
انگار تک تک باید ها و نباید های توی مغزم اتصالی کرده بودن و گره پیچ شده بودن.
چتر رو با احتیاط بالای سرم گرفته بودم تا خیس نشم
ولی یادمه قبلا بدون هیچ چتری میزاشتم اشک های آسمون روم بریزن و بعد چشم هامو میبستم و مطمئن میشدم که هنوز زنده ام
هنوز نبضم میزنه،هرچند ضعیف.
ولی اون روز داشتم مسیر این پل رو با یه چتر مسخره میگذرونم
انقدر خودم رو پوشونده بودم که بارون دیگه باهام احساس غریبگی میکرد
دیگه منو توی آغوش خیسش نمیگرفت و آرومم نمیکرد
نمیدونم بین کدوم لحظه،دقیقه،ساعت،روز یا شایدم هفته بود که باید ها و نباید هام دچار گره پیچی شدن
کی بود که برای اولین بار خنده های شیرین یه بچهی کوچیک و بامزه دیگه به نظرم شیرین نمیومد و لبخند روی لبام نیاورد
روی این پل خیس راه میرفتم و فکر میکردم توی کدوم لحظه عشقم به دویدن میون بنفشه هارو از دست دادم
حالا زمان هارو هم از دست داده بودم
رشتهی پوسیدهی زمان داشت میون انگشت هام از بین میرفت و من به ساعت شنی ای نگاه میکردم که شن هاش خاکستری شده بودن و سایهی پایان رو روی پیکرم مینداختن.
لغزش سردی رو روی صورتم حس کردم،فکر کردم شاید بارون با صورتم آشتی کرده و غریبگیمنو بخشیده و روی گونه هام نشسته تا نوازشم کنه
ولی اون لغزش خیس چیزی جز بارش پلک هام نبود.
پلک هام از درد بی حسیم میباریدن
چشم هام از رنج تهی بودن خیس میشدن
و من هنوز اون چتر مسخره رو بالای سرم نگه داشته بودم
به قسمتی از پل نگاه کردم که گل های شیپوری کنار بنفشه ها رشد کرده بودن.
نزدیک تر رفتم و نگاهشون کردم
حس کردم رنگ ها دارن برای چشم هام به سمت کمرنگیمیرن
بارش پلک هام بیشتر میشدن و مغزم از خالی بودن تیر میکشید.
خم شدم و انگشتم رو روی گلبرگ خیس گل کشیدم
بارون چقدر قشنگ و صادقانه روش میشست و اون چقدر زیبا میزبانش میشد
حس کردم به گل حسودیم میشد.
اون آزاد و رها بود،و میتونست زیر بارون خیس بشه
ولی من مجبور بودم خودم رو فراری بدم
چون احساساتم رنگ آبی گرفته بودن
آبی خونی
بلند شدم و سمت دیگهی پل رفتم
هوا کاملا ابری بود و انگار از ابتدا هیچ خورشیدی وجود نداشت
بارون از آسمون میریخت و روی سطح آبی دریا فرود میومد،نمیتونستن منکر روح نواز بود این سمفونی بشم.
پاهامو روی سکوی رو به روم گذاشتم و ازش بالا رفتم،دریا حالا کاملا زیر پاهام بود
یادمه،اون روز رو هنوزم خوب یادمه
یادمه وقتی تصمیم گرفتم احساسات خالیم رو میون موج ها غرق کنم و آبی خونی رنگ وجودم رو بهش هدیه بدم
یادمه لحظه ای که توی آغوش دریا محو میشدم چه حسی داشت
و من نمیتونستم منکر زیبا بودن این سمفونی بشم
سمفونی سکوت و بی حسی کف دریا
اون روز رو خوب یادمه،که بعد از اون اتفاق دیگه هرگز نتونستم بنفشه هارو لمس کنم.
+حقیقتا هدفم رو از نوشتن این نمیدونم.و مزخرف شدنش رو درک نمیکنم
فقط میدونم اینا نیاز به نوشته شدن داشتن.
تصورت درباره یه تعطیلات تابستون ایده آل چیه؟
سفر به یه کشور خارجی(ترجیحا ژاپن،فرانسه،انگلیس)
و پیدا کردن یه روستای کوچیک و دور افتاده داخل اون کشور
پیدا کردن و اجاره کردن یه کلبهی کوچیک تر و تمیز با یه موقعیت قشنگ و ساکت و مستقر شدن اونجا تا آخر تابستون.
و وقتی این کارو بشه کرد،سر زدن به تموم نقاط قشنگ و دیدنی اون محیط و لذت بردن از تمامی مناظر قشنگ اونجا=)و خلاصه سه ماه زندگی کردن و آرامش داشتن..
دلم میخواد اونجا آشپزی کنم،کتاب بخونم،ورزش کنم،نمیدونم چرا ولی کوچیکترین کار ها توی یه چنین محیط های قشنگ و دنجی میتونن حال منو خوب کنن..
و دوست دارم یه همچین تعطیلاتی داشته باشم
ولی فکر نکنم فعلا حسش باشه")
مکان مد نظرم یه همچین منظره ایه:")
یا یه همچین چیزی:")))